تبليغاتX
مینو سامان
روز نوشت

دوتار ونی چقدر سوزناک می زنن پر از اندوه و دلتنگی به اندازه رنج یه ملت. در این دیار و سیما بینا با تمام وجود مرثیه می خواند:

 ای وای ...همهِ ببرای سیاه ...ها... لِلا لِلا خان جانا... صید کمندت

 پناه آهوا... لِلا خان جان... سایهِ بلندت در کوه

  شب و ابر سیاه... ها... لِلا لِلا خان جانا کوههای سنگی

  ستاره باره ازلِلا خان جانا... سُم سمند ت در کوه

 سر کوه بلند...ها لِلا لِلا خان جانا...  پُر پنجهِ شیر

  خبر اومد... هی لِلا لِلا خان جان... خورده شمشیر... دردا

 پیاله پر کونوم...ها... لِلا لِلا... هی جانا... از آب چشمو و دل سوخته

 بریزوم قطره قطره...هی جانا... بر جای شمشیر یا... پیر

 

چقدر سوز و درد از بیداد در این ترانه پنهونه دل آدمو آتیش می زنه به یاد تموم جوونای رشیدی که سایه بلندشان در کوه پناه آهوان بی پناه بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 11:8  توسط مینو سامان | 

 بعضی حرفا بوی شعار میدن حتی اگه با تموم  وجودت حسشون کنی تفاوتی نداره بازم نشدنی است اصلا به این دلیل بوی شعار میدن که نشدنیه  . بد مصبی داره زندگی...دمار از روزگارت میکشه . هر چی بگی باید پاش واسی. رد خور نداره. اگه بگی وعمل نکنی می زنه پس گردنت.همچی که نتونی دیگه زر مفت بزنی. بعدش هم بلند شدنی در کار نیست. یا اگه بتونی با بدبختی بلن شی خرد و خمیری.

 پست قبلی من از اون حرفا بود. از سر راه خودم میرم کنار... مگه میشه ؟ بقول رولان ما سرشار از خودیم سرشار از خویشتن. ما مرکز جهانیم . همه چیز گرد ما میگرده.مگه میشه از سر راه خودمان کنار برویم؟  یعنی بشیم یه سایه.یه ناظر بیطرف ... مگه میشه آخه مگه میشه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 8:21  توسط مینو سامان | 

بزرگترین قدمی که در گذشته برداشته ام این است که آمو خته ام: من آدم منحصر به فردی که در گذشته فکر می کردم هستم ، نیستم و دیگران هم همان احساساتی را که من در گذشته تجربه کرده و اکنون نیز تجربه می کنم، تجربه کرده و می کنند.

رشد یعنی تغییر ومن شخصا از تغییر می ترسم. این طور به نظر می رسد که من بیشترین رشد را در مواقعی که از سر راه خود کنار می روم کسب می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 11:11  توسط مینو سامان | 

جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد...  نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند...مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید زن نگران صورت خود ....که آبله آنرا از شکل انداخته بود وشوهراو هم کور شده بود مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد... 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود... همه تعجب کردند... مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم...

به نقل از وبلاگ "داستانک"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 3:12  توسط مینو سامان | 

بازم ساعت یه ربع به چهار صبحه و من بیدارم. خوبه که یه کلونازپام هم خوردم. اما هنوز خبری نیست. اما عجیبه که این قرصه از اونور نمی ذاره بیدار بشم. به بندم می کشه.

 شبها تو دنیای واقعی و مجازی چرخ می زنم و روزها مست و ملنگ و گیج تو تخت پیچ وتاب میخورم . پنجره رو باز می کنم از بارون که خبری نیست چه برسه به برف.

 غمگین نیستم اما ذهنم به شدت مشغوله. بوق اشغال می زنه... هی بوق اشغال می زنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 4:1  توسط مینو سامان | 

هواي خوب

مثل

زن خوب است

هميشه نيست

زماني كه هم است

ديرپا نيست.

مرد اما

پايدار تر است.

اگر بد باشد

مي تواند مدت ها بد بماند

و اگر خوب باشد

به اين زودي بد نمي شود.

اما زن عوض مي شود

با

بچه

سن

رژيم

سكس

حرف

ماه

بود و نبود آفتاب

وقت خوش.

زن را بايد پرستاري كرد

با عشق.

حال آن كه مرد

مي تواند نيرومند تر شود

اگر به او نفرت بورزند.

 

"چارلز بو کوفسکی"برگردان احمد پوری

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 0:0  توسط مینو سامان | 

      

نمی دونم چرا باورم نمیشه بچه ها بزرگ شدن. شاید دلیلش این باشه که همونطور که ما خودمون رو از بزرگترها پنهون می کردیم اونا هم خودشون رو از ما که حالا بزرگتر شدیم قایم می کنن. من خودم بچه ای ندارم اما چندتا نوجوون نازنین دور و برم دارم که بهم فرصت دیدن بزرگ شدنشون رو دادن.خیلی دلم میخواد راجع به همه اشون بنویسم.کار سختی نیست اما همیشه تا میام شروع کنم اول ندا میاد پیش چشمم. شاید دلیلش اینه که در وبلاگش فرصت دیدنش رو بیشتر بهم میده.

اگه خودش سنش رو زیاد نکنه پونزده سالشه . همیشه آروم و متفکر بود یکی دو سالیه که پر سروصدا و شیطون شده اما بازم اهل خوندن و نوشتنه.همون چیزایی که برای من کار ارزشمندی محسوب میشه.خوندن مطالب وبلاگش رو با اینکه ظاهرا ساده هستن دوست دارم. در نوشته هاش طنز قشنگی پنهونه. طنزی که هویت کسی رو زیر سوال نمی بره.

 گاهی از نگاه او دنیا رو می بینم. قشنگه. پیچیده ست اما قابل حله. همه چیز توضیح مشخصی داره ...برعکس ما که سرگردان نالان و دایم در حال زنجموره بودیم و جمله معروفمان "نمی دونم والله" بود.

 دو شب پیش داشتیم با هم راجع به ادبیات پست مدرن حرف می زدیم. برای اینکه بتونم بیشتر به حرفش بکشم غر میزدم که گور باباش من چیزی از این نوع ادبیات نمی فهمم و اون بیشتر توضیح می داد.همون موقع آرزو کردم کاش هم سن او بودم واون یکی از دوستانم بود.

ندا جان آخرین مطلبت خوب و دلنشین بود و خیلی روان. اگه اجازه بدی آدرست رو می نویسم اگه کسی دوست داشت اونو بخونه http://nedoook.blogfa.com

ندای عزیزم تموم تلاشم رو می کنم که خود واقعی ات رو ببینم نه اونچه رو که خوشایندم هست. نمی خوام در چارچوب هام بگنجونمت. آره عزیزم دارم یاد می گیرم که فقط ببینم و کمتر قضاوت کنم.

 خواستم بگم بیادت بودم...دوستت دارم همونطور که مهربونی و دلسوزی نگار و حساسیت های میلاد و سادگی تینا رو دوست دارم. دختر قشنگم بدی های ما بقول فروغ عجز ما از خوبی کردنه ونه چیز دیگه. دوستت دارم چون دوست داشتنی هستی.

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 8:0  توسط مینو سامان | 

              

حدوداچهل ساله است و قد وقامتی متوسط وچهره ی دلنشینی دارد صورتش کمی آفتاب سوخته و قرمزاست و این اثری از موتو سواری هایش در بیابانها و دهات و روستاست.موقع راه رفتن پای چپش را می کشد گویا در جنگ زخمی شده.

 آرام حرف می زند ولهجه دارد طوری که برای فهمیدن باید به دقت گوش کنی. سیگارمی کشد کمرو و خجالتی است تا چیزی نپرسی حرفی نمی زند . در خیالم او را لاغر و ریزنقش تصور می کردم ...باورم نمی شود بیست سال اعتیاد داشته و حالا هم راهنمای عده زیادی از معتادان است. وقتی شروع به حرف زدن می کند فکرمی کنی که با یه روانشناس و جامعه شناس طرف هستی.علت وعلل اعتیاد را خوب می شناسد واگر معتادی را ببیند می فهمد که او کی و چه چیز مصرف کرده. باور نمی کنی که پنج کلاس سواد دارد.آنقدر سخت می خواند و می نویسد که دوره قدم ها را شفاهی گذرانده.بچه هایش راخیلی دوست دارد سه دختر و یک پسر.  دودختربزرگش در فعالیت هایش کمکش می کنند با آنکه لزومی نداشته اما آنها هم کلاس قدم را گذرانده اند. در واقع دختران جای خالی معنوی مادر را در کنار پدر پر کرده اند.

 می گوید آنچه که او را در هفت سال پاکی حفظ کرده بیشتر از برنامه وانجمن معتادان گمنام تجربیات دردناکی است که خودش داشته... با اطمینان می گوید زمان ترک هر معتاد وقتی است که خسته شده باشد و به تنگ بیاید...

در ولایت بسیار دوستش دارند. کمپی (خانه بهبودی) را خودش اداره می کند. اوضاع مالی خوبی ندارد. کمک مادی هم از کسی قبول نمی کند تا یک وقت مجبور نباشد زیر بار منت کسی برود.

 با خودم می گویم جنبش او سالهاست که سبز است. او رهبرو راهنمایی بی ادعاو بی چشمداشت است آرزو می کنم وجود نازنینش از گزند هرخطری برکنار بماند... عده زیادی چشم امیدشان به اوست... خدایش حفظ کند.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 17:6  توسط مینو سامان | 

دیشب دوباره داشتم با سیامک راجع به NAحرف می زدم.اون داره خودش رو برای جشن یک سالگی پاکی یکی از دوستانش آماده می کنه...  چند وقت پیش جوون دیگه ای رو در کمپ خوابونده بودند واصرار داشت که اون جوون  درکلاسهای قدم شرکت کنه خودش هم بعنوان راهنما با چند نفر قدم چهار رو کار کرده بود حس خیلی خوبی داشت دیشب بهش گفتم خوش به حالت حال خوبی داری... حالی که یه جور خاصی مثل حال عرفانی است. اونم برام این چند جمله رو نوشت:

ای خالق مهربان مرا وسیله صلح وآشتی خودم قرار بده...

تا آنجا که نفرت است حامل عشق

آنجا که خطا کاری و بدی است حامل گذشت

آنجا که نا امیدی است حامل امید

آنجا که شک است حامل یقین

وآنجا که تاریکی است حامل نور...باشم

که با بخشش دیگران بخشیده خواهم شد زیرا  پیدا شدن در گرو گم شدن است.

آمین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 20:43  توسط مینو سامان | 

دلتنگم از خودم میپرسم چرا هیچ چیزسر جای خودش نیست.عشق فقط چند لحظه می پاید ونفرت و کینه عمر طولانی تری داره. بازهم به مرگ می اندیشم. به چیزی که تمام خفتها و حقارتها و گریه های شبانه را پایان می دهد . ما کیلومترها ازهم دور هستیم اما بعضی باپررویی تمام ادامه می دهیم آنهم به امید لحظه ای زود گذر از همدلی . گُه بگیرد این زندگی را .

بازم دارم کم میارم... خاصیت آدمی کم آوردنه... کاش می توانستم فرار کنم ...عجب اوضاع بی ریختی است. بندهایم بیشتر شده.کاش دستی مرا برمی داشت و می برد به هیچ کجا... نا کجا آبادی که هیچ کس لقلقه زبانش دوستت دارم نباشه بی خبر از اینکه بداند بایستی چه توانی بدهد ... خسته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 4:56  توسط مینو سامان |