![]() |
![]() |
|
| روز نوشت |
|
شعر"شهر خالی" اجرا شده توسط خواننده جوان تاجیک " نگاره خالوا " شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی غنچه های تشنه از گلزار می ترسد شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 بهمن1388ساعت 20:34 توسط مینو سامان |
|
|
باز هم بی خوابم... یک شب برای درمان بی خوابی ام به من گفت، تلاش کن که دیگر در حاشیه نمانی و بالاخره به متن بیایی... بسه به دیگران پرداختن بیا و به خودت بپرداز به من بپرداز به خودمون دو نفر...بایستی یک روز این کار را انجام بدهی نمی توانی از آن بگریزی... او می گفت ومن می شنیدم و در دلم به سالهای دوری فکر کردم که یه بار شنیدم: ما در حاشیه بدنیا می آئیم در حاشیه بزرگ می شویم در حاشیه عاشق می شویم در حاشیه پیر می شویم و در حاشیه می میریم...
هیچ نگفتم فقط سرم را تکان دادم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 16:35 توسط مینو سامان |
|
|
مردی چنگ در آسمان افکند، عاشقان کنارِ شب "احمد شاملو" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 22:41 توسط مینو سامان |
|
|
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ... اگر روزمرّگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی. تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی . . .، تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت ورای مصلحتاندیشی بروی . . . - امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری! شادی را فراموش نکن "پابلو نرودا" ترجمه ی احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 بهمن1388ساعت 16:6 توسط مینو سامان |
|
|
در قدم سوم از قدمهای دوازده گانه انجمن معتادان گمنام به نیرویی فراتر ازنیروی ما با نام نیروی برتر اشاره می شود . نیرویی که هیچ اصراری برای آنکه آن را خدا بنامیم وجود ندارد.(این نیرو می تواند عشق گروهی ، قدرت برتر، عقل ویا خدا باشد) هر یک از اعضا با توجه به درکی که از نیروی برتر خود دارد از او یاری می خواهد: - " هر گاه نیروی برتر را درک کردی زندگیت را به او بسپار. وابستگی به نیروی برتر ، عدم وابستگی ما را به عقاید، خواسته ها و نظریات دیگران افزایش می دهد. دیگر نیاز نیست که در خارج از خود به دنبال دیگران باشیم تا به ما اعتبار بدهند. خواستار کمک از یک نیروی برتر به ما این اطمینان را می دهد که تنها نیستیم. آنچه مهم است این است که قدرت برتر حال هرچه می خواهد باشد ما را به راه راست هدایت می کند. ما آزادیم قدرت برترمان راآن طور که می خواهیم انتخاب کرده و تصمیم بگیریم که چگونه با این قدرت ارتباط برقرار کنیم."
* * * من نیز به عنوان یک انسان با نیروی برتر خود مدتهاست که گفتگو می کنم. خداوندی را که درک کرده ام بسیار متفاوت تر از گذشته است. او یک خدای عاشق است... خدای من شوخ است...صبور است... خدا در همه چیز هست ولی همه چیز خدای من نیست... دیگر فکر نمی کنم او از طریق مردم مرا قضاوت می کند... می دانم که مرا بی قید و شرط دوست دارد، می دانم که همیشه با من است... وقتی اشتباه می کنم لبخند می زند و سرش را تکان می دهد و می گوید "پس کی یاد می گیری؟" نیروی برترم بهترین دوست من است. خدایم با من می خندد با من می گرید و همیشه برای من وقت دارد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 0:43 توسط مینو سامان |
|
|
اوشیما می گوید :
"هر کدام از ما چیزی را که برایش با ارزش بوده از دست می دهد. موقعیت های از دست رفته، امکانات از دست رفته ، احساساتی که هرگز نمی توانیم دوباره به دست بیاوریم. این بخشی از چیزی است که معنی اش زنده بودن است. اما درون سرمان - حداقل به تصور من آنجاست - اتاق کوچکی است که آن خاطرات را در آن نگه می داریم. اتاقی شبیه قفسه های توی این کتابخانه. و برای درک عملکرد قلبمان باید مدام کارت های مرجع جدید درست کنیم. باید هر چند وقت یک بار چیزها را گردگیری کنیم آنها را هوا بدهیم ، آب گلدانها را عوض کنیم. به عبارت دیگر ، تو برای ابد در کتابخانه ی خصوصی خودت زندگی کنی." "کافکا در ساحل" هاروکی موراکامی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 دی1388ساعت 19:44 توسط مینو سامان |
|
|
مائیم که اصل شادی و کان غمیم
"خیام" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 دی1388ساعت 0:1 توسط مینو سامان |
|
|
مانی فقط پنج سال دارد. مدتی پیش بیمار شده بود برده بودنش پیش دکتر متخصص کودکان بنام دکتر افتاده. وقتی او را دیدم برایم تعریف کرد که دکتر چند تا شربت بهش داده یکی سفید یکی قرمز و... بعد هم وقتی از دکترش پرسیدم گفت اسم دکترم افتاده است اما خاله خودش نیفتاده اسمش افتاده است. این حرف مانی ضرب المثلی شد در بین همه . حتی یکی از دوستان اسم مانی را گذاشته بود دکتر افتاده.مانی هم خستگی ناپذیر برای هم توضیح می داد که دکتر نیفتاده... خلاصه این ماجرا تا چند روز پیش ادامه داشت تا اینکه دوستمان تلفن زد و پرسید دکتر افتاده چطوره؟ مانی هم نشسته بود و بازی می کرد. وقتی گوشی را بهش دادیم تا با زبان شیرینش حرف بزند و از دکترش که نیفتاده بگوید به محض آنکه گوشی را گرفت گفت: دکتر افتاده مرد! من با دهان باز به او نگاه می کردم اولش باور کردم که دکتر بیچاره مرده اما بعد فهمیدم که مانی پنج ساله خودش را با این حرف خلاص کرد چون دیگه واقعا حوصله اش ازدست ما سر رفته بود... پیش خودم می گویم وقتی پسر کوچک پنج ساله برای خلاصی از دست یک ماجرای تکراری یک آدم بزرگ را به راحتی از روی مین حذف می کند معلومه که ما آدم بزرگها هم اگر دستمان برسد دشمنمان را به آسانی حذف فیزیکی می کنیم و اگر نتوانیم اینکار را بکنیم لااقل آرزوی مرگش را می کنیم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 دی1388ساعت 12:55 توسط مینو سامان |
|
|
جوونای قلعه ی پیر همه روزا به نخجیر شبا در پای آتیش همه اش در رقص شمشیر
برق شمشیر نقره کار شیر بیشه زار شیر بیقراره جوونای قلعه ی داد چه بد میسوزونه بیداد ستم از پا در افتاد گلاب از گل بگیرید بهاران را خدا داد برق شمشیر نقره کار شیر بیشه زار شیر بیقراره جوونای قلعه ی شاد همه یاران فرهاد هزاران تیشه بر دست شکسته کوه بیداد برق شمشیر نقره کار شیر بیشه زار شیر بیقراره جوونای قلعه ی راز هزاران دلبر ناز همه اش در انتظارن بیان روزی به پیشواز برق شمشیر نقره کار شیر بیشه زار شیر بیقراره چه بازیه زندگانی غم عشق و شادمانی که گل بازی بهاره خدا پیر پایداره چمن از شوق فریاد گلستان بهاره برق شمشیرنقره کار شیر بیشه زار شیر بیقراره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 دی1388ساعت 15:44 توسط مینو سامان |
|
|
-اگر درست ایستاده ای،نگران نباش که سایه ات کج و معوج بنظر برسد. - ترس یعنی دعا برای کاری که می خواهی انجام نشود. - ما هرگز تنها نیستیم ،اما ترس آن اغلب با ماست. - آیا ما به احساس گناه اعتیاد داریم؟ - برای من بسیار مشکل بوده است که بتوانم بگویم: متاسفم...نمی دانم...اشتباه کردم ... کمک می خواهم...
- پنبه ها را از گوش هایت درآور و در دهانت بگذار. - ما قربانی نیستیم بلکه داوطلبیم. - مشکلات من هنوز سر جای خودشان هستند فقط دیدگاه من نسبت به آنها تغییر کرده است. - من می توانم به صورت روزانه بر ترسهایم غلبه کنم. - وقتی احساس بدی داریم فکر می کنیم که تا به حال به این بدی نبوده است. "یادداشت های غار" ترجمه فروهر تشویقی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 دی1388ساعت 13:0 توسط مینو سامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای زندگی از اینکه امروز هم فرصت لمس تو را را داشتم سپاسگزارم...
|
| پیوندها |
|
جوراب شلواری خال خالی ذهن چسبناک آهو نمی شوی به این جست وخیز گوسپند! ملکوت بی خوابی سابانا شراب تلخ می خواهم عنقا استامینوفن سبکی تحمل ناپذیر هستی چیزی شبیه زندگی |
|
RSS
|