تبليغاتX
مینو سامان
روز نوشت

بازهم نزدیک صبحه و من بیدارم .مثل بچه ها که از سر اجبار مجبورن بخوابن منم به تخت چسبیده ام و پتو رو سرم کشیدم و خودم رو به خواب زدم . دعا می کنم زودتر هوا روشن بشه.

 کی گفته شب موقع کار نیست و روز وقت خوابیدن؟

من دوست دارم وقتی همه خوابن بیدار باشم و وقتی همه بیدارن من بخوابم...گرسنمه و دلم قار و قور می کنه. دوست دارم سیگاری روشن کنم اما با شکم گرسنه اصلا نمی چسبه. همسر مهربان خرو پف اش بلنده و میهمان گرامی توی هال خوابیده.

تقریبا زندانی دومتر جا شده ام. آپارتمان کوچیکه و تکون بخوری صدایی بلند میشه و بقیه رو بیدار می کنه. باز خوبی اش اینه که لپ تاپ کنار دستمه. بی سرو صدا دارم وبلاگ بعضی از دوستان رو می خونم.

 قبلا دوست داشتم مثل نویسنده وبلاگ "فقط مینویسم" بنویسم. بعد از نوشته های توکا نیستانی خوشم اومد. کمی بعد هم از متن های "تلخ مثل عسل "...

 اما امشب" آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند "را حس کردم. بهش نزدیک شدم به دنیای اش سرک کشیدم وبیشتر با اون اخت شدم .

 قبلا که مطالبش کوتاه بود فهمش کامل اونها برام دشوار بود و نزدیک شدن بهش سخت. اما حالا فکر می کنم  که به هر دلیلی دیگه در نوشتن خست به خرج نمی ده وکمی از دنیای درونی و عمیقش  بیرون اومده.

 زنی که آنقدر دنیای درونی اش بزرگه که خودش به تنهائی برای خودش کافیه...می بینه... حس و درک می کنه و به یه جور شهود می رسه. دختر جوانی که داره کامل میشه...

خیلی دوست داشتم دنیای درونی عمیق و بزرگی مثل اون داشتم که هر وقت دلم می خواست کسی رو راه می دادم و هر وقت حوصله نداشتم درش رو روی همه می بستم ...دنیای درونی من خیابان پر رفت و آمدی است که همه چیز در معرض دید عموم است واونجا هیچ دری بسته نیست...

 بگذریم روزی آرزو کردم که کاش به جای استفاده از کلمه" دوستت دارم" مثل تعارف و ارزونی آجیل مشکل گشا در یه شب جمعه  به همه رهگذران کمی  بیشتراحتیاط می کردم... و در کشیدن حصارها و حد و مرزهای دنیای درونی ام تلاش بیشتری می کردم.

 اما خوب اینطوریه دیگه بعضی ها مثل من به نیمی ازشش میلیارد جمعیت روی زمین ابراز علاقه می کنن...

انگارکمی حالم بهتر شده. الان سیگاری دود می کنم و بقیه مطالب وبلاگ "آهو نمی شوی..." رو می خونم. تا دمیدن صبح چیزی باقی  نمونده...

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 5:6  توسط مینو سامان | 

      

نمی خواهم بدانم
زاد روزت را
زادگاهت را
کودکی هایت
و نورسیدگیت را
که تو زنی
از سلسلة گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.


* * *

نمی توان کوکت کرد
تعریفت کرد
تصنیفت کرد
تصویرت کرد
- چون زنان دیگر -
که تو
پروانه ای افسانه ای هستی
و خارج از زمان
در پروازی.

 

"نزار قبانی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 15:37  توسط مینو سامان | 

     

با تن خود،روح خود آهنگری کن وآلیاژی زیبا ،محکم و پر دوام بساز و اگر لازم افتد خود را بسوزان...

اما نگذارآتش خاموش شود.

"جان شیفته" رومن رولان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 1:40  توسط مینو سامان | 
       

گفتی: که من تنها نبودم اما تو تنها بودی...

 گفتی: تو فرشته ای هستی که با بالهایت مرا به اوج می بری...

گفتی: نمی گویم دوستت دارم اما زندگی بدون تو ناممکن است...

گفتی :سالها ست که بیمار نشدی چون کسی را نداشتی تا پرستاریت را بکند...

گفتی...

*

گفتی: معنی ماندنم را نمی فهمم...

گفتی: می خواهی سرگردانیت را ادامه بدهی...

 گفتی: که برای تغییر آمده بودی ولی هیچ چیز عوض نشده...

گفتی...

*

 مثل همیشه از کلماتی که بکار می بری متعجب شدم اما دانستم که اینها همه چیزی است که زندگی نام دارد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 12:23  توسط مینو سامان | 
                         

پیش از آنکه دلبرم شوی
تقویمها بودند
برای شمارش تاریخ:
تقویم هندوها
تقویم چینیها
تقویم ایرانی
تقویم مصریان.
*
پس از آنکه دلبرم شدی
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش.

"نزار قبانی"

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:37  توسط مینو سامان | 
خدایا بخاطر تمام مشکلات و مصائب و رنجهایم از تو سپاسگزارم. همین قدر که فراموشم نکردی شادمانم................................................سپاس
+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 4:51  توسط مینو سامان | 

کمی دلم می لرزد...

 هیچوقت به این شدت نگران از دست دادن چیزی یا کسی نبوده ام... اگرتمام شود؟

تحملش را ندارم...حتی فکرش به وحشتم می اندازد. چند روزی است که در باریکه راهی قدم گذاشته ام که هر لحظه احتمال سقوطم هست. اینبار سقوط با خرد شدن تک تک استخوانهایم همراه است. کاش کمی شجاع تر بودم...می ترسم می ترسم. مرده شویت ببرد ترس که در دلم جا خوش کرده ای...

 شرمنده ام به سرنوشت و زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارم و هر دو اینها نفسم را بند می آورد.کاش کمی شجاع تر بودم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 2:37  توسط مینو سامان | 

پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق. الا تا معشوق او را چون خواهد ...

 

"فیه مافیه" مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 1:42  توسط مینو سامان | 

دیشب تو در خواب بودی ومنهم مثل بیشتر شبها بیدار.دستت را میان دستانم گرفته بودم...دستان من وتو یکی شده بود، میان انگشتانمان هیچ تفاوتی نبود،همان ناخن های کوتاه و سه گوش و...لحظه ای تشخیص ندادم که کدامیک از انگشتان، انگشت من است...

من وتو یکی شده بودیم... اما یکی گرم و دیگری سرد . یکی در خواب و دیگری بیدار...

اگر می دانستی که چقدر دوست داشتنی بودی... تمام تلاش من آن بود که بیدارت نکنم...اما اشتباه می کردم تو هم خواب نبودی...ما هر دوسرشار از عشق بیدار و ساکت بودیم و غرق در کشف دنیای همدیگر...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 23:16  توسط مینو سامان | 

 شدیدا به تلفن می اندیشم و اینکه

به اتاقم شماره ی 3003 در هتل زنگ بزنم و بگذارم

زمان زیادی زنگ بخورد. بعد هم حیران بمانم که 

کجا ممکن است باشم و کی بر خواهم گشت.

آیا باید پیغام بگذارم که وقتی برگشتم با خودم تماس بگیرم.

"ریچارد براتیگان"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 0:4  توسط مینو سامان |