جوونای قلعه پیر

برای کسانی که تصنیف محلی جوونای قلعه پیر را می خواهند بشنونداین نشانی را می گذارم                     http://rezas.blogsome.com/category/music/mohalli

من نیازم تو رو هر روز دیدنه...

  

به یاد فریدون فروغی و تقدیم به سیامک عزیز:

تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره

رنگ چشمای تو بارون رو به یادم میاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

قهر تو تلخی زندون رو به یادم میاره

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

 از لبت دوستت دارم شنیدنه

تو بزرگی مث اون لحظه که بارون میزنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تو مث خواب گل سرخی  لطیفی مث آب

من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه

تو مث وسوسه شکار یک شاپرکی

تو مث شوق رها کردن یک بادبادکی

تو همیشه مث یک قصه پر از حادثه ای

تو مث شادی خواب کردن یک عروسکی

تو قشنگی مث شکلهایی که ابرا می سازن

گلهای  اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

 از لبت دوستت دارم شنیدنه

سالهای انتظار بر من و تو بد گذشت

شعر"شهر خالی"  اجرا شده توسط خواننده جوان تاجیک " نگاره خالوا "

شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی
 
جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان

باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

وای از دنیا که یار از یار می ترسد

 غنچه های تشنه از گلزار می ترسد

عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد

پنجه خنیاگران از تار می ترسد

شه سوار از جاده هموار می ترسد

این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

سازها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت

آشنا نا آشنا شد ، تا بلی گفتم بلا شد

گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

سنگ سنگ کلبه ویرانه را بر سر زدم

آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید

شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی
 
جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان

باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت

آسمان افسانه ما را به دست کم گرفت

جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد

بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد

شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی

جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان

باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

باز آ تا کاروان رفته باز آید

باز آ تا دلبران ناز ناز آید

باز آ تا مطرب و آهنگ و ساز آید

تا گل افشانان نگاری دل نواز آید

باز آ  تا بر در حافظ سر اندازیم
 
گل بیفشانم و می در ساغر اندازیم

 

 

حاشیه

باز هم بی خوابم... یک شب برای درمان بی خوابی ام به من گفت، تلاش کن که دیگر در حاشیه نمانی و بالاخره به متن بیایی... بسه به دیگران پرداختن بیا و به خودت بپرداز به من بپرداز به خودمون دو نفر...بایستی یک روز این کار را انجام بدهی نمی توانی از آن بگریزی...

 او می گفت ومن می شنیدم و در دلم به سالهای دوری فکر کردم که یه بار شنیدم: ما در حاشیه بدنیا می آئیم در حاشیه بزرگ می شویم در حاشیه عاشق می شویم در حاشیه پیر می شویم و در حاشیه می میریم...

 

 هیچ نگفتم فقط سرم را تکان دادم...

مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند

مردی چنگ در آسمان افکند،
هنگامی که خونش فریاد و
دهانش بسته بود. 

عاشقان
چنینند.

  کنارِ شب
خیمه برافراز،
اما چون ماه برآید
شمشیر
         
از نیام
                
برآر
و در کنارت
بگذار.                  

"احمد شاملو"

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .،
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

 "پابلو نرودا"  ترجمه‏ ی احمد شاملو

من و خدا

در قدم سوم از قدمهای دوازده گانه انجمن معتادان گمنام به نیرویی فراتر ازنیروی ما با نام نیروی برتر اشاره می شود . نیرویی که هیچ اصراری برای آنکه آن را خدا بنامیم وجود ندارد.(این نیرو می تواند  عشق گروهی ، قدرت برتر، عقل ویا خدا باشد) هر یک از اعضا با توجه به درکی که از نیروی برتر خود  دارد از او یاری می خواهد:

- " هر گاه نیروی برتر را درک کردی زندگیت را به او بسپار.

 وابستگی به نیروی برتر ، عدم وابستگی ما را به عقاید، خواسته ها و نظریات دیگران افزایش می دهد. دیگر نیاز نیست که در خارج از خود به دنبال دیگران باشیم تا به ما اعتبار بدهند. خواستار کمک از یک نیروی برتر به ما این اطمینان را می دهد که تنها نیستیم.

آنچه مهم است این است که  قدرت برتر حال هرچه می خواهد باشد ما را به راه راست هدایت می کند. ما آزادیم قدرت برترمان راآن طور که می خواهیم انتخاب کرده و تصمیم بگیریم که چگونه با این قدرت ارتباط برقرار کنیم."

 

*  *  *

من نیز به عنوان یک انسان با نیروی برتر خود مدتهاست که گفتگو می کنم. خداوندی را که درک کرده ام بسیار متفاوت تر از گذشته است.

 او یک خدای عاشق است...

خدای من شوخ است...صبور است... 

خدا در همه چیز هست ولی همه چیز خدای من نیست... 

 دیگر فکر نمی کنم او از طریق مردم مرا قضاوت می کند...

می دانم که مرا بی قید و شرط دوست دارد، می دانم که همیشه با من است...

وقتی اشتباه می کنم لبخند می زند و سرش را تکان می دهد و می گوید "پس کی یاد می گیری؟"

نیروی برترم بهترین دوست من است. خدایم با من می خندد با من می گرید و همیشه برای من وقت دارد.