ایستگاه

می گوید؛
- وصل ...

می گویم ؛
- فصل؟

می گوید؛
- نه جانم , وصل...

می گویم ؛
- پس اشتباه شنیدم، بس که این دو کلمه شبیه هم هستند،
هم آوا ،هم صدا،

می گوید ؛
- اما در معنا ضد هم هستند

می گویم ؛
- مطمئنی که معانی متضاد دارند؟

می گوید ؛
- بله متضاد هم هستند

می گویم ؛
- مگر نه اینکه ، فصل ،جدایی و خلاصی است از دیگری ،از غیر ؟
و وصل یگانگی با محبوب ؟

می گوید؛
- نمی دانم،شاید

می گویم ؛
- می دانی اما فراموش کرده ای ،همه ی راه ، در یک مسیر است ، با دو ایستگاه
فصل، ایستگاه مبدا است
وصل، ایستگاه آخر ...
سالک ، در راه سلوک چیزی را گم نمی کند فقط؛
در مسیر ، کوله بارش را سبک می کند... ممکن است چیزی را فرو بگذارد ،اما فراموش نمی کند...

باز هم خطا می کنیم

می گویم ؛
- می ترسم از این تکرار ... آیا دوباره همه دردها را تجربه خواهم کرد؟

می گوید؛
- نترس ، تکرار می شود و هربار دردناک تر از قبل ، کمی شجاع باش،تو که از درد نمی ترسی؟

می گویم؛
- راستش را بگویم ؟ الان از هر چیزی می ترسم ، مثل سگی کتک خورده ،چوب را که می بینم فرار می کنم...

می گوید؛
- می فهمم...

می گویم؛
- نه محال است بفهمی ! باور نمی کنم در این عالم کسی رنج ودرد دیگری را بفهمد ...

می گوید؛
- پس با این حساب ،چه می شود کرد ؟ آخرش چه می شود؟

می گویم؛
- عاشق می شویم، رنج می بریم ،خطاها را تکرار می کنیم و هیچ گریزی از این گیر افتادن ها نداریم ...
اما این بار می خواهم پنهان شوم ، گم و گور ،یک عاشق ناپیدا ،ناشناس،
تا دلت بخواهد کوچه و پس کوچه و نقاب در این شهر هست...

نگاهم می کند ،اما هیچ چیز نمی گوید...

مرغ بسمل

می پرسی ؛
- عشق از سرت پرید؟

می گویم؛
- نمی پرد ،دست عافیت از دامن دل دورباد...

دلخور می گویی؛
- دیگر بال بال نمی زنی...

می گویم؛
- هنوز بال بال می زنم، تو نمی بینی...

می گویی؛
- آرام شده ای...

می گویم؛
- آرام شده ام ،اما هنوز همان مرغِ نیم بسملِ عاشق ام، مهم نیست عاشق چه کسی یا چه چیزی ،مهم عشق است که هنوز در وجودم جاری است...
***

مرغ نیم بسمل/ مرغی که کامل ذبح نمی شود و هنوز قصاب بسم الله نگفته ،سربریده می شود