انگور رسیده

خدا کند انگورها برسند،
و جهان مَست شود،
تِلو تِلو بخورند خیابان‌ها،
به شانه‌ ِ هم بزنند رئیس‌جمهورها و گِداها،
مَرزها نیز مَست شوند.

خدا کند انگورها برسند،
برای لحظه‌ای تفنگ‌ها یادشان برود دَریدن را،
کاردها یادشان برود بُریدن را.

خدا کند کوه‌ها به هم برسند،
دریا چَنگ بزند به آسمان.

خدا کند مَستی به اشیاء سرایت کند،
پنجره‌ها دیوارها را بشکنند،
خدا کند انگورها برسند...

#الیاس_علوی

رسوا

پرسیدم ؛
- نمی خواهی تمامش کنی؟

با تعجب پرسید؛
-چه چیز را ؟

گفتم؛
- عاقبت اندیشی را ،وزن کردن ،اندازه گرفتن،متر کردن،رعایت فاصله ها را ؟

پرسید؛
- فکر کن رعایت نکنم ،وزن نکنم خط کشم را زمین بگذارم ،بعد چه خواهد شد ؟ نه ،نمی توانم...

گفتم؛
- واقعا نمی دانی چه می شود؟ ای زاده ی لطف !
یگانگی از راه می رسد...

بی رحمانه خندید ؛
- شاید هم ملال از راه برسد...

با بغض گفتم ؛
-تو عاشق نیستی،چون رسوا نیستی.

شانه هایش را بالا انداخت و روی اش را برگرداند،

گفتم ؛
- عاشق ،رسواست، چون نمی ترسد چیزی از دست بدهد ،
رسواست چون چیزی برای باختن ندارد،
رسواست چون فکر نمی کند ،شاید این سودا این قدر نمی ارزد،
عاشق به بعدِ عشق نمی اندیشد ، برای همین رسوا می شود...

با خنده ای تلخ گفت؛
- ها ها ها، عاشق همه سال مست و رسوا بادا... بس کن،این ها همه شعار است، در عمل ، کم می آوریم، حتی اگر واقعی هم باشد... دیوانگی است...

گفتم ؛
- درست می گویی، رسوایی و دیوانگی همسایه اند، شانه به شانه ی هم صحرا نوردی می کنند ،آنها چیزی جز زنجیر ندارند...‌‌

خطای تکراری

پرسید ؛
- چرا در فصلی از زندگی در ماجراهای احساسی همیشه خطا می کنیم ، خودمان را فریب می دهیم...

گفتم؛
- نمی دانم.

ادامه داد؛
- فرقی ندارد چهل سال یا چهارده سال داشته باشیم ،همیشه همان خطاهای تکراری را انجام می دهیم.

نگاهی به من انداخت ،ساکت بودم
روی اش را به سمت منظره ای در دوردست کرد ، آنجا که جنگل پوستین سبزش را برتن زمین و سنگها می کند.

گفت ؛
- آنچه دوست داریم را می بینیم واقعیت را نادیده می گیریم ، هنوز کودکیم در کار مهر ورزی ،ناامن ، بد بین و ترسان ...
دائم از خود می پرسیم، می ارزد می ارزد؟
رابطه سالمی بوجود نمی آید،فریب می دهیم و فریب می خوریم،چون بهترین حالاتمان را به نمایش می گذاریم ...
و پس از مدتی،دوباره قلبمان دردناک و خون آلود و دستان امان خالی است.

گفتم ؛
- می دانم و می دانی و او هم می داند وهمین رنج امان را بیشتر می کند. شاید روزی بتوانیم و بشود.

با ناامیدی سری جنباند ؛
- دیگر عاشق نمی شویم...

لبخند زدم ؛
-می شویم، می شود اما سخت و جانکاه...

درد بی دوا

آیم کنم جان را گرو ، گویی مده زحمت، برو

خدمت کنم تا واروم، گویی که ای ابله بیا

گشته خیال، همنشین با عاشقان آتشین

غایب مبادا صورتت، یک دم ز پیش چشم ما

ای عشق پیش هر کسی، نام و لقب داری بسی

من دوش نام دیگرت کردم، که درد بی‌دوا

مولانا

پای بی قرار

می گویم ؛
- دکتر هرشب پاهایم ضعف می روند ، زُق زُق می کنند، دردی که درد نیست اما بدتر از درد است،گریبانم را می گیرد،مخصوصا بعد از چرت کوتاهی،نفسم را می گیرد...

دکتر می گوید؛
- خیلی ها مبتلا به سندروم پای بی قرار هستند...
زیر لب ،تکرار می کنم ،"پای بیقرار" ، "پای بی قرار"...

خودم را می بینم ، هر شب خسته و خوابالود ،هر دو پا را می مالم و تند تند ماساژ می دهم.

دکتر ادامه می دهد که این اختلال علت و درمان مشخصی ندارد و باید با ان مدارا کرد...

اما من می دانم که علت و درمانش چیست،
می دانم که پاهایم به محض این که به خواب می روم خواب می بینند ... خوابِ قدم زدن در کوچه های بی انتها را ، خواب راه رفتن در کوچه و بازار، میانِ مردم ،
و همین طور می دانم که چشمِ گرسنه ی تماشایم ، چطور اشک پاهای دردمندم را در می آورد ...

وقتی که گریه بی صدای پاهایم شروع می شود ،از خواب می پرم و ساعتی آنها را می مالم تا آرام بگیرند،

از حرصم به چشمهایم لعنت می فرستم ؛
- لعنت خدا برجانت ! مگر آزار داری،هر شب اشک این بینواها را در می آوری؟


چشمهایم نم زده و خیس با صدایی غمگین می نالد؛
- باور کن من گناهی ندارم و اشک اش را در نمی آورم ،فقط با دلتنگی، آرام در گوشش نجوا می کنم، که چه جاهایی هست که او هنوز ندیده ،چه سنگفرش ها وکوچه های تنگی ،میان غلغله ی مردم ، وسط ولوله جمعیت و چرخ دستی و بوق ماشین ها هست که او نمی بیند ، چه قرارهایی که دیگر نمی رود .
برایش از گام های محکمِ جوانان ،از فرار ، شعار ، از حق طلبی می گویم، باور کن صاحب جان ،قصد رنجاندن او را ندارم ،هدفم ،فقط و فقط رویا بافی برای خودم است ، همین و بس . چه کنم که آنها زود رنج و دلتنگ شده اند؟


دلم برای چشمهایم می سوزد ،قربان صدقه اش می روم ؛
- فدایت شوم ،ای به خون نشسته! ، حق با توست .
ای تشنه ی دیدار و گرسنه ی تماشا ، حق با توست ، می فهمم چه می گویی ...
عیبی ندارد تو کار خودت را بکن ،من هم به نوازش های شبانه ام ادامه می دهم چاره ای نیست ،روزگار است و جبر زمانه...