می شود...

هرگز ،
هرگز،
هرگز

نمی توانستم باور کنم ؛
که می شود؛
مهربان بود ،ولی نامهربان رفتار کرد...

که می شود؛
دوست داشت و عاشق بود،ولی با تنفر عمل کرد...

که می شود؛
شریف بود ، ولی ناجوانمردانه عمل کرد...

که می شود؛
عاشق بود ، و لی رها کرد و از دست داد...

که می شود؛
خواهان زندگی بود، ولی مرگ آفرین شد...

که می شود،؛
سبز بود ، ولی سیاه کاشت...

که می شود؛
قصد بالا رفتن داشت ،ولی سر از زیرِ زمین در آورد...

پاک کن

یک پاک کن،
لازم دارم ....

و دفترچه مشق زندگیم

و به یاد آوردن نام عزیزانم...

و یک نخ سیگار و یک فنجان قهوه ی تلخ،

تکاندن

کاش می شد؛

از زمینی که از عشق نمناک است،

و ما غافل و بی خبر ،
از همه جا ،

برای،
رفعِ خستگی،
لحظه ای ،
آنجا ،
نشسته بودیم ؛

بر می خاستیم،
لباس امان را می تکاندیم،

و هر آنچه ،
عشق بود،

مثل ذرات ریز شن و ماسه ،

از ما جدا می شد،
بر زمین می ریخت،

وما...
سبکبار ،
آسوده،
خالی،

دنبال زندگیِ کوفتی همیشگی امان ،

می رفتیم...

رهسپار

«رهسپار شد بی‌آنکه بداند به کجا می‌رود»

پولس رسول، نامه به عبرانیان،

باب 11، آیه‌ی 8

انحطاط

می گویم؛
-می دانی ،انحطاط چیست؟

می گوید؛
-نه نمی دانم.

می گویم؛
-یعنی فرو افتادن ،عقب ماندن از حرکت رو به کمال،فرو ماندن.

می گوید؛
-راحت بگو ،یعنی چون خری لنگ در گِل ماندن.

می گویم؛
-همان که تو می گویی.

می گوید؛
- حالا منظورت چه بود از بیان کلمه انحطاط؟

می گوید؛
- خبر را نشنیدی ؟ منادیان برسر هر کوی و برزن جار می زدند ؛
"کشتی به گِل نشسته،ما رو به انحطاطیم"

می گوید؛
- یعنی ...

می گویم؛
- یعنی؛

" آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین‌ها رفت
و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت...
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ‌چیز نیندیشید
در غارهای تنهائی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون میداد
زنهای باردار
نوزادهای بی‌سر زائیدند
و گاهواره‌ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده‌گاههای الهی گریختند
و بره‌های گمشدهٔ عیسی
دیگر صدای هی‌هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینه‌ها گوئی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس میگشت
مرداب‌های الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی‌تحرک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند...
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده‌ای داشت...
مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه‌ای، جرقهٔ ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم میآوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند...
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پرتشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون میریخت
آنها به خود فرو میرفتند...
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته، ایمانست..."

قسمتی از شعر 《آیه های زمینی》
فروغ فرخزاد

لقمه

می گویم؛
-زندگی مثل یک لقمه نان بیات میان گلویم گیر کرده نه بالا می آید و نه پایین می رود.

می گوید؛
- حس من عکس احساسی است که تو داری،انگار در بازار کهنه فروشان به دنبال چیزی می گردم که نمی دانم چیست...

می گویم؛
- درست مثل آن که عده ای گیج و گنگ در اتاقی تاریک از سر و کول هم بالا می رویم.

می گوید؛
- نمی دانم تشبیه کدام یک از ما به حقیقت نزدیک تر است .
می گویم ؛
- هر چه که هست رنج آور است ...

می گوید؛
- داستان آن شاگردی که برای آموختن نزد استاد رفته بود را شنیده ای؟
شاگرد با استاد عهد کرد کهتا وقتی حقیقت را در نیابد از گوشه عزلت بیرون نیاید، پس در غاری با انبوهی از کتاب ها خلوت کرد ،استاد هر چند وقت یک بار به دیدار او می رفت و هر بار می پرسید؛
چیزی آموختی؟
شاگرد هم می گفت، نه ،هنوز آنچه در پی آن هستم را نیاموخته ام،
استاد هم هر بار با چوبی بر سر شاگرد می کوبید و می رفت .
این ماجرا چندین بار تکرار شد، تا این که یک بار که استاد خواست بازهم با چوب بر سر او بکوبد ، شاگرد دستانش را بالا برد و چوب را ، قبل از آنکه بر سرش فرود بیاید در هوا گرفت ،استاد لبخندی زد و گفت؛ آفرین این همان چیزی است که باید می آموختی ،شاید حقیقت همین است که رنج نکشی.

می گویم ؛
-عجب شاگرد شجاعی!

می گوید؛
- شجاع یا ابله؟ کجای این داستان حکایت از شجاعت شاگرد داشت؟

می گویم؛
- همانجا که می گفت ،چیزی نیاموخته ام.

می گوید؛
- شجاعتی که عین بلاهت است. خب او واقعا چیزی نیاموخته بود.

می گویم ؛
- نمی فهمم. اگر می گفت چیزی آموخته ام ،ضربه چوب بر سرش فرود نمی آمد؟

می گوید؛
- همه ماجرا این است ، که اصلا قرار نبود چیزی از کتاب ها و خلوت نشینی بیاموزد،او باید در رفتار خود و استاد دقت می کرد. شجاع کسی است که از رنج بی دلیل دوری کند.

می گویم؛
- بله درست می گویی به شرط آن که شاگرد مثل یک گنگ خوابدیده ،گیج و گول نباشد... دنیای امروز ما دنیای کسانی است که نمی دانند چه چیز را گم کرده و کجا باید آن را جستجو کنند...

زمان بی زمان

گاهی فکر می کنم ،گذشته حال آینده فقط چند واژه هستند،واز آن معانی که قرار است برایمان تداعی کنند،تهی اند.
فکر می کنم بهتر است بگوییم
گذشته دنیایی زنده و در حال رخ دادن است
حال که حال است
و آینده را فقط در رویا می بینیم
گذشته ،حال ،آینده
جهان‌های موازی هستند که در امتداد هم در جریانند،و ما چون شناگری گیج و مبهوت ،هر از چند گاهی در یکی از این جریان‌ها شناور می شویم،
گذشته برایم نگذشته ،زنده ،پویا ،قابل لمس وجود دارد ،
ببینید ،دستم را دراز می کنم و ازدرخت حیاط مادر بزرگ پرتقالی می چینم.
یا سوار بر اتوبوس میدان جمهوری به بهارستان هستم و از پنجره به ازدحام و سرسام رهگذران نگاه می کنم.
یا صبحی زود در اداره منتظر آسانسورم که همکار سحر خیزم را می بینم که خیلی گرم با لهجه مردمان جنوب ،سلام و علیک می کند و ...
گذشته ،گرم
حال ، ولرم است گاهی سرد و گاهی گرم
و آینده سرد و مشکوک است