هوای همه چیز را دارم

ای خدای بزرگ
که در آشپزخانه هم هستی
و روی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفن کمی آن طرف تر!
باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
و همین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه! کمک نمی خواهم
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب…
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
و تو هنوز خشمگین نبودی
و من آرامبخش نمی خوردم
درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
و حتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی!

ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
و به دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفن پایت را بردار
می خواهم تی بکشم!


ناهید عرجونی

نتوانستیم

کودکم به زودی خواهی دانست ،
مسیرزندگی هموار نیست ،
کج است ،
پر از سنگلاخ
در زندگی فقر و بی عدالتی و دروغ ،رنجت خواهد داد...
و عجیب تر آن که
با روحی آزرده و تنی زخمی دوام می آوری..‌

یادت باشد؛
به رهایی بیندیشی و همچون پرندگان سبکبال
به پرواز درآیی...
آن گاه
از ما به نیکی یاد کن،
زیرا که می خواستیم مهربان باشیم،
و
نبودیم ،
نتوانستیم...

بزرگوار

جناب نیچه بزرگوار که سلام خداوند جان بر او باد، می فرماید؛

طوری زندگی کنید ،که اگر قرار بر بازگشت باشد ،حاضر باشید دوباره برگردیدو همین زندگی سراسر درد را با اندک شادمانی دوباره تکرار کنید...
در کنار رنج هایتان با چشمان اشک بار برقصید ...
در عین بی معنا بودن هستی ،توان خندیدن و زندگی شادمانه را داشته باشید...
همه حرف او این است ؛
حالا که علیرغم میل باطنی به این دنیا آمده ایم ، آتشی بیفروزیم و با پاهای زخمی و خون آلود روی زمین پر از خرده شیشه و با خنجری در پهلو ، با چشمانی خیس دور آتش بچرخیم و دست افشانی کنیم...

سنجاق قفلی

دَم رفتن ،سنجاق قفلی از کیفش در آورد و به دستم داد؛
-این را در هیئت پیدا کردم ،نذر کردم اگر مشکلاتم تا سال دیگر کم شود هزار تا از اینها به هیئت ببرم،تو هم این را جایی بگذار و نگه دار و نذر کن ...

در حالیکه لبخندی بی رمق می زدم ، سنجاق را به بلوزم وصل کردم،گفتم؛

-باشه ،ممنون

وقتی رفت با دقت به سنجاق قفلی نگاه کردم ،در مقابل هیولای زمان و سرنوشت اندوهبار آدمی و کم آوردن ما در جنگ نابرابر ،چه کاری از این سنجاق ساخته شده ، در چین بر می آید؟
شاید فقط اسمش شباهتی با تقدیر قفل شده ما داشته باشد...

شرمنده رفیق

برای تمام حرفهایی که نباید می گفتم و گفتم

برای همه کلماتی که باید می گفتم و نگفتم

برای جاهایی که می باید باشم اما نبودم

برای تمام مکان هایی که آنجا نباید می بودم اما بودم

برای آدمی که نبودم

برای ...همه آنچه بودم

شرمنده ام رفیق...

اتوبوس

مثل آدمی شده ام که؛

نمی داند کجاست

نمی داند کجا می خواهد برود

نشانی هیچ خانه ای را به یاد نمی آورد

منگ و مبهوت در برهوت،زیر آفتاب داغ ، منتظر اتوبوسی ایستاده

که قرار نیست هرگز از راه برسد...