پنجاه و سه

عادت یا عشق؟
چه فرقی دارند؟
مگر عشق همان عادت نیست؟

مگر عشق ،عادت به شنیدن،صدا ی گوشنواز یک نفر ،فقط یک نفر خاص
در میان این همه آدمی زادگان نیست؟
مگر عشق ،همان حس سعادتی نیست که با شریک شدن باقیمانده عمرت با یک آدم خاص رخ می دهد،
با آن شخص خاص ماندن،نفس کشیدن، خندیدن و گریستن ، و همدیگر را داشتن در میان این همه محرومیت و فقدان،
اینها همه عادات قشنگی است که عشق را می سازند،مثل:
عادت به خواندن پیامهای زیباو خوشایند از یک شخص ناشناس،در صبحی ملال آور
عادت به گرم شدن دل، بعد از این که از خودت میپرسی آیا کسی هست که به من بیاندیشد؟ و می دانی که هست،

همه این عادات زیبا عشقی زیبا می آفرینند ،
آرام ، ماندگار و دلگرم کننده.
عشق شاید به سادگی عادت داشتن به گفتن این جمله است که؛

«نازنینم با تو جهان خوشایندتر می شود»

پنجاه و دو

می گویی؛
-- چه خبر؟

می گویم؛
-- خبری مهمتر از جنگ نیست جنگ جنگ جنگ!

می گویی؛
--الان که دیگر جنگ نیست!

می گویم ؛
-- جنگ همیشه هست ،در اقلیم وجودم و در جزیره متروکی که به آن تبعید شده ام ، جز یک متر در یک متر ،همه جا مین گذاری شده ، قدمی به اشتباه بردارم ، از من چند صد تکه گوشت و پوست می ماند که به هوا رفته...

می گویی؛
-- یعنی این قدر خطرناک است؟

می گویم؛
-- خطر همیشه بیخ گوش ما قدم می زند، می بینی ؟ گاهی خطر به مرگ سلام می کند ،گاهی هم با ترس احوالپرسی می کند .

می گویی؛
-- تکلیف چیست؟

می گویم؛
-- تکلیف این است بی پروا وجسورانه رفتن به سمت مین ها...

پنجاه و یک

پرنده ای آبی درقلب من است،
که می خواهد بیرون بزند ،
اما من به سختی مانع اش می شوم ،

می گویم ،همان جا بمان ،
من نمی گذارم کسی
ترا ببیند .

پرنده ای آبی در قلب من است ،
که می خواهد بیرون بزند،
اما من ویسکی به رویش می ریزم،
و دود سیگارم را فرو می دهم ،
و فاحشه ها و عرق فروش ها ،
و بقّال ها ،
هرگز نمی فهمند ،
که او آنجاست.
پرنده ای آبی در قلب من است ،
که می خواهد بیرون بزند ،
اما من به سختی مانع اش می شوم ،

و می گویم ،
می خواهی همه چیزم را ،
بهم بریزی ؟؟

می خواهی کارم را از دست بدهم ؟
می خواهی به فروش کتابم در اروپا ،
صدمه بزنی ؟

پرنده ای آبی در قلب من است ،
که می خواهد بیرون بزند،
اما من خیلی باهوشم ، فقط گاهی شب ها
می گذارم بیرون بیاید ،
وقتی همه در خوابند ،
می گویمش ، می دانم تو آنجا هستی،
غمگین مباش ،

بعد بر می گردانمش ،
اما آنجا هنوز کمی می خواند،
نمی گذارم که بمیرد.

بعد هردو همان طور ،
بخواب می رویم ،
با عهد سربسته مان،

واین به قدر کافی زیبا هست ،
که یک مرد را،
به گریه بیاندازد،

اما من گریه نمی کنم ،
شما چطور ؟

چارلزبوکوفسکی ترجمه سعید جاوید

پنجاه

به کسی ندارم الفت، ز جهانیان، مگر تو

اگرم تو هم برانی ، سرِ بی کسی سلامت


سعدی

چهل و نه

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوئیم

با دوست بگوییم که او محرم راز است

حافظ

چهل و هشت

خواهم که بر زلفت

هردم زنم شانه
ترسم پریشان کند بسی

حال هر کسی

چشم نرگست

مستانه مستانه

خواهم بر ابرویت

هر دم کشم وسمه
ترسم که مجنون کند بسی

مثل من کسی

چشم نرگست

دیوانه دیوانه...

شاعر ،شوریده شیرازی

چهل و هفت

می گویم ؛
- سلام سلام سلام ...

می گویی؛
- می بینم که سرحالی!

می گویم؛
- آری ،با آن که مثل جنگ زده ها حدود یک ماهی است از خانه و کاشانه ام دورم ،اما چند روزی است حال بهتری دارم.

می پرسی؛
- چه شده که حال بهتری داری؟

می خندم؛
-بارانی که امروز بی هوا بارید را دیدی؟ بوی خاک خیس را حس کردی؟ باران را به فال نیک گرفته ام ، به غیر از آن چند روزی است که نسیمی از جایی که نمی دانم کجاست بر اقلیم وجودم می وزد ،هوای جانم لطیف شده...

می گویی؛
- چه خوب!

می گویم؛
- در این روزهای وحشت و حیرت و کابوس، اتفاق قشنگی برایم در حال رخ دادن است، می بینی وقتی آخرین امید را از دیدار دوباره عشق از دست می دهی و آماده مردن و ناتمام رفتن می شوی ، دستی از غیب بیرون می آید تا دوباره لبخند بر لبت بنشاند.

می گویی؛
- هورا ! دوباره زندگی !

می گویم؛
- دوباره زندگی! دوباره عشق! دوباره ...

چهل و شش

دوش به خواب دیده‌ام روی ندیدهٔ تو را
وز مژه آب داده‌ام باغ نچیدهٔ تو را

قطره خون تازه‌ای از تو رسیده بر دلم
به که به دیده جا دهم تازه رسیدهٔ تو را

با دل چون کبوترم انس گرفته چشم تو
رام به خود نموده‌ام بازِ رمیدهٔ تو را

من که به گوش خویشتن از تو شنیده‌ام سخن
چون شنوم ز دیگران حرف شنیدهٔ تو را

تیر و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببین
پشت خمیده مرا، قد کشیدهٔ تو را

قامتم از خمیدگی صورت چنگ شد ولی
چنگ نمی‌توان زدن زلف خمیدهٔ تو را

شام نمی‌شود دگر صبح کسی که هر سحر
زان خم طره بنگرد صبح دمیدهٔ تو را

خسته طرهٔ تو را چاره نکرد لعل تو
مهره نداد خاصیت، مارگزیدهٔ تو را

ای که به عشق او زدی خنده به چاک سینه‌ام
شکر خدا که دوختم جیب دریدهٔ تو را

دست مکش به موی او مات مشو به روی او
تا نکشد به خون دل دامن دیدهٔ تو را

باز فروغی از درت روی طلب کجا برد
زان که کسی نمی‌خرد هیچ خریدهٔ تو را

فروغی بسطامی

چهل و پنج

‏شبی در بیابان از بی‌خوابی پایِ رفتنم نماند؛
سر بنهادم و شتربان را گفتم:
دست از من بدار...

گفت:
ای برادر! حرم در پیش است و حرامی در پس؛
اگر رفتی بُردی، وگر خفتی، مُردی....

گلستانِ سعدی

چهل و چهار

پانزده روزی است که در خانه ام نیستم ،

پانزده روزی است که جنگ ناگهان بر سرمان هوار شد ،یک ماهی است که پسرک بیمار شده، همه حواس نداشته ام پیش اوست،

ام اس،لعنت به جنگ و بیماری و مرگ

مدتی است که تمام وجودم خالی شده ،

خالی خالی ، خالی از خاطره،خالی از شادی، خالی از خشم، خالی از هر فکر و اندیشه ای ،

گیج و مبهوت و تهی از هر حسی... فقط در حد رفع نیازهای اولیه زنده ام ، باورم نمی شود دنیا می تواند این قدر بیرحم و خشن و ترسناک شود.
شاید شاید فقط عشق به فریاد می رسید ، اگر که...

چهل و سه

نقل است که يکي از او پرسيد :چگونه اي ؟ گفت :چگونه بود حال قومي که در دريا باشند و کشتي بشکند و هرکسي به تخته اي بمانند .
گفت :صعب باشد.
گفت :حال من همچنان باشد .


تذکرة الاولیا ذکر حسن بصری

چهل و دو

دوستت دارم تا ابد

مال تو باهاش نان بخر باهاش دور بزن

در میدان شهر مثل پلاک بینداز به گردنت پلاک جنگ؟ جنگ...

می‌دانی چیست؟

هشت سال به گردنت بیاویزم از من خسته می‌شوی؟

پلاک جنگ نه گل میخک برگ زیتون گوشه‌ی موهات...

دوستت دارم تا ابد مال تو

باهاش ستاره رصد کن باهاش برام نامه بنویس.

عباس معروفی