ده

می خندد ؛
- واقعا این بار غیبت داری نه صدایی نه تصویری،در چه حالی ؟

می گویم؛
- در خواب زمستانی ام، نیمه بیدار ،نیمه هوشیار، نیمی زنده نیمی مرده ...

می گوید ؛
- کی بیدار می شوی ؟

می گویم؛
- شاید بهار ،شاید هم... غار جای امنی است ،فعلا جا خوش کرده ام...

می پرسد؛
-خسته نشدی از خواب و رخوت؟

می گویم؛
- رفیق جان، من آن را طلب نکردم ،خواب و رخوت خودش پیش آمد و میان مصلحت اندیشان، رسم بر این است که آن چه که پیش آمده را می پذیرند.

می گوید ؛
- و چه زندگی کسالت باری...

می گویم؛
- راستش خوب و بد آن را نمی دانم، اما این حال هم شکلی از اشکال زندگی است...

می پرسد؛
- مثل اینکه خیلی ناراضی هم نیستی؟

می گویم؛
- نه ناراضی نیستم ، مثل آن است که نامرئی شده ام ، بی آن که دیده شوم؛ ایستاده ام به تماشا ، از روزنه ای،از پنجره کوچکی که به اندازه سهم من از آسمان است و آویختن پرده ای آن را کوچک تر می کند ،به ازدحام کوچه خوشبخت می نگرم...

می گوید؛
- نمی فهمم حال و احوالت را ،اما همین که راضی هستی خوب است...

می گویم ؛
- سپاس رفیق ،همین که تلاش نمی کنی نسخه ای برایم بپیچی ،دنیایی می ارزد.

می پرسد؛
- مگر کسی هم برایت نسخه پیچیده؟

می گویم؛
- هنوز نه ، راستش به کسی نمی گویم که مدتهاست که دیگر لازم نمی دانم خودم زمین بخورم و برخیزم ، زندگی را در دیگران دنبال می کنم ، همان ها که به تماشایشان نشسته ام ، ساکنان کوچه ای تنگ و بن بست ، با آنان نفس می کشم ، می خندم ،گریه می کنم ،عاشق می شوم ،رنج می کشم و می میرم...
هیچکس نمی داند که من در جان هزاران نفر زندگی را پاس می دارم و در برابر شکوهِ زندگانی زانو می زنم ... هیچکس نمی داند...

نُه

مقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کس

ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

سعدی

هشت

ای دل ز سر زلف بتان کار بیاموز
با این همه زنجیر به رقص آی و رها باش

هوشنگ_ابتهاج