پوسیده
باغبان گفت؛
فصل خوبی واژه های پوسیده ات را کاشتی زمستان در راه است ...
پس از این باران و برف بسیاری خواهد آمد، واژه ها و کلمات ،با کرم های خاکی دوست خواهند شد.
کرم ها آنان را تجزیه می کنند ، هر واژه ام زبان ریشه ها را فرا خواهدگرفت و از سرما و یخ بندان در امان می ماند...
باغبان مرد روشنی است ،او همه چیز می داند
واژه هایم سبز خواهند شد ،می دانم...
شلاق
وقتی یک نفر بارها و بارها به ما ضربه می زند ، حتی اگر ابلهانه بپنداریم که آن ضربات روزگارمان را سیاه نمی کند ،به تما آسیب نمی رساند و این حرکت او عین عشق و دوستی است؛
این روند ناسالم و مخرب چه چیز را به ما می آموزد؟ آیا اصلا آموختنی در کار است؟
آنچه چارلز بوکوفسکی در مصاحبه ای می گوید ،برایم جالب بود ،چرا که حتی تصور کتک خوردن با تسمه تیغ دار ، آن هم سه بار در هفته و بدتر از همه اینکه بی دلیل باشد خیلی مشکل است،( او در ان مصاحبه می گوید از شش تا یازده سالگی ،هفته ای سه بار بی دلیل از پدرش با تسمه تیغ دار کتک می خورد)
اما مگر ما هم از کسانی که گاهی فکر می کردیم نزدیکترین فرد به ماهستند،دوستشان داریم ، شلاق نخورده ایم؟
مگر روحمان با ضربات آنان زخمی نشده است؟
چند بار ،چند بار دیگر لازم است تا بازهم بی دلیل ضربه بخوریم تا به خود بیاییم و از این افراد دور شویم ؟
آنچه که گاهی فراموش می کنیم این است؛
ما روئین تن نیستیم و برخلاف افسانه اسفندیار که تمام تن اش به جز چشمانش آسیب ناپذیر بود ،ما تمام وجودمان به شدت ضربه گیر و آسیب پذیر است...
اهل کجایی
گفت کیستی ؟
گفتم،کودکی خیابانی ام که از سطل های زباله ،نان روزانه ام را در می آورم
زنی خیابانی ام که کودکانی گرسنه و همسری بیمار در خانه چشم انتظار من هستند
کارگری هستم که ماههاست حقوق دریافت نکردم و روی پل می روم تا خودم را به پایین پرتاب کنم واز این نکبت که نامش زندگی است خلاص شوم
نوجوانی ام که مورد آزار قرار گرفته ام و شبها با کابوس از خواب می پرم
زنی روستایی ام که در خاک زندگی می کنم و قطره ای آب در خانه ندارم تا غذایی برای خانواده ام درست کنم
جوانی زندانیم که منتظرم حکم اعدامم اجرا شود،
پیرمردی بازنشسته ام که برای لقمه نانی هنوز هم سگ دو می زنم
گفت عیدت مبارک
به چشمانش خیره شدم ،پوزخندی زدم و گفتم؛ اهل کجایی برادر؟؟
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت