هشتاد وسه

… وقتی که پدرم مرد ، نوشتم : پاسبان ها همه شاعر بودند.

حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه، آن طرف سکه بود و گرنه من می‌دانستم و می‌دانم که پاسبان‌ها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده‌ام که از روشنی حرف بزنم …

کتاب هنوز درسفرم ،سهراب سپهری

هشتاد و دو

امروز ۱۲ آذر روز جهانی معلولین بود ،ضمن بزرگداشت این روز آرزو می کنم ،در هیچ کجای جهان هیچ انسان متفاوتی چه از نظر جسمانی و چه از نظر فکری ،بخاطر تفاوتش رنج نبرد و همانند همه افراد جامعه از حقوق برابر برخوردار باشد و مورد احترام همگان قرار گیرد.

هشتاد و یک

وقتی زندگی سخت می گذرد ،
می توانیم تمام وقت گریه و زاری کنیم
و به عالم و آدم ناسزا بگوییم ،

اما چیزی که ما در آن زمان نمی دانیم این است که در همان لحظه،

همین دنیای غمناک ،
خالی از شادی نیست ،
هرچند کوچک و اندک ،

مهم آن است که شادی گم نشده ،
هست و در کنار ما نفس می کشد.
آنها ستاره های کوچکِ،
راه تاریک ما می شوند...

هشتاد

مثل آن است که؛

از یک بیماری سخت برخاسته ام

تب بود و هذیان و خواب بد...

اما،

امروز، روز دیگری است...

می دانم،

تو خواهی آمد

همراهت

باران و شادی

را خواهی آورد...

محبوبم!

هیچ شبی ابدی نیست

هفتاد و نه

برای وطن؛

حکایت حکایت شبی طولانی است که سحر ندارد...
مثل آن است که کسی درحال بریدن سرمان با یک تکه حلبی زنگ زده و کُند است،

این چه سخت جانی است که ما داریم، که نه جان از تن می رود و نه تن از همراهی جان دست می کشد...

به کدام آیین است که آدمی را بخاطر صبوری و دوام آوردن این طور آزار می دهند؟

به کجا می توان گریخت که مسلخ و قربانگاه نباشد؟

از کِه دست یاری بجوئیم که دستش را در جیب تن پوشش پنهان نکرده باشد؟

از که می توان داد خواست که در سرزمین نفرین شده هنوز سنگ نشده باشد؟...