شصت و نه
هرچند وقث یکبار ذهنم
هنک می کند ،
باید مدتی بگذرد ،
اتصالات ریزی که
داغ کرده اند خنک شوند ،
بعد از سرد شدن سیم پیچ ها
بازهم مدتی می گذرد ،
بعد ذهنم خودبه خود ، شروع به کار می کند ،
در ایام منگ و هنک شدن ،جز مفاهیم ساده
هیچ چیز دریافت نمی کند،
مانند معده بیماری که
دچار مسمومیت شده و
جز سوپ و غذایی ساده خوردن
هیچ چیز دیگررا بر نمی تابد،
حتی در عاشق شدن هم همین طور
است، عشقی که چون؛
آب روان ساده و صمیمی
است را می پذیرد
و مِهر و محبتی که مثل؛
دائره المعارف فیلسوفان
پر از کلمات و اصطلاحات دشوار
پر از ادا و اطوار و ترس ،
پر از اما و اگر و شاید و باید ...
است را نمی پذیرد.
روح و روانم دچار
سوءهاضمه می شود
سنگین و تب دار
و تا آن چه
را که یک باره بلعیده ،
دفع نکند آرام نمی شود...
مفاهیم ساده،
کلمات ساده،
روابط سر راست و ساده،
هر چیز که پیچیده و دشوار
و غیر قابل هضم
یا سخت هضم باشد
را پس می زند.
این است فرآیند
خود ترمیمی من.
آنچه مسلم است، من ،
در آسمان بی انتهای وجود
ستاره ای کوچک و کورسو زَنَم
که احتمالا میلیون ها سال پیش
زنده بوده و حالا مرده است
و نورش بعد از این همه وقت
تازه به زمین رسیده است...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت