شصت و نه

هرچند وقث یکبار ذهنم
هنک می کند ،
باید مدتی بگذرد ،
اتصالات ریزی که
داغ کرده اند خنک شوند ،
بعد از سرد شدن سیم پیچ ها
بازهم مدتی می گذرد ،
بعد ذهنم خودبه خود ، شروع به کار می کند ،
در ایام منگ و هنک شدن ،جز مفاهیم ساده
هیچ چیز دریافت نمی کند،
مانند معده بیماری که
دچار مسمومیت شده و
جز سوپ و غذایی ساده خوردن
هیچ چیز دیگررا بر نمی تابد،
حتی در عاشق شدن هم همین طور
است، عشقی که چون؛
آب روان ساده و صمیمی
است را می پذیرد
و مِهر و محبتی که مثل؛
دائره المعارف فیلسوفان
پر از کلمات و اصطلاحات دشوار
پر از ادا و اطوار و ترس ،
پر از اما و اگر و شاید و باید ...
است را نمی پذیرد.
روح و روانم دچار
سوءهاضمه می شود
سنگین و تب دار
و تا آن چه
را که یک باره بلعیده ،
دفع نکند آرام نمی شود...
مفاهیم ساده،
کلمات ساده،
روابط سر راست و ساده،
هر چیز که پیچیده و دشوار
و غیر قابل هضم
یا سخت هضم باشد
را پس می زند.

این است فرآیند
خود ترمیمی من.

آنچه مسلم است، من ،
در آسمان بی انتهای وجود
ستاره ای کوچک و کورسو زَنَم
که احتمالا میلیون ها سال پیش
زنده بوده و حالا مرده است
و نورش بعد از این همه وقت
تازه به زمین رسیده است...

شصت و هشت

می بینمت ،می آیی، صبور ،سنگین ،سرگردان

می پرسم؛
-در چه حالی؟

می گویی؛
-دلتنگم و راه‌ به جایی نمی برم...

می گویم؛
- رفیق! نکند که عاشق شده ای، که راه‌ به جایی نمی بری؟

به دوردست نگاه می کنی...
می گویی؛
- می دانی دردم چیست؟ با این عقل و فکر منطق زده ،همه چيز در وجودم، علیه این عشق در جنگ است.

می گویم؛
- تبریک و تسلیت می گویم ،جان دل !

می گویی؛
- می خواهم و نمی خواهم ،میل به دیدار دارم و ندارم ،عاشقم و عاشق نیستم، ستایش می کنم و همزمان بر یار خرده می گیرم ،یکی از همین روزها ،در اثر این تناقضات ،وجودم چند پاره خواهد شد..
کز تناقضهای دل پشتم شکست...برسرم جانا بیا میمال دست...

می گویم ؛
- آفرین بر دست و بازوی دلت ، دستمریزاد ،تو عاشق واقعی هستی. عشق همین است و جز این نیست...
ای رفیقان راهها را بست یار
آهوی لنگیم و او شیر شکار

جز که تسلیم و رضا کو چاره‌ای
در کف شیر نری خون‌خواره‌ای

او ندارد خواب و خور چون آفتاب
روحها را می‌کند بی‌خورد و خواب

که بیا من باش یا هم‌خوی من
تا ببینی در تجلی روی من

ور ندیدی چون چنین شیدا شدی
خاک بودی طالب احیا شدی

شصت و هفت

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام، دیده چه شب می‌گذراند؟

وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر
باری نکشیدم که به هجران تو ماند

سوز دل یعقوب ستم‌دیده ز من پرس
کاندوه دل سوختگان، سوخته داند

دیوانه گرش پند دهی کار نبندد
ور بند نهی سلسله در هم گسلاند

ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری
در آتش سوزنده صبوری که تواند

هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید
وین گریه نه آبی است که آتش بنشاند

سلطان خیالت شبی آرام نگیرد
تا بر سر صبر من مسکین ندواند

شیرین ننماید به دهانش شکر وصل
آن را که فلک زهر جدایی نچشاند

گر بار دگر دامن کامی به کف آرم
تا زنده‌ام از چنگ منش کس نرهاند

ترسم که نمانم من از این رنج دریغا
کاندر دل من حسرت روی تو بماند

قاصد روَد از پارس به کشتی به خراسان
گر چشم من اندر عقبش سیل براند

فریاد که گر جور فراق تو نویسم
فریاد برآید ز دلِ هر که بخواند

شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت
پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند

زنهار که خون می‌چکد از گفتهٔ سعدی
هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند

سعدی

شصت و شش

پرسید؛
-داستان مرا می دانی؟

گفتم؛
- می دانم.

روباه دم زیبا و قرمزش را تاب داد و نشست ،و به من چشم دوخت.

گفتم ؛
-داستانت را از برم. هزار بار خواندمش.

گفت ؛
-کدام را می گویی؟

گفتم؛
- داستان کلاغ، تو و پنیر ...

خندید وقتی دید اخم کردم ، گفت؛
- تو کتاب هم می خوانی ؟

زیر لب گفتم ؛
-چه حاضر جواب!

چشمان زیبایش را با پنجه مشت شده اش مالید و گفت ؛
-داستان روباه و شازده کوچولو را در صحرا به یاد داری؟

گفتم ؛
-بله به یادم آمد ،همه اش را ،حفظم.

روباه گفت؛
- این جمله را یادت هست؟
"تو در قبال چیزی که اهلی اش می کنی مسئولی "

تا دهانم را باز کردم چیزی بگویم،

گفت؛
-می دانم که می دانی ... اما فقط به یاد نمی آوری...قبول کن که بیاد نیاوردن برابر است با ندانستن...آنچه را که مهم می دانیم هرگز فراموش نمی کنیم...

با خودم زمزمه می کنم ؛
- عجب روباه دانایی ،حقا که جای ات در کتابهاست...

روباه گویا می داند در فکر من چه می گذرد ،می خندد.

شصت و پنج

پیشی یک ماهی است مهمان من شده ،همیشه دوست داشتم یک گربه داشته باشم ،یک سگ،چند پرنده یا مرغ و خروس ، تا جایی که به یاد دارم ،حیوانات را دوست داشته ام
حالا فرصتی پیش امده و یک بچه گربه بی مادر را برای نگهداری به من سپردند، بچه گربه ای که بیشتر اوقات را می خوابد،
هر وقت خواب است از خودم می پرسم ،وقتی خواب است ، آیا خواب هم می بیند؟ چه می بیند؟ آیا در این یک ماه عمرش خاطره ای دارد که در خواب ببیند ؟ اصلا چه چیزی می بیند؟ آیا مادرش را به یاد دارد؟ آیا می داند رها شده؟...
و در نهایت به خودم می گویم ، چه عاملی باعث شد او یک گربه به دنیا بیاید و من یک انسان ؟

شصت و چهار

دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
من مرده‌ام!
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند می‌شوم
با هم صبحانه می‌خوریم
گپ می‌زنیم
بعد هم می‌روم
سری به خاک دوستانم بزنم برگردم
اگر هم حوصله‌ام نشد
شاید همان دور وُ برها خودم را چال کنم
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
اگر گلوله‌ای به سمتم شلیک شود
سرم را هم
خم نخواهم کرد
یعنی اگر برای بریدنِ این رگ
تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
اگر به خانه‌ام بیایی
تمامِ خانه را گل خواهم کاشت
اگر نیایی هم
تمام خانه را گل خواهم کاشت
اگر بروی هم
اگر بمیری هم!
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی زمان را از دستم باز کرده‌ام
چاقو را از جیب درآورده‌ام
و رابطه‌ی علت و معلول را
بریده‌ام
چرا که می‌خواهم
بی‌دلیل تنها باشم
درست چون نوازنده‌ای
که در میان اجرا
سازش را زمین می‌گذارد
تا موسیقی‌اش تمام نشود
درست چون خدایی
که انسان‌اش را زمین گذاشته
تا بر آسمان بنویسد:
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری …

((گروس عبدالملکیان))