یوسف
گاهی فکر می کنم ،حکایت همه ما آدمها ، حکایت یوسف و بیابان و چاه و بازار برده فروشان مصر است،
گویی سرنوشت محتوم بشر این است که در چاه ظلمات و نادانی گرفتار بیایید و بعد توسط یک گروه برده دار از چاه تاریک نجات داده شود و به بازار مصر برده شود و فروخته شود ...
درمیان خواستارانش و خریدارانش یک پیرزن کور و زن عزیز مصر باشد،پیرزن کوری که از زیبایی و حسن یوسف هیچ نمی داند و زن عزیز مصر که همان لحظه اول ،عاشق حسن یوسف می شود...
و این اقبال و شانس ماست که نصیب کدام شویم...
من یوسف راه توام، افتاده به چاه توام ارزان مفروشم ،ارزان مفروشم...
خداوندگارا
شنیدم؛
استاد گفت " عبودیت و بندگی، ادب و آدابی دارد ..."
خواندم؛
اندیشمندی می گفت ؛
"عاشقی، ادب و آدابی دارد"
دیدم ؛
"زندگی ادب و آدابی دارد"
اما ؛
اما خدای من !
آیا
خداوندگاری؛
"ادب و آدابی ندارد؟"
پس چرا معبودم !
رسم خداوندی را به جا نمی آوری؟
آیا برای عمر کوتاه آدمی زاد که مثل یک لحظه خواب ورویاست ، این همه رنج و درد ، افراط کاری نیست ؟
بارالها!
می دانم که کلام و گفتار تو همانند سکوت است ؛
اما عاجزانه از تو می خواهم که لطف فرموده ؛
فقط این بار،فقط همین یک بار ... پاسخ مرا بده !
مگر همه ما ساکنانِ این کره خاک، بندگانِ بینوای تو نیستیم ؛
پس چرا...؟
بیروت
برمن خرده مگیر
که با زور و سرزده به اتاقت وارد شدم
هر لباسی که می توانی را بر تنت بینداز
و از من مپرس چرا ؟
آن بیرون، بیروت می سوزد
بیروت ما، آن بیرون می سوزد
و من – علی رغم همه ی نادانی هایت و همه ی بی حرمتی هایت
هنوز دوستت دارم
نگاه کن ، آمده ام
تا تو را چون گربه ی کوچکی بر شانه ام بگذارم
و از کشتی آتش و مرگ و جنون بیرونت ببرم
چرا که من مخالف سوختن گربه های زیبا
چشم های زیبا
و شهرهای زیبایم
نزار قبانی
نفخ صور
می گویم؛
- می ترسم...
می گوید؛
-از چه می ترسی؟
می گویم؛
-از خرد شدن استخوان هایم می ترسم...
می گوید؛
-مگر می دانی که له شدن روی آسفالت داغ یک بزرگراه چه دردی دارد؟
می گویم؛
- می دانم وقتی در خانه خودم روی رختخواب دراز کشیده ام ، بدون وجود هیچ غلتکی ، استخوان هایم خرد می شوند چه دردی دارد...
هیچ نمی گوید مات نگاهم می کند،
می گویم ؛
- می دانی از چه سخن می گویم؟ از رنج فراوانی که دوست داشتن دیگری برایت به بار می آورد، وقتی دیگر نایی برای عشق ورزیدن نداری...
می گوید ؛
-نمی فهمم چه می گویی...
می گویم ؛
- فقط هذیانی را که می گویم بشنو ، نیازی به فهمیدن نیست ، می دانی،راستش عشق ورزیدن برای من مثل رستاخیز دردناکی در روز قیامت است ،قیامتی که در آن در نفخ صور می دمند ؛
"پاره استخوان ها برپا خیزید ... "
و من فریاد میزنم ؛
" رهایم کنید من فقط میخواهم بخوابم..."
شگفت زده
مدتی است دچار تردید و دو دلی عجیبی شده ام ...
همه چیز نسبی و سیال و شناور شده ، گویا هیچ اصل قطعی و مسلمی وجود ندارد ، انگار هیچ حکمی دائمی نیست، هیچ قضاوتی کامل نیست و هر نظری که می دهم شکننده و ناپایدار است، حتی گاهی حس می کنم وقتی مجبور می شوم در باره چیزی نظری بدهم ،آن اظهار عقیده هم بیشتر از یک حرف مفت نیست، حرف مفتی که اعتبارش فقط کمتر از یک ثانیه است...
نمی دانم جهان من در حال تغییر و دگرگونی است یا این تغییر رفتار
خاصیت میانسالی است که تازه می فهمیم که هیچ امری قطعی نیست ...
و عجیب تر آن که هیچ حرفی، شگفت زده امان نمی کند...
باده نوشی در تابستان
آنکس که از من دعوت کرد(به میهمانی)ستمگر نیست. شربتی برای من ریخت. همان شربتی که خودش نوشید. چون جام دور می گشت، سفره ونطعِ مجازات(ابزارو آلات سر بریدن) وشمشیر آوردند.
این است سر نوشت کسی که درتابستان با شیر باده گساری کند!
" از اشعار منصور حلاج"
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت