بیست و دو

خواب می بینم راه می روم ، مدتهای طولانی در خیابانها قدم می زنم ،چشمانم تماشا می کنند و پاهایم می روند ، بی هدف اما پیگیر ،
موهای خیلی بلندی دارم ، آنها را بافته ام و پشت سرم انداخته ام ...
به مادر می گویم؛
" ببین مادر ببین راه می روم ،همیشه می دانستم که ؛ راه نرفتن ام در خوابم اتفاق می افتد ، واقعیت این است که راه می روم ..."

مادر لبخند تلخی می زند و هیچ نمی گوید، او به خوبی ، می داند که خواب و بیداری فرزند ۶۰ ساله اش، یکی شده ...

بیست ویک

میزند باران به شیشه
تاره تاره، ریشته ریشته
شعرهایم نیم کاره
سرگذشتم نانوشته

میزند باران به شیشه
همچو انگشت فریشته
خاطراتم مثل باران
بگذرد از کوه و پشته

میزند باران به شیشه
قرض خواهانه، دومشته
جام هایم نیمه خورده
زندگی ام بی سریشته

نیم عمرم مانده یا نه
نیمه ی خوبش گذشته
دفترم خالیست، خالی
چون زمینهای نه کیشته

بگذرم من همچو باران
یک زمان زین کوه و پشته
من بهشته عالمی را
یا مرا عالم بهشته

یابدم یک روز باران
از سر عالم گذشته
یا نکنده قرض دل را
یا وصیت نانوشته

شاعر تاجیکی "لایق شیر علی"

بیست

می گویم؛
-پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردن‌های باریک و پاهای لاغر به تبسم‌های معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را باد با خود برد...

می گوید؛
- بازهم عشق ؟

می گویم؛
- لعنت خدا بر ریسمانش !

می خندد؛
- هاها ...بیش باد ...

می گویم؛
- همه پرهیزم با شنیدن یک کلام او دود می شود و به هوا می رود...

می گوید؛
-پرهیزی که پرهیز نیست،رستگاری است به زور چماق...

می گویم؛
- کم کم مرا از بر می شوی...

می گوید؛
- و کم کم تو را از بر می شوم!

می گویم؛
- فرقی ندارد شراب صبر من چند ساله است ،با دیدن روی او و موی او سرکه می شود... ترش و گس!

می گوید؛
- و این گونه بود که عشق موذی و جانکاه ، زیر خاک زمستان به بهار رسید...

می گویم؛
- زلف پریشان، پرهیز سوز است!

می گوید؛
- چه زیباست،کعبه وصالی که بر زلف پریشان بنا شود !

می گویم؛
- سلسله موی دوست،حلقه دام بلاست...

می گویی؛
-هر که در این حلقه نیست ؟

می گویم،
- سلسله موی، زلف پریشان، دل بریان، حکایتی است سوزان ...

نوزده

ای اندوه؛
‏ آیا زانوانت
از زانو زدن بر سینه‌هامان
به‌ درد نیامد...؟!

‏‌
امین_معلوف

هجده

زن می گوید؛
- معشوقی داری؟

مرد زهرخندی می زند؛
- بله معشوقی همیشگی دارم،تو هم معشوقی داری؟

زن پاسخ می دهد؛
- بله معشوق جاودانیِ من ، ترس، برادرِ مرگ است...

مرد این بار بلند می خندد؛
- چه جالب ،می دانی معشوق من کیست؟ مرگ ، برادرِ ترس ...

بازهم بلندتر می خندد؛

- عجب تفاهمی! معشوقان ما برادرند...

زن صورتش را برمی گرداند و می گوید؛

- عجیب این که من می ترسم و تو می میری... تو می میری و من از مرگ تو می ترسم ،عجب دور باطلی ...

هفده

سلام می کند ؛
- چطوری رفیق در آغاز بهار؟

می گویم ؛
-خوبم ، یعنی بد نیستم ،چون در میان سرسام و آشوب و دویدن های بسیار دیگران قبل از سال نو زنده مانده ام، راستش دیگر این ماجرا را دوست ندارم،از آن همه شادی و دلخوشی ها فقط کارهای اجبار باقی مانده...

می پرسد؛
- یعنی چی ؟

می گویم؛
- وقتی که در میان جمعیتی که همگی عجله دارند و با شتاب حرکت می کنند قرار می گیری ، اگر نخواهی مثل آنان بِدَوی و با شتاب و سرسام حرکت کنی آن وقت است که کَلَکَت کَنده است همینطور ناغافل و بی حواس بهت تنه می زنند و تو هم بی هوا زمین می خوری...

می پرسد ؛
- تو که در خانه آرام خودت هستی با جمعیت سرسام گرفته چکار داری ؟

می خندم ؛
- راستش من آدم مضطربی هستم ،وقتی شرح شتاب و هیجان و بدو بدو و کارهای ناتمام دیگران را می شنوم مثل آن است که خودم وسط کارزارم و زمین خورده زیر سم اسبان مانده ام...

می گوید ؛
- عجب ! نمی دانستم... و عشق ؟

می گویم ؛
- و عشق به دیگری که خاص باشد و آرام جان باشد ،همچنان ناپیداست ،از خانه ام رفته و بازگشتی در کار نیست ،با او خداحافظی کردم گفتم برو ، تو به خیر و من به سلامت ...
جالب آن که دلتنگش هم نیستم ،سرش سبز و دلش خوش باد...

شانزده

هر گل سرخی که هست از مدد خون ماست
هر گل زردی که رُست رُسته ز صفرای ماست

از سبب هجر اوست شب که سیه‌پوش گشت
توی به تو دودِ شب ز آتش سودای ماست

نیست ز من باورت؟ این سخن از شب بپرس
تا بدهد شرح آنک فتنه فردای ماست

اول و پایان راه از اثر پای ماست
ناطقه و نفس کل ناله سرنای ماست

مولانا