بیست و دو
خواب می بینم راه می روم ، مدتهای طولانی در خیابانها قدم می زنم ،چشمانم تماشا می کنند و پاهایم می روند ، بی هدف اما پیگیر ،
موهای خیلی بلندی دارم ، آنها را بافته ام و پشت سرم انداخته ام ...
به مادر می گویم؛
" ببین مادر ببین راه می روم ،همیشه می دانستم که ؛ راه نرفتن ام در خوابم اتفاق می افتد ، واقعیت این است که راه می روم ..."
مادر لبخند تلخی می زند و هیچ نمی گوید، او به خوبی ، می داند که خواب و بیداری فرزند ۶۰ ساله اش، یکی شده ...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت