هفتاد و سه
چرا تو جلوه ساز اين، بهار من نمی شوی؟
چه بوده آن گناه من، كه يار من نمی شوی؟
بهار من گذشته شايد
شكوفه ی خيال تو، شكفته در خيال من
چرا نمی كنی نظر، به زردی جمال من؟
بهار من گذشته شايد
غمت چو كوهی، به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
چو نشنوی فغان عاشقانه ی من
خدا ترا از من نگيرد، نديـــدم از تو گرچه خيری
به ياد عمر رفته گِريم، كنون كه شمع بزم غيری
بهار من گذشته شايد
معینی کرمانشاهی
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت