هفتاد و سه

چرا تو جلوه ساز اين، بهار من نمی شوی؟
چه بوده آن گناه من، كه يار من نمی شوی؟
بهار من گذشته شايد
شكوفه ی خيال تو، شكفته در خيال من
چرا نمی كنی نظر، به زردی جمال من؟
بهار من گذشته شايد
غمت چو كوهی، به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
چو نشنوی فغان عاشقانه ی من
خدا ترا از من نگيرد، نديـــدم از تو گرچه خيری
به ياد عمر رفته گِريم، كنون كه شمع بزم غيری
بهار من گذشته شايد

معینی کرمانشاهی

هفتاد و دو

می پرسی ؛
- هنوز بیداری؟

می گویم؛
- فقط وقتی می خوابم که بیهوش شوم ، ذهنم یک بند کار می کند و رها نمی کند...

می گویی؛
- غمگینی؟

می گویم ؛
- هستم و هیچ چیز اندوه از دلم بر نمی گیرد ، تنهای تنهایم ...

می گویی؛
- وعشق...

می گویم؛
- عشق راهگشا نیست اگر رهزن نباشد...

می گویی؛
- تو را چه می شود؟

می گویم ؛
- باور می کنی حتی دیگر درد دل هم نمی توانم بکنم ...

می گویی؛
- باور می کنم...

می گویم؛
- کاش زبان فاخر می دانستم ،پر از کلمات دشوار و پر از ایهام و ابهام که اگر هزار بار هم بخوانی نخواهی فهمید...

می گویی؛
- اما تو نمی توانی پیچیده و دشوار باشی ! تو جاری و ساده و روانی...

می گویم؛
- خیلی رنج می کشم!

می گویی؛
- از درد و رنج گریزی نیست...

می گویم ؛
- دیشب خواب دیدم راه می روم ،پیاده تا یک میدان بزرگ راه می روم بدون کمک عصا و ناگهان به یاد می آورم که عصا همراهم نیست و عصبانی می شوم که چرا عصا همراهم نیست ،و به نزدیکانم پرخاش می کنم که چرا مراقبم نبوده اند و آخر خواب یک جفت عصا می خرم اما می دانم آنها خیلی زود خواهند شکست...

می گویی؛
- ترس هایت زیاد تر شده !

می گویم؛
- چون دلبسته ام ،چشم اسفندیارم که روئین تن نیست.

می گویی؛
- چه دشوار و طاقت فرسا !

می گویم ؛
- خوابم می آید و خسته ام.

می گویی؛
- بخواب ،فقط کافیست چشمانت را ببندی .

می گویم؛
- بگذار چراغ حجره ذهنم را هم خاموش کنم و یادداشتی پشت در بگذارم ؛
"تا اطلاع ثانوی این محل تعطیل می باشد"

هفتاد و یک

گفت: «اگر دوزخ مرا بخشند، هرگز هيچ عاشق را نسوزم از بهر آن که عشق، خود او را صد باره سوخته است ».
سائلي گفت: «اگر آن عاشق را جرم بسيار بود، او را نسوزی؟».
گفت: «نه، که آن جرم اختياری نبوده باشد. که کار عاشقان اضطراری است، نه اختياری ».

"ذکر یحیی ابن معاذ" "تذکره الاولیا عطار"

هفتاد

اگر عشق
آخرین عبادت ما نیست
پس آمده ایم اینجا
برای کدام درد بی شفا
شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم ؟!

سید_علی_صالحی