هفتاد و هشت

چه خلاف سر زد از ما ،که درِ سرای بستی
برِ دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی

ز تو ،خواهش غرامت نکند تنی که کُشتی
ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خَستی

کسی از خرابهٔ دل ،نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی


به کمال عجز، گفتم که به لب رسید جانم
ز غرور ناز گفتی، که مگر هنوز هستی؟



"فروغی بسطامی"

هفتاد و هفت

چه کارهایی که می‌بایست بکنیم ولی هرگز نکردیم! برای اینکه به ملاحظاتی پای‌بند بودیم.
فرصتی مناسب را انتظار می‌کشیدیم، تنبلی می‌کردیم و برای اینکه مدام به خود می‌گفتیم: «چیزی نیست، همیشه فرصت خواهیم داشت.»
زیرا نمی‌دانستیم هر روزی که می‌گذرد بی جانشین و هر لحظه‌ای نایافتنی است.
تصمیم‌گیری، تلاش و عشق‌ورزی را به وقتی دیگر وانهاده بودیم.

آندره ژید

هفتاد و شش

می بینمت که می آیی ،نمی توانم خوشحالی ام را پنهان کنم ،نزدیک که می شوی ،توقف نمی کنی ،
می پرسم؛
- می روی یا می آیی؟

می گویی؛
- می روم ، خیلی کار دارم ببخش هیچ فرصتی ندارم...باید به قطار برسم.

لبخند می زنی و دستت را تکان می دهی؛
- در چه حالی؟

می گویم؛
- میان آب بی هیچ قایقی...

لبخند می زنی ؛
- خوب است ، موفق باشی ،

تقریبا دور شده ای ،

با خودم می گویم ؛
- او اصلا مرا دید یا شنید؟

صدایت از دور به گوش می رسد ؛
-بعدا برایت همه چیز را تعریف خواهم کرد...

نگاهت می کنم که دور می شوی، زیر لب می گویم؛
- بعدا رفیق ؟
برای غریق در دریا ، اگر تخته پاره ای پیدا نکند آینده ای وجود ندارد... برو جان دل به قطارت برس ،من هم باید به قایق شکسته و تخته پاره های سرگردان در آب برسم، یادت هست گفته بودم طبع تو خاک و طبع من آب است،تو روی زمین و من میان آب ...

هفتاد و پنج

منتظر اتوبوس در ایستگاه ، ایستاده ام
کسی از دور به این سمت می آید ، وقتی نزدیک می شود ،او را می شناسم، دوستم است ،نامش غریب است من به او غریبه می گویم، وقتی نزدیک می شود لبخندی می زند و می گوید؛

- سلام ،آشنا جان ،چطوری؟ خوبی ؟خیلی وقت است هم رو ندیدیم، چه خوب که امروز هم را دیدیم.

من می گویم ؛
- سلامی چو بوی خوش آشنایی ، چطوری غریبه جان ،چطوری؟ چه می کنی،منم بد نیستم،

بعد از کمی گپ و گفت و احوالپرسی ،غریبه می گوید؛
- خیلی وقت است منتظری؟ اتوبوس می آید یا نه؟ نکند ایستگاه خط ۱۱ اینجا نیست؟

من می گویم؛
- ایستگاه درسته ،خط یازده همین جاست. امروز دیر کرده، من نیم ساعتی است منتظرم، ...

غریبه می گوید؛

- چرا هنوز نیامده ؟

من می گویم؛
- حتم دارم که می آید . شاید مسیر شلوغ بوده ،کمی بیشتر منتظر بمانیم.

غریبه می گوید؛
- تا کی منتظر بمانیم،دیرمان نشود؟

من می گویم؛
- نمی دانم .

غریبه می گوید؛
- باشه کمی دیگر منتظر می مانیم،تعریف کن از حال و احوالت ،همان طور اهل جستجو هستی؟ هفت شهر عشق و...

من می گویم ؛
- چه خوب که هنوز یادت هست ،بله همچنان در همان حال و هوا هستم ، اما به تاز گی افکار عجیبی دارم.

غریبه می گوید؛
- چه افکاری؟

من می گویم؛
- مثلا گاهی فکر می کنم مثل یک موجودی هستم که می خواهد پرواز کند اما به زمین چسبیده ، ، فکر می کنم آن موجود زمینی نیست، متعلق به آسمان است اما ، گویی هنوز در لجنزار یک آبگیر کوچک مشغول خوردن پشه است مثل این که یک غوک هست.

غریبه لبخندی می زند و می گوید؛
- چه تعابیر و احساسات جالبی ...

من می گویم؛
- در آن لحظه می داند و مطمئن است که یک غوک و قورباغه نیست ،اما عجیب آن که نمی داند چه هست ، می داند غذایش پشه و لجن نیست ،خانه اش آبگیری پر از گِل و لجن نیست ... اما واقعا خانه اش کجاست و قوت و غذایش چیست؟ اگر زمینی نیست و به آسمان تعلق دارد روی زمین چه می کند؟

غریبه می گوید؛
- بنظرم یک غوک در یک آبگیر کوچک ،از زندگیش لذت می برد ، لااقل راضی تر از ما آدمهاست...

من می گویم ؛
- بله ،غوکی که از اول غوک بدنیا آمده باشد راضی است ، اما اگر موجود گیج و گرفتار ما یک غوک نیست پس چیست ؟ نکند یک تخم سیمرغ بوده باشد و گاهی به یاد بیاورد که او در ابتدا یک تخم سیمرغ در لانه سیمرغ بوده و از خانه سیمرغ دزدیده شده و پس از کلی اتفاق به لانه عقاب رسیده و توفان او را از بالای تخته سنگ های بلند ، بر زمین انداخته شانس آورده نشکسته و چند روزی زیر بال زاغ و مرغ خانگی مانده و جوجه شده و دست روزگار او را به یک آبگیر رسانده و حالا یک جوجه کثیف و گل آلود شده که از وقتی به یاد می آورد در یک آبگیر حقیر و کوچک لجنزار زندگی کرده .

غریبه می گوید؛
- خب، آن جوجه سیمرغ از کجا می داند که به آن آبگیر تعلق ندارد؟

من می گویم؛
- جوجه هر شب ،خواب قله های بلند قاف و سیمرغ و عقاب را می بیند،خواب می بیند که می افتد، ،پرت می شود ، زیرو رو می شود و در آخر میان خاک و سنگ می غلتد وبه آبگیر می رسد...

غریبه می گوید؛
- فکر می کنی تو آن جوجه سیمرغی؟

من می گویم؛
- نمی دانم ،اما خواب می بینم جوجه ای کنار آبگیر هستم که خواب کوه قاف را می بیند...

غریبه می گوید؛
- خودت می گویی خواب! ، حقیقت ندارد.

من می گویم؛
- برای من که دلخوش به رویاهایم هستم، خواب واقعی تر از بیداری است ،مثلا به این فکر می کنم که اگر آن دزد نابکار و فراموشکاری را که مرا از لانه سیمرغ دزدید، پیدا کنم می دانم با او چه کنم.

غریبه می گوید ؛
- یعنی او تو را که جوجه سیمرغ بودی دزدیده و ...

من می گویم؛
- بله حتما همینطور است ،می دانی از قله قاف تا برکه کوچک چقدر راه است؟ او باید دزد ناقلایی باشد ،که یک پایش در سرزمین قاف است و پای دیگرش در اینجاست، به راحتی همه چیز را می دزدد و جابه جا می کند و بعد یادش می رود که چه چیز را کجا برده،

غریبه می خندد؛
-پس آشفتگی و بهم ریختگی این عالم همه کار اوست؟

من می گویم ؛
- کارهای او مثل نوشتن یک سرمشق غلط برای شاگردان مبتدی است ،که همه از روی آن می نویسند ، سر خط که اشتباه شود تا آخر همه چیز بهم ریخته و غلط می شود.

غریبه می گوید ؛
- چرا تا به حال فکر نکرده ای که تخم یک مار در دل تاریکی زمین بوده ای و حالا چقدر خوشبختی که روی زمین آمده ای؟

من می گویم؛
ِ- حق با توست ، می شود اینطور هم فکر کرد ،اما من رویاهایم را دنبال می کنم ،هرگز خواب ظلمت و تاریکی و غار را ندیده ام .

غریبه می گوید:
- حالا می خواهی چه کنی ؟

من می گویم؛
- دنبال خانه واقعی ام می گردم ،وگرنه که همین آبگیر تا وقتی زنده ام ، دنیایم می ماند.

غریبه می گوید ؛
- تنهایی سفر می کنی ؟

من می گویم ؛
- شاید همین کار را کردم ...

هفتاد و چهار

می آیی و آرام کنارم روی نیمکت فلزی می نشینی ،باد سردی می وزد ،سردم است ،
شال را محکم دور خودم می پیچم، چیزی نمی گویم، چیزی نمی گویی ،

من به روبرو که زمین بازی کودکان است ،خیره مانده ام و تو سرت پایین است و دستت، ته ریش چند روزه صورتت را لمس می کند،

چند دقیقه می گذرد، کمی کلافه هستی ،

می گویی؛
- نمی خواهم این طور از هم جدا شویم.

می گویم ؛
- برو ،خدا به همراهت ...

می خواهی حرفی بزنی اما چیزی نمی گویی و فقط نگاهم می کنی ،

من بلند شده ام و کیف و گوشی را از روی نیمکت بر می دارم ،شال را باز می کنم و دوباره محکمتر از قبل دور خودم می پیچم،

نگاهت می کنم تلاش می کنم ،چهره ات را به خاطر بسپارم ،می دانم دیگر تو را نخواهم دید.

لبخند تلخی می زنم ، می گویم ؛
- تمام شد ،باید برای روزنامه آگهی تسلیتی بفرستم ،امسال زمستان سختی در راه است مراقب خودت باش!

قبل از این که چیزی بگویی ،از تو دور می شوم ...

"پایان یک قصه"