هفتاد و هشت
چه خلاف سر زد از ما ،که درِ سرای بستی
برِ دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی
ز تو ،خواهش غرامت نکند تنی که کُشتی
ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خَستی
کسی از خرابهٔ دل ،نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی
به کمال عجز، گفتم که به لب رسید جانم
ز غرور ناز گفتی، که مگر هنوز هستی؟
"فروغی بسطامی"
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت