بوی بهار

نسیم خاک کوی تو بوی بهار میدهد
شکوفه‌زار موی تو بوی بهار میدهد
چو دسته‌های سنبل کنار هم فتاده‌ای
به روی شانه موی‌ تو بوی بهار میدهد
چو برگ یاس نورسی که دیده چشم من بسی
سپیدی گلوی تو بوی بهار میدهد
تو ای کبوتر حرم ترانه‌های صبحدم
بخوان که های و هوی تو بوی بهار میدهد
برای من که جز خزان ندیده‌ایم در این جهان
بهشت آرزوی تو بوی بهار میدهد

معینی کرمانشاهی

آدم خوبی بودیم

دلتنگی نامرد است؛
به دست خیلی هامان سیگار داده
خیلی هامان را از غذا انداخته
یا چاق تر کرده ؛
خیلی هامان را عوض کرده؛
آدم های خوبی بودیم، قبل از دلتنگی ...

کمیل_پورقربان

شهر خاموش

شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان

نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن

شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟

دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند

نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم

روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است

روشنای سحر این شب تارانت کو؟

محمد رضا شفیعی کدکنی

تو خود غریب بودی

33 « و چون‌ غریبی‌ با تو در زمین‌ شما مأوا گزیند، او را میازارید.
34 غریبی‌ كه‌ در میان‌ شما مأوا گزیند، مثل‌ متوطن‌ از شما باشد. و او را مثل‌خود محبت‌ نما، زیرا كه‌ شما در زمین‌ مصر غریب‌ بودید. من‌ یهوه‌ خدای‌ شما هستم‌

عهد عتیق لاویان فصل ۱۹ آیات ۳۳ و ۳۴

متوطن شدن / اقامت گزیدن ،ساکن شدن

سرشار از خود

وقتی جوان هستیم ، اگر مشکل و رنجی سر راهمان قرار بگیرد از سرو کول آن بالا می رویم تا از میان راهمان برداریمش
اما وقتی دیگر جوان نیستیم وقتی با رنج و اندوه روبرو می شویم فقط دستانمان را روی سرمان می گذاریم و مچاله می شویم تا وقتی که او حمله می کند بتوانیم جان سالم به در ببریم و زنده بمانیم...گاهی ماندن و ادامه دادن بسیار سخت می شود ، چرا آدمیزاد این قدر با خود بیگانه می شود؟ طوری که حتی نمی داند چه می خواهد و چه حسی دارد؟ چقدر همه چیز تیره و تار شده،

می دانم ،باید از خودم فارغ شوم ،تنها راه چاره ام همین است ،سرشار از خود بودن نه تنها ذره ای از رنج بودن را کم نمی کند ، بلکه وحشت ما را بیشتر می کند،

کیست این پنهان مرا در جان و من

که از زبان من همی گوید سخن

عادت ندارم ،زور که نیست ،به اینکه با خودم تنها باشم عادت ندارم،مرا برای دیدن و تماشا آفریده اند ،باید از خانه بزنم بیرون ،به کوچه بروم، و بروم و بروم، تنها راه چاره همین است... چقدر دلپذیر است غافل شدن از خود...

یک آدم معمولی

می پرسد؛
- خوبی؟

می گویم؛
- معلوم نیست که از شدت خوشی در حال پس افتادنم؟

می گوید؛
- مسخره !

می گویم ؛
-حق با توست رفیق... من مسخره ام...

می گوید؛
- چت شده؟

می گویم؛
- به شکل بی سابقه ای می ترسم...

می خندد ؛
- می ترسی ؟ این که جدید نیست، تو همیشه ی خدا می ترسیدی ...

می گویم ؛
- می ترسم بیشتر از هر وقت دیگر...

می پرسد؛
- از چه چیزی این قدر می ترسی ؟

می گویم؛
- ترس... از دست دادن ...رسیدن به بی معنایی رنجی که می بریم...
چرا کلمات قبل از اینکه به زبانم بیایند ،محو می شوند؟ چه بلایی سرم آمده؟ گیج و منگ شده ام ...

می گوید؛
- شاید یک آدم معمولی شده ای ، یک کسی که تازه دارد معنای عمیق زندگی و درد را می فهمد... یک آدمی زادی که تخته بند تن و در زنجیر یک روح کوچک است ...

می گویم؛
- حق با توست رفیق، درست می گویی ،حالا می فهمم ،کسی که خودش را نابود می کند یک آدم نازک نارنجی نیست ، کسی است که برای این همه رنج معنایی پیدا نمی کند و می داند هر چه که به آخرش نزدیک تر شود، همه چیز رقت انگیز تر می شود...

می گوید ؛
- درسته ،حالا نوبت توست، حق با توست رفیق!

می ترسم

درست وقتی که اصلا آمادگی نداری اتفاق می افتد... هیچوقت این قدر نترسیده ام،بال زدن یک مگس هم مرا می ترساند چه برسد به حادثه ای مثل از دست دادن کسی و باور به فقدان کسی که به بودنت در این دنیا معنا می دهد ، بیشتر از هرکس دیگری با او خاطره داری... راستش همچنان از درد می ترسم... خنده دار نیست کسی که همیشه درد کشیده از درد می ترسد؟ ما به درد خو نمی گیریم آرام آرام در برابر رنج بی حس و کرخت می شویم،و دیگر جرات نمی کنیم در چشمانش خیره شویم...چرا این بغض نمی شکند ،چرا اشک ها سرازیر نمی شوند ،چه مرگم شده...

رخت آویز

خواب دیدم؛
رخت آویزی پیدا کرده ام...

کسی باور نمی کند؛
"این همه چیز و تووووو خواب رخت آویز می بینی... واقعا که دیوانه ای..."

خیلی زود معنای خوابم را فهمیدم ،؛
"این منِ دیوانه باید که اندوه خیس اش را به رخت آویز، بیاویزد تا خشک شود... "