کوی رندی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهرویی باید ،جهانسوزی نه خامی ،بی غمی

حافظ

پیرمرد خنزر پنزری

هرگز فکر نمی کردم زندگی بی عدالتی مطلق و ظالمانه است، حالا درک می کنم که چیزی غیر از این نیست ،اگر غیر از این باشد ،خوش شانسی الله بختکی و یا حتی شوخی روزگار با ماست.

کم کم درک می کنم که داشتن خوش بینی ابلهانه به روزگار در حالی که همه چیزی که داری را از دست می دهی یکی از همان ظلم ها و ستم هایی است که روزگار در حقت روا داشته،

هیچ چیز هیچوقت قرار نیست درست شود،همه چیز همین طور از هم گسیخته و پاره پاره و نا به جا باقی می ماند،

فقط نمی فهمم چرا باید به این فهم آزار دهنده در آستانه شصت سالگی برسم ؟

وقتی کتاب بوف کور را می خواندم ،پیرمرد خنزر پنزری را نمادی از مرگ تعبیر می کردم و زن اثیری را نمادی از زندگی،

اما حالا فکر می کنم پیرمرد کژ و کوژ و قوزی با چشمان بابا قوری که بدجنس و بدخواه هم تشریف دارند همانا خود خود زندگی است،که همین تعبیر به زندگی می آید و لاغیر...

2

فکر کنم ،مردن چیزی از جنس خالی شدن باشد...

وقتی که حتی جاذبه زمین هم تو را از محو شدن نجات نمی دهد

همچون بادکنکی ترکیده شده ام که تهی می شود از شادی و آرزو...

یک

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد ،هَزاران را چه شد؟

حافظ