سی و یک
خسته ام ، سرم هم درد گرفته ،
خواب می آید اما مرا نمی برد...
به تو می اندیشم و کلامت،
به دعای آرامش( خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و دانشی تا تفاوت این دو را دریابم)
به سالهایی که گذشت ،به سامانه و بچه های نوجوانی که قصد خودکشی دارند و چقدر دلم میخواهد به آنها بگویم ؛
"جوجه چه می فهمی درد و رنج چیست که قصد خودکشی داری؟"
به پدر و مادر که دیگر پدر و مادر نیستند، فرزندان کوچکی شده اند ،زود رنج و آسیب پذیر،
به سیگار و سرفه های شبانه ،
به دندانهایم که نیاز فوری به ترمیم دارند،
به کتابهایی که نخوانده ام، فیلمهایی که ندیده ام داستانهایی که، نشنیده ام،
به اشکهایی که نریخته ام،
به پسرک که در بیمارستان بستری شده و خوب نمی بیند،
به تو می اندیشم که امیدوارم مرا بخوانی،
به زن همسایه و ناتوانی اش ،
به نا امیدی اش،
به مردم گرسنه و جنگ زده و ویران و آواره ،
به حقوقی که قرار است واریز شود و به لعنت خدا هم نمی ارزد،
به کتاب ،کتاب و کتاب ،به داستانهای بی سروته پلیسی ،به فیلمهای عاشقانه آبکی،
به مردی فکر می کنم که تنهایی اش را قطره قطره در استکان کوچک ودکا حل می کند و می خورد...
به رود ، به جنگل به آواز پرندگان ،
و به تو که ترجیع بند منظومه افکارم شده ای ،
به تو با آن چشمان غمگینت که شیرازه کتاب وجودم می شوی،
به تو که در وجودم جا خوش کرده ای ،
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت