سی و یک

خسته ام ، سرم هم درد گرفته ،
خواب می آید اما مرا نمی برد...

به تو می اندیشم و کلامت،

به دعای آرامش( خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و دانشی تا تفاوت این دو را دریابم)

به سالهایی که گذشت ،به سامانه و بچه های نوجوانی که قصد خودکشی دارند و چقدر دلم میخواهد به آنها بگویم ؛

"جوجه چه می فهمی درد و رنج چیست که قصد خودکشی داری؟"

به پدر و مادر که دیگر پدر و مادر نیستند، فرزندان کوچکی شده اند ،زود رنج و آسیب پذیر،

به سیگار و سرفه های شبانه ،

به دندانهایم که نیاز فوری به ترمیم دارند،

به کتابهایی که نخوانده ام، فیلمهایی که ندیده ام داستانهایی که، نشنیده ام،

به اشکهایی که نریخته ام،

به پسرک که در بیمارستان بستری شده و خوب نمی بیند،

به تو می اندیشم که امیدوارم مرا بخوانی،

به زن همسایه و ناتوانی اش ،
به نا امیدی اش،

به مردم گرسنه و جنگ زده و ویران و آواره ،

به حقوقی که قرار است واریز شود و به لعنت خدا هم نمی ارزد،

به کتاب ،کتاب و کتاب ،به داستانهای بی سروته پلیسی ،به فیلمهای عاشقانه آبکی،

به مردی فکر می کنم که تنهایی اش را قطره قطره در استکان کوچک ودکا حل می کند و می خورد...

به رود ، به جنگل به آواز پرندگان ،

و به تو که ترجیع بند منظومه افکارم شده ای ،

به تو با آن چشمان غمگینت که شیرازه کتاب وجودم می شوی،

به تو که در وجودم جا خوش کرده ای ،

سی

متن لعنت نامه ای که جامعه یهود در جهت محکومیت اسپینوزا فیلسوف قرن هفدهم هلندی صادر کرد؛

باروخ اسپینوزا فیلسوف قرن هفدهم هلند در جامعه بسته یهود پرورش یافته بود در مقابل سنت پرستی طغیان کرد و در ۲۴ سالگی از طرف مراجع یهود تکفیر شد. برای او لعن نامه ای نوشتند و او را از کنیسه راندند:

«لعنت باد بر او هنگام روز و لعنت باد بر او هنگام شب؛

لعنت باد بر او هنگامی که می خوابد و لعنت باد بر او هنگامی که بر می خیزد؛

لعنت باد بر او هنگامی که بیرون می رود،
لعنت باد بر او هنگامی که به درون می آید؛ پروردگار او را نبخشاید؛
شعله خشم و غضب پرودگار بر این مرد افکنده باد و پروردگار نام او را از زیر آسمان ها محو کند و پروردگار او را تا نابودی کامل از همه قبایل اسرائیل جدا کند،با همه لعنت های آسمان که در کتاب شریعت مکتوب است؛

ولی شما که به خدای بزرگ ایمان دارید، همه پایدار بمانید!
ما مقرر می داریم که هیچ کس به او، نه به زبان و نه به نوشته، سخن نگوید، به او اعتناء نکند، با او زیر یک سقف نماند، در چهار ذراعی او نباشد و هیچ نوشته ای از او نخواند.»

بیست و نه

می گوید؛
- چه شده اندوهگینی؟

می گویم ؛
-راستش فهمیده ام در این دنیا هرچیزی جز اندوه، جعلی و ناپایدار و غیر واقعی است...

می گوید؛
- روز گذشته شاد و خندان بودی!

می گویم؛
- بقول برشت آن کس که می خندد هنوز خبر بد را نشنیده و خبر بد چیست؟ حقیقت حریف دروغ نمی شود،چون برف بی رمق زمستان در صحرای تموز آب می شود...

می گوید؛
- خدا شفایت دهد ،هر روز در یک حالی!

می گویم ؛
- کارم از شفا گذشته ،به جای شِکر و دارو، حنظل و زهر هلاهل خورده ام!

می گوید؛
- چه سخت است آنچه می بینم؛ یک آدم دیوانه ی نه چندان زنده ...

می گویم؛
- چه می شود کرد ؟ همین است زندگی ! رفتن و برگشتن میان عقل و جنون ،میان زندگی و مرگ ، یکبار یک نفر گفت ، اگر زمانی خواستید بخندید ، آرام و بی صدا بخندید تا غم که در آن یکی اتاق خوابیده بیدار نشود!

بیست و هشت

نه نمی شود جان برادر نمی شود ...
این قبا اندازه تن ما نیست...
از هر طرف بکشی کوتاه می شود ...
توبه ،توبه ،توبه
دیدی کسی از عشق توبه کند ،از عاشقانه زیستن توبه کند ؟
حالا ببین رفیق!
در روزگاری که هیچ چیز ،راست نیست
همه نقاب بر چهره دارند، اگر با سادگی عشق بورزی ، فقط باخته ای
آن چنان باختنی که بایستی همان قبای کوتاه و بدشکل و فرم را دربیاوری و به صحرا بگریزی ،لخت و عور در میان درنده و خزنده
مثل منصور ،بنده خدا که با عقرب میان پیراهنش دوست و رفیق شد ،
گویند وقتی عبا و جامه اش را بعد از سالیان دراز از تن در آورد هزاران حشره و گزنده از جامه اش ریخت ،
منصور گفت ما با آنها رفاقتی داشتیم مرا از آنها جدا نکنید
چه می شود که آدمی ترک دنیا و عقبا می کند و بیابانگردی ژولیده می شود که فقط به دنبال عشق خدا می گردد؟

" نقلست که در ابتدا که ریاضت می‌کشیدی دلقی داشت که بیست سال بیرون نکرده بود روزی به ستم ازوی بیرون کردند گزندهٔ بسیار دروی افتاده بود یکی از آن وزن کردند نیمدانک بود"

" نقلست که یکی به نزدیک او آمد عقربی دید که گرد او می‌گشت قصد کشتن کرد حلاج گفت: دست از وی بدار که دوازده سالست که تا اوندیم ماست و گرد ما می‌گردد"

بیست و هفت

می گوید ؛
- چه شده رفیق ،چشمانت می خندند !

می گویم؛
- نپرس، جانم ، نپرس، دوباره و دوباره و دوباره...

می خندد، نمکین ،

می گویم ؛
- دانستی؟

می گوید؛
- مگر می شود نفهمید ،عاشق رسواست...

می گویم؛
- و دیوانه !

می گوید؛
- و رویین تن!

می گویم؛
- و مهربان !

می پرسد؛
- خوشحالی؟

می گویم ؛
- خیلی،اما، گاهی هم می ترسم، مثل آن است که روی شیشه راه می روم، نباید کسی بداند ، باید پنهانش کنم...

می گوید ؛
- پنهانش کن و ذره ذره از شهدش بنوش، ببین نامحرمان کوچه را قرق کرده اند!

می گویم؛
- از نامحرمان و پاسبانان وحشتی ندارم ،من از چیز دگر می ترسم!

می گوید؛
- آن چیز دگر ،نیست دگر ،هیچ مگو!

بیست و شش

شهر بزرگ است تنم غم طرفی من طرفی
یک طرفی آبم از او یک طرفی نارم از او

با ترشانش ترشم با شکرانش شکرم
روی من او پشت من او ،پشت طرب خارم از او

طوطی قند و شکرم غیر شکر می نخورم
هر چه به عالم تُرُشی، دورم و بیزارم از او

مسجد اقصاست دلم، جنّت مأواست دلم
حور شده، نور شده، جمله آثارم از او

هر کی حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد
تو اگر انکاری از او من همه اقرارم از او

قسمت گل خنده بود، گریه ندارد چه کند؟
سوسن و گل می‌شکفد در دل هشیارم از او

صبر همی‌گفت که من مژده ده وصلم از او
شکر همی‌گفت که من صاحب انبارم از او

عقل همی‌گفت که من زاهد و بیمارم از او
عشق همی‌گفت که من ساحر و طرارم از او

روح همی‌گفت که من گنج گهر دارم از او
گنج همی‌گفت که من در بن دیوارم از او

جهل همی‌گفت که من بی‌خبرم بیخود از او
علم همی‌گفت که من مهتر بازارم از او

زهد همی‌گفت که من واقف اسرارم از او
فقر همی‌گفت که من بی‌دل و دستارم از او

از سوی تبریز اگر شمس حَقَم باز رسد
شرح شود کشف شود ،جملهٔ گفتارم از او

مولانا غزل ۲۱۴۲

بیست و پنج

یک جور عجیبی خسته ام ، انگار مدت های طولانی با سرعت و شدت هرچه تمام تر کار کرده ام، با سرعت نور زندگی کرده ام و حالا مثل یک موشک سرگردان که سوختی ندارد درفضا معلق و بی اراده این سو و آن سو کشیده می شود.
خسته ام و خوابالود ،دلم برای یک خواب عمیق تنگ شده ،از آن خوابها که وقتی بیدار می شوی جسمت در آسایش و جانت شادمان است.
همیشه از غرزدن بدم می آمد، حالا احساس یک آدم خجل ، سرخورده و بیچاره را دارم که دارد از عالم و آدم، شکوه و شکایت می کند. جسم اعلام تعطیلی و تمام شدن کرده و روح است که هم چنان به راه خود ادامه می دهد...
واز همه بدتر این که فهمیده ام میان گفتن و ناگفتن هیچ تفاوتی نیست ،به قول عین القضات همدانی ؛

"هرچه مي نويسم پنداری دلم خوش نيست .
و بيش تر آن چه در اين روزها نبشتم همه آنست كه يقين ندانم
كه نبشتن بهتر است از نا نبشتن .
اي دوست
نه هر آن چه درست و صواب بود روا بود كه بگويند...
و نبايد كه در بحری افكنم خود را كه ساحلش بديد نبود
و چيزها نويسم بی خود كه چون وا خود آيم بر آن پشيمان
باشم و رنجور...
اي دوست
مي ترسم و جای ترس است از مكر سرنوشت...
حقا و به حرمت دوستي كه نمی دانم كه اين كه مي نويسم
راه سعادت استكه مي روم يا راه شقاوت...؟
و حقا كه نمي دانم كه اين كه نبشتنم طاعت است يا معصيت.
كاشكی يك بارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی يافتمی .
چون در حركت و سكون چيزی نويسم، رنجور شوم از آن به غايت
چون احوال عاشقان نويسم نشايد
چون احوال عاقلان نويسم هم نشايد
و هر چه نويسم هم نشايد و اگر هيچ ننويسم هم نشايد
و اگر واگويم، نشايد و اگر وا نگويم هم نشايد
و اگر خاموش شوم هم نشاید..."

بیست و چهار

محبوبم!
می دانی؛
وقتی ،در خانه یا پنجره ات
را باز می کنی که به
کوچه ای که من در آن سرگردانم،
نگاهی بیندازی ،

پنهان می شوم؟

می دانی؛
تاب نگاهت را ندارم...

چون عادت کرده ام،
دزدکی نگاهت کنم ؛
و هر وقت به من نگاه می کنی
نگاهم را بدزدم،

محبوبم!

لعنت به عادت
که مرا با آسمان ابری
آشنا کرد
و از روزهای آفتابی
ترساند...


۱۴۰۲

بیست و سه

در اتاق دراز کشیده ام ،سیگار می کشم،
زندگی روزمره آدمهایی که نمی شناسم را در هر جای دنیا در گوشی ام می بینم ... زندگی ، رنج و بازهم زندگی...
مادر دلتنگ و افسرده است ،مادر هوشیار و حواس جمع است ، خاطرات کودکی و جوانیش را مثل روز روشن به یاد می آورد و همه آنها را دوباره زندگی می کند ، مادر با من مهربان است هر روز زنگ می زند؛
- اوضاع خیلی خراب است...
کمی مکث می کند ؛
- چقدر دلم برای خواهر و مادرم تنگ شده ...
ادامه می دهد؛
- مرضیه زن همسایه خیلی بیماراست ،
مریم را که می شناسی طفلک به جای زندگی کردن ،جان می کند ، همه پولش را خرج دوا درمان کرده ...
تلاش می کنم خیلی به آنها فکر نکنم نمی شود ،
پدر به خانه ام آمده ،مثل همیشه صحبت از اخبار بد و مرگ و میر می شود
می گویم ؛
- مرگ ترس ندارد ،یک روزی نبوده ایم ،بعد آمدیم چند صباحی ماندیم و دوباره باید نیست شویم ، کاش مرگ با درد همراه نشود فقط همین...

پدر رنگش می پرد اما چیزی نمی گوید، ساکت تر از همیشه است ، صبور است و به کار کسی کار ندارد ، او در سکوت زندگی می کند و رنج می کشد ...
پاکت سیگارم را بر می دارد و به اسمش نگاه می کند ، می گوید ؛
- دوباره سیگارت را عوض کردی ...بگذار کنار ،کاری ندارد ،یک دفعه ترک کن ،بگذار کنار دیگر نکش ...کمی اخم می کند و روی اش را برمی گرداند .
من ساکت هستم ، به او نمی گویم ؛
- ببین پدر ! من شاهد رنج انسانی ام ، همیشه همین طور بوده ام ، اما حالا شاهدتر از همیشه ام ،می بینم و می شنوم ، کاری از دستم برنمی آید ... من هم عذاب می کشم ،عذابم را با سیگار میکشم ...

استاد در کلاس می گوید، ببینید مولانا چقدر زیبا سروده؛

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد، آن کاندر دل، اندیشیده‌ام

دیوانه کوکب ریخته، از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته، در نیستی پریده‌ام

امروز عقل من ز من، یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیده‌ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده‌ای، من صدصفت گردیده‌ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام

تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی، من بی‌دهان خندیده‌ام

در زخم او زاری مکن ،دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی‌دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام

در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نَزَه من زهرها نوشیده‌ام

تو پیش حلوای جان ،شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده‌ام

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت، مردم بو برد، زان سان که من بوییده‌ام