هشتادوهشت

این سرزمین عادت دارد درد را در سکوت بکشد. آدم‌هایش ایستاده فرسوده می‌شوند؛ نه از نایستادن، که از زیاد ایستادن. ریشه‌ها در خاک مانده‌اند، اما باد هر روز شدیدتر می‌وزد. کسی نمی‌پرسد چرا درخت خم شده، همه تعجب می‌کنند که چرا هنوز نشکسته است. در این روزها، آدم‌ها به هم نگاه می‌کنند بی‌آن‌که چیزی بگویند، چون کلمات یا گران شده‌اند یا خطرناک. اما نگاه‌ها هنوز کار خودشان را می‌کنند؛ هنوز می‌فهمانند که «تنها نیستی». زندگی همین است در این خاک: ادامه دادن، حتی وقتی دلیل روشنی برای ادامه نیست.

محمود_دولت‌_آبادی

هشتاد و هفت

تلخم...

بی حوصله...

سیگار می کشم،گاهی فراموش می کنم که تازه یکی را خاموش کرده ام،

یکی دیگر را روشن می کنم،

تلخم ...

تلخ تر از زهر مار...