قرار

می گویم ؛
-تمام استخوان هایم درد می کند ،سرما کارخودش را کرد، بیمار شده ام !

می گوید ؛
- چاره ای نیست ، باید بخوابی.


می گویم؛
-اگر دیگر بیدار نشدم ،چه؟


می گوید؛
-عزیزانت، به جای تو برخواهند خاست.


می گویم؛
- خداحافظی در زمستان ! وداع نمی کنم، دردنا ک است...


می گوید؛
- خداحافظی همیشه دردناک است...


می گویم ؛
-می خوابم.


-می گوید؛
-بخواب چه می دانی شاید در بهار بیدار شدی ،مثل یک درخت ،مثل یک حیوان که از خواب زمستانی بیدار می شود...


می گویم؛
-پس به امید دیدار ،فقط یادت باشد کجای این زمین خفته ام ،تا بتوانی به استقبالم بیایی.


می گوید؛
-شاید بهار بازگشتم،وقتی باز گردم دیگر برفی باقی نمانده زمین سبز می شود و بر سر گورت ، دو گل فراموشم نکن می رویند ، و می دانم آنجا خفته ای ،پیدایت می کنم.


می گویم؛
- گور ؟ قرارمان این نبود !!


می گوید ؛
-فراموش کردی که خواب برادر مرگ است؟


می گویم ؛
-پس تا بعد ، شاید وقتی دیگر،زمانی که دیگر زمستانی نباشد...

پنهان

محبوبم!
می دانی؛
وقتی ،در خانه یا پنجره ات
را باز می کنی که به
کوچه ای که من در آن سرگردانم،
نگاهی بیندازی ،

پنهان می شوم؟

می دانی؛
تاب نگاهت را ندارم...

چون عادت کرده ام،
دزدکی نگاهت کنم ؛
و هر وقت به من نگاه می کنی
نگاهم را بدزدم،

محبوبم!

لعنت به عادت
که مرا با آسمان ابری
آشنا کرد
و از روزهای آفتابی
ترساند...

نوش جان

گفتم ؛
- غم تو دارم .

هیچ نگفت،

تکرار کردم ؛
- غم ،غم ،می دانی چیست ؟ غمت را می پرورم...

خندید ؛
- داشته باش ،نوش جانت...

یاد

یادم باشد!
یادم باشد!
یادم باشد!

چه چیز یادم باشد؟
نمی دانم،

شاید، شاید قرار است، یادم باشد که؛
که هیچ چیز یادم نماند...

خاموش

می گوید؛
- حواست هست ؟

می گویم؛
-حواسم هست.

می پرسد؛
-چرا؟

می گویم؛
- دیگر نه سری مانده و نه سودایی...

می گوید؛
- ببین کی این حرف را می زند؟

می گویم؛
- باورت می شود هر کاری جز خواب، عذاب آور شده ،مخصوصا حرف زدن ...

می گوید؛
- باور نمی کنم ،تو پر احساس و حرف و سخن و... چگونه خاموش شده ای؟

می گویم؛
-نمی دانم رفیق، فقط می دانم که بند بند جان و تن ام ، به دنبال خاموشی است... در جهان من ،نه صدای بمبی می آید و نه ضجه کودکی ، در دنیای من همه لال و کر اند...

می گوید ؛
- باور کردنی نیست ...

می گویم ؛
- عزیز دل برادر ، جان دل خواهر ، خون دل عاشق ، دیگر نیازی به باور ندارم... تمام درها و پنجره ها را می بندم ، زنگ خانه و تلفن را از کار می اندازم،هیچ کس قرار نیست بیاید...

سرم را بر می گردانم و مسحور نم نم باران ، به سمت دریا می روم...

خلیفه بی خواب

می گویم ؛
- آن حدیث زیبا را شنیده ای ؟
خدا می گوید هرکس در عشق من بمیرد ، خودم
خونبهایش می شوم...

می گوید؛
- یعنی با این طمعِ شیرین ، کشته ی زار او شویم؟

می گویم؛
- هر چیز یا هر کس که ترس از مرگ را از من دور کند، آفرین بر دست و بر بازوش باد.

می گوید ؛
- از مرگ می ترسی؟

می گویم؛
- تو نمی ترسی؟

می گوید ؛
- می ترسم ...

می گویم ؛
- از ناتمام ماندن می ترسم...

می گوید ؛
- زمانی که وقت رفتن برسد ، شک نکن که همگی می گوییم ناتمام مانده ایم و آرزو می کنیم کاش فرصت بیشتری داشتیم.

می گویم؛
- با این همه ،به لطف او امیدوارم،
راهِ رفتنی را باید رفت.

می گوید ؛
- اگر او به استقبالمان بیاید ؟

می گویم؛
- اگر او خودش به استقبالمان بیاید، زهی سعادت ! ناتمام من با او تمام می شود.

می گوید؛
- مطمئنی که داستان هزار و یک شب شهرزاد نیست، برای سرگرم کردن خلیفهِ خونریز و تلخکام ؟

می گویم؛
- قصه ،داستان ،حکایت . ،هر چه می خواهد باشد . مگر ما خود افسانه نیستیم؟

می گوید ؛
- خلیفهِ خونریز چطور خونبهای عاشقانش می شود؟

می گویم ؛
- خلیفه خونریز وقتی عاشق شود ، دیگر خونریز نیست، قصه عشق را خودش شروع می کند.

می گوید؛
- افسانه در افسانه...

می گویم ؛
- خواب در خواب ... ما با بی خوابی خلیفه زنده ایم...

می گوید؛
-عمر خلیفه دراز باد.

می گویم؛
- سلطان عشق برقرار بادا تا ابد الآ باد ...

مسافر کوچک

مسافرم !
شنیدم شب گذشته سیارکی از فاصله ای نزدیک از کنار زمین گذشته است ، حتم دارم تنها مسافر آن جرم نورانی و شعله ور تو بوده ای، مسافر کوچک من ، تو هم در سیارک ات یک گل سرخ مغرور و یک آتشفشان کوچک که مثل دود کشی دود می کند ، داری؟
با اینکه چشم انتظارت هستم ، خوشحالم که مثل شازده کوچولو در زمین فرود نیامدی ، زمین امن نیست ، همانجا بمان و در کهکشان به دور مدار خودت بچرخ و گاهگاهی از دور برای من دستی تکان بده ، می دانی که می بینمت.
دلبندم ،در سیارک ات ، در تنهایی در کنار گل سرخ مغرورت ،کم کم به بار می نشینی و همچون ماه روشنی بخش شب های سیاه و ظلمانی می شوی...
مسافر عزیزم ،دلم می خواهد امروز دنیا خواب بماند و بیدار نشود ،بمبی بر سر کودکی نیفتد، پناهنده ای را به زور بیرون نکنند ،زلزله و سیلی ، رخ ندهد ، مردم بر سر عقیده با هم نجنگ اند، چرا که هیچ عقیده ای ،مقدس تر از جان آدمی نیست ،ای کاش دنیا خواب بماند تا ، لااقل امروز ،کسی گرسنه ،برهنه و محروم نباشد ... امروز کسی بیمار و پیر نشود ،
کسی نمیرد ،

فقط امروز ،
ای کاش...
امروز دنیا خواب بماند ...

رمه

می گویم ؛
- ایمان و باورم را از دست داده ام، من بره گمشده رمه ی خداوندم...

می گوید؛
- رمه، گله؟ یک عمر نخواستی که جزو گله باشی.

آرام می گویم ؛
- چه کنم، نمی توانم انکار کنم که من هم جزئی از گله ام ...

به تندی و خشم می پرسد؛
- انکار نمی کنی ؟ شاید افتخار هم می کنی؟؟

آهی می کشم ؛
- راستش دیگر نمی دانم که چه می کنم و چه نمی کنم...

با افسوس سری تکان می دهد؛

می گویم؛
- عزیز دل ،به سرزمین وجودم حمله شده ،تلفات بسیار دادم ،پرچم ها نیمه افراشته اند ،
صدای ضجه و مویه را نمی شنوی؟
مادران ،پدران و فرزندان داغدار را نمی بینی؟

با بی حوصلگی سرش را تکان می دهد؛
- بس کن ،ترا چه می شود؟

می گویم ؛
- من ؟ چیزیم نیست ، فقط دیگر هیچ باوری ندارم .همین..