هفت

نمی بینمش، اما او میان شلوغی می بیند مرا،

می گوید؛
- کجایی رفیق ؟

می گویم؛
- اگر پیدایم کردی سلام مرا به خودم برسان.

می خندد،خنده ای کشدار ،اما بی رمق...

می گویم؛
- خنده ات جان ندارد...

سرش را تکان می دهد؛
- دل و دماغ ندارم...

می گویم؛
- مثل من در بازار کهنه فروشان ،میان بساط کولی ها ،در میان دم و دستگاه فالگیران و ساحران خودت را گم کن ...

اخم می کند؛
- عجیب شده ای و از عجایب می گویی،تو را چه شده؟

می گویم؛
- جایی که من ایستاده ام جای غریبی است، جان دل برادر ،امید دل خواهر !
درجهان های موازی میان، کودکی و میانسالی جا خوش کرده ام...

لبخند می زند؛
-چه خوب ،خوشا به حالت !

می گویم ؛
- جای ات سبز ... می دانی که در این جا که من هستم همیشه رویا می بینم و جالب آنکه در رویاهایم همیشه مهربانی و عشق حکمفرماست، شاید برای همین است که خواب را دوست دارم با آن که بی خوابم ،مثل کودکی که با توپ و تشر می خوابد اما خوابش عمیق و آسوده است ...

می گوید ؛
- فخرفروشی می کنی؟ خریدارش نیستم ،گفتم که خوش به حالت...

می گویم؛
- چه می گویی عزیز ! من و فخر فروشی؟ وای بر احوالم ! معلوم شد که هنوز مرا نمی شناسی.

دوباره اخم می کند ، می خواهد برود ،چقدر بی حوصله و کسل شده رفیق جانم.

با دلجویی می گویم؛
- عزیز دل ،شاید به خاطر همین ناباوری و انکار آدمهایی مثل توست ،که دوست ندارم حرف بزنم و دلم می خواهد لال شوم ، می دانم که حوصله شنیدن نداری ، گر چه که لال شدن در دنیایی که سکوت یک موهبت است،چندان بد نیست...
یادت می آید لال بازی بچگی هایمان را؟ هرکس بیشتر سکوت می کرد برنده بود ، قرارمان این بود ،اصلا شرط بازی این بود ،هرکس حرف بزند خر است ،یادت می آید ؟

می گوید ؛
- چه خوب بود ، یادش بخیر، هر چه بزرگتر شدیم از قله ی بی خبری و سعادت بیشتر و تندتر به دامان اندوه سقوط کردیم ...

می گویم؛
- روزگار کودکی آسمانی ابری نداشت ،در تمام روزها آسمان آبی و آفتابی بود ...

رفیق جان ،پا سست کرده و از رفتن پشیمان شده ،به سمت من بر می گردد و می خندد ،خنده ای دلنشین و واقعی...

شش

با درد بساز چون دوای تو منم
در کس منگر که آشنای تو منم
گر کشته شوی مگو که من کشته شدم
شکرانه بده که خونبهای تو منم

مولانا

پنج

تا به حال صدایی
بلندتر از چشم‌ها شنیده‌ای؟
تا به حال کسی همزمان
از دو پنجره فریاد زده دوستت دارم؟

رسول‌ادهمی