چهل و یک

باشد که ؛ نور امید ،چنان که از دریچه به اتاق تاریک می تابد ،بر سرزمین و جان تک تک ما هم بتابد !

باشد که ؛ هر چه جنگ افروز و جنگ طلب و ایادی ظلمت است، دست اشان از سر این مردم کوتاه باد!

باشد که ؛ درد و غم و رنج و محنت ، شر و سیاهی، گورش را از خانه این مردم گم کند و برود و دیگر پیدایش نشود !

باشد که؛ دوباره همگی شاد و سلامت، سرفراز و سربلند به دور از بدخواهان و سیاه دلانِ جنگ طلب ، در این مملکت با آسایش و آرامش زندگی کنیم.

چهل

می گویی؛
- کجایی ؟ سایه ات سنگین شده ، در خانه ات را باز نمی کنی!

می گویم؛
- کسی در خانه ام نیست ، در را نکوب ، هیچ کس آنجا ساکن نیست ،خانه را رها کردم و به بیابان گریختم ...

می گویی؛
- یادت می آید که گفتم، عزیز من ! عاشق نشو؛ "عشق نفرینی ابدی است" ؟

می گویم؛
- پسرک مریض شده ، پسرک نمی بیند ، کلافه است ، رنج می کشد و کاری از من ساخته نیست.

می گویی ؛
- گفتم که ؛ عشق نفرین است...

می گویم ؛
- دندان صبر بر جگر خسته می فشارم ، افسوس که بی فایده است.

می گویی؛
- عاشقی لعنت و داغی ابدی است .

می گویم؛
-چطور می شود از این لعنت ابدی رها شد؟ تو می دانی؟

می گویی؛
- نمی دانم ،فقط می دانم ؛ که اگر داغ رسوایی عشق بر پیشانیت بخورد، دیگر رهایی ممکن نیست،
چه لعنت باشد چه رحمت ؛ تفاوتی ندارد ، همیشه همراهت می ماند...

سی و نه

مخاطب خاص

درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده

حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده...

شاملو

سی و هشت

بزرگی گفت؛
داستان این دنیا ،حکایت جماعتی نابیناست، که توسط مشتی دیوانه راهنمایی می شوند،

سی و هفت

می گویم؛
- می دانی؟ راستش...

می گویی؛
- راستش چه؟

می گویم؛
-ام ....

چند لحظه می گذرد، نگاهم می کنی که چطور سیگاری با انگشتان لرزانم می گیرانم، از سیگار بد بو و بد دود کام می گیرم و در خلاف جهتی که ایستاده ای به بیرون فوت می کنم...
هیچ نمی گویی ، انگار می دانی چه مرگم هست، فقط نگاهم می کنی...

سرم را پایین می اندازم با لکنت می گویم؛
- را ...راست...راستش نمی دانم...

با مهربانی می گویی؛
- چه خوب!

نگاهت می کنم ،اثری از تمسخر در کلامت نیست، ادامه می دهی؛
- چه خوب که نمی دانی! اگر می دانستی عجیب بود...

چشمانم را که اشک در آنها حلقه زده می بندم؛
- می دانی ،...

لبخند می زنی؛
- نه من هم نمی دانم...

می خندم ،دستت را می گیرم و بر روی انگشتانت بوسه می زنم...
می گویم؛
-صبوری می کنم،تسلیم می شوم ،شاید روزی بفهمم،شاید یک روز بدانم...

تو باز هم لبخند می زنی؛
- شاید یک روز ! به شرط آن که عمر کفاف دهد...

می گویم؛
- حق با توست ،اگر عمر کفاف دهد و ترس پا پس بکشد...

سی و شش

می گویی؛
- پس به دنبال فضیلت آهستگی می گردی؟

می گویم؛
- به دنبال خیلی چیزها گشته ام واز این به بعد، هم خواهم گشت...

می گویی؛
- همین است ،آنچه مرا به تو می رساند...

می گویم؛
- جان های شیفته ! همیشه همدیگر را باز می شناسند!

می گویی؛
- جان های شیفته و غریب!

می گویم؛
- غریب با خود یا جهان ؟

می گویی؛
- مگر "خود" همان "جهان" نیست؟

می گویم ؛
- حق با توست ،رفیق ! برای همان است که" تو قلب بیگانه را می شناسی ،زیرا در سرزمین مصر بیگانه بوده ای"

می گویی؛
- خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست...

دستانت را می فشارم ،چقدر دلم برای آغوشت تنگ است...

می گویم؛
- شمس من و خدای من !

سی و پنج

چشمانم را می بندم ،لقمه ای را که در دهان دارم به آرامی می جوم،به صداهای اطراف گوش می کنم ،صدای خیابان، بوق و ترمز ماشین ها،
صدای کارگران و ابزار آلات در ساختمان کناری ،
صدای بغ بغوی کبوتران در بالکن ،
نفس های آرام و عمیق می کشم،
می خواهم آهسته تر از بقیه روزها رفتار کنم، آیا می شود تمرین آهستگی کرد؟

سی و چهار

دیشب تقریبا خواب عمیقی نداشته ام ، گاهگاهی چرت زده ام اما خواب درست درمان نداشتم.
هوا خیلی زود روشن شد ،دلشوره های شبانه ام با دمیدن صبح آرام گرفته بود ، بعد از شروع زندگی در خیابان
شاید یک ساعتی خوابیده بودم و بعد به هوای دستشویی بیدار شدم ،داروهایم را خوردم ،اما از جایم بلند نشدم، هیچ عجله ای برای هیچکاری نداشتم ،نمی خواهم به کارهای مانده ام فکر کنم
فقط دوست دارم به یک چیز معمولی ،بی ربط و خیلی ساده نگاه کنم.
گوشی را بر می دارم سراغ یوتیوب می روم ، نشانی را سرچ می کنم ،کلیپ شروع می شود ، مرد جوان چینی با یک چمدان وارد خانه فرسوده و نیمه ویران روستایی می شود،
از همان لحظه ورود کار را شروع می کند ،در و پنجره اتاق ها را باز می کند ، برق را وصل می کند ، لوله آب را باز می کند ،دستمالی بر می دارد و خاک روی یک صندلی را پاک می کند و چمدانش را آنجا می گذارد ، لباسهایش را عوض می کند و به حیاط می رود ،در آنجا علف های بلند هرز را می چیند ،سنگ ها و سفال های شکسته را جمع می کند ، و آرام آرام کارش را آغاز می کند، بازسازی خانه ،
بعد از گذشت یکساعت که محو دیدن کلیپ شده ام ، خانه روستایی تعمیر و کاملا تمیز شده ، خودم را در آن خانه تمیز و مرتب تصور می کنم ،
از خودم می پرسم چه چیزی در این کلیپ های بازسازی خانه هاست که مورد علاقه ام است ؟
نمی دانم ،شاید حضور و جریان زندگی است که مرا جلب می کند ، شاید هم حال و هوای روستاست ، در طول فیلم همسایه های مرد که همگی سالمند و پیر هستند به دیدنش می آیند و از پیشرفت کارش تعریف می کنند ، با آن که نمی فهمم چه می گویند اما می دانم که چیزی خوب و آرام بخش و سراسر پر از نیروی حیات در حال رخ دادن است .
نمی دانم این مستندها و یا رئالیتی شوها چقدر حقیقی اند ،اما هرچه که هست مرا کاملا جذب خود می کند،
می خواهم کلیپ دیگری از همین نوع ببینم ، اما فکر می کنم نزدیک ظهر است،گرسنه ام، باید بلند شوم و غذایی تهیه کنم ،قبل از آن یک لیوان نسکافه بخورم تا خوابالودگی از سرم بپرد ،
آرزو می کنم امروز کمی با دیروز متفاوت باشد ،چیزی جدید ببینم و حرف تازه ای بشنوم ،
به جای بلند شدن بالش را زیر سرم جابه جا می کنم و به سراغ فیس بوک می روم ، به جای دیدن اخبار و پست جدید دوستان و درخواست دوستی ها ،به سراغ قسمت تماشا می روم،
کلیپی از زنان تنهای عشایر بدون شوهر که در یکی از شهرهای جنوب همین مملکت در سینه کوه تقریا با دست خالی ،فقط با یک بیل و کلنگ ،حفره ای می کنند و غاری می سازند که قرار است خانه خود و فرزندانشان باشد ، زندگی سخت و دشواری است ،اما این زندگی سخت ، واقعا تماشا دارد؟
بازهم خودم را در آن جا تصور می کنم ، با حداقل امکانات رفاهی در میان خاک و خُل بدون آب و غذای کافی ، اما همچنان مثل آن که در حال عبادت و مدیتیشن هستم چشمانم به صفحه گوشی دوخته شده،دل نمی کنم.
بازهم یکساعتی می گذرد ،به زور بلند می شوم ، به آشپزخانه می روم ،ظرفها را میشویم برای کبوتران گندم می ریزم ، آب را که جوش آمده در لیوان می ریزم ،نسکافه را همراه چند بیسکویت ، به هال می برم و جلوی تلویزیون می نشینم ،
فرقی ندارد سریال ،فیلم سینمایی ،مستند ، رئالیتی شو و یا کلیپ باشد،مهم آن است که این روزها من تماشا کردن را بیشتر از زندگی کردن می پسندم. نه حال خواندن دارم نه حال حرف زدن ،فقط دوست دارم زندگی را در دیگران دنبال کنم ،همچو ناظری بی طرف...

سی و سه

مرا می بیند، لبخند بی رمقی می زند؛
- چه خبر ؟

می گویم ؛
- خبر که بسیار است ... می بینی!

سرسام ، همهمه ، عجله ،

خفگی ، دود ، افیون ، الکل ،

سرگیجه ، علافیِ احساس ، سرگردانی ،

انفعال، تنبلی ، بُهت ، غم ، اندوه ،

بهانه هایی برای گریستن ، چشمان به خشکی نشسته ، حسرت یک دل سیر گریه بی دلیل،

رها شدگی ، تنهایی ، اضطراب ، نا امیدی،

دلتنگ ایام گذشته ، ترس از آینده ،

دستان سیمانی ، ذهنی که آرام آرام فراموش می کند ،

قلب خالی ، خواب آشفته ، خواب آلودگی ،

غم زمانه ، فراق یار موافق ، بی اعتمادی ،

خبر بد ، مرگ ، بیماری ، تنِ رنجور ، روانِ تعطیل ،

معاش دست و پا شکسته ،حسرت ، بی پولی...

قحطیِ شادی ، لبخند ، عشق...

می بینی رفیق! اینها همه ی چیزی است که این روزها ، به نام زندگی در کوچه و خیابان می بینم و خودم هم از سر می گذرانم .

دستانش را بالا می برد و تکان می دهد؛
-بس است ! بخاطر خدا بس کن!

می گویم؛
- نگو که این قدر نازک نارنجی شده ای که تحمل شنیدن نداری،

می گوید ؛
- مسئله من نیستم که تحمل داشته باشم، مسئله اتمام شرافت آدمی است ، موضوع رنج بشری است ! بمانیم یا نیمه کاره رها کنیم و برویم ؟ این است که آزارم می دهد ، آیا می ارزد که بیشتر از این در این دنیای مفلوک بمانیم؟ خوشا به حال آنان که نیمه تمام رفتند و این روز ها را ندیدند ...

می گویم؛
- شنیده ای که والتر بنیامین می گوید، در صورت پیروزی دشمن ،حتی مردگان هم در امان نخواهند بود؟

سی و دو

مرا به کارِ جهان هرگز التفات نبود
رخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست

حافظ