غم فردا
دنیا همانند جزیره ای سرسبز و پر علف است كه در آن گاوی خوش خوراك زندگی میكند. گاو هر روز از صبح تا شب علف صحرا را میخورد و چاق و فربه میشود. هنگام شب كه به استراحت مشغول است یكسره در غم فرداست.آیا فردا چیزی برای خوردن پیدا خواهم كرد؟ او از این غصه تا صبح رنج میبرد و نمیخوابد و مثل موی لاغر و باریك میشود. صبح صحرا سبز و خُرّم است. علفها بلند شده و تا كمر گاو میرسند. دوباره گاو با اشتها به چریدن مشغول میشود و تا شب میچرد و چاق و فربه میشود. باز شبانگاه از ترس اینكه فردا علف برای خوردن پیدا میكند یا نه؟ لاغر و باریك میشود. سالیان سال است كه كار گاو همین است اما او هیچ وقت با خود فكر نكرده كه من سالهاست از این علفزار میخورم و علف همیشه هست و تمام نمیشود، پس چرا باید غمناك باشم؟
گاو، رمزِ نفسِ زیاده طلبِ انسان است و جزیره هم این دنیاست. آدمیزاد، بیقرار و ناآرام و بیمناك است.
"دفتر پنجم مثنوی"
زنده ام تا باز گویم...
گابریل گارسیا مارکز می گوید:
زنده ام تا باز گویم...
زندگی آنچه زیسته ایم نیست بلکه یکسره آن چیزی است که بخاطر می آوریم تابازگوئیم.آنچه را که از یاد می بریم گوئی هرگز نبوده است و از طرفی هربار که چیزی را بخاطر می آوریم گوئی آن را بار دیگر زیسته ایم.تصویری که از من در ذهن دیگری وجود دارد مرا قوام می دهد. زندگی کردن در کنار دیگران همان چیزی است که به ما ارزش می بخشد و ما را از نابودی دور می کند...
قسمتی از نقد فیلم "درخشش ابدی یک ذهن پاک"
لیلی و مجنون
مجنون در عشق لیلی میسوخت. دوستان و آشنایان نادان او كه از عشق چیزی نمیدانستند گفتند لیلی خیلی زیبا نیست. در شهر ما دختران زیباتر از و زیادند، دخترانی مانند ماه، تو چرا اینقدر ناز لیلی را میكشی؟ بیا و از این دختران زیبا یكی را انتخاب كن. مجنون گفت: صورت و بدن لیلی مانند كوزه است، من از این كوزه شراب زیبایی مینوشم. خدا از این صورت به من شراب مست كنندة زیبایی میدهد.شما به ظاهر كوزة دل نگاه میكنید. كوزه مهم نیست، شراب كوزه مهم است كه مست كننده است. خداوند از كوزة لیلی به شما سركه داد، اما به من شراب داد. شما عاشق نیستید. خداوند از یك كوزه به یكی زهر میدهد به دیگری شراب و عسل. شما كوزة صورت را میبینید و آن شراب ناب با چشم ناپاك شما دیده نمیشود. مانند دریا كه برای مرغ آبی مثل خانه است اما برای كلاغ باعث مرگ و نابودی است.
هزاران قلعه سنگی به پای خسته پیموده
باز هم شب و صدای سیما بینا:
از ره اومد مهربونوم پراز غصه دو چشمانش به دستش تیهوی زخمی گل کوهی به دامانش
از ره اومدهوا ابری بیابونها مه آلوده هزاران قلعه سنگی به پای خسته پیموده
بدستش تیهوی زخمی گل کوهی به دامانش
از ره اومد هوا ابری بیابونها مه آلوده
از ره اومد شب تاری غبار آلود و خسته
به روی زخم شمشیرش غبار تیره بنشسته
به دستش تیهوی زخمی گل کوهی به دامانش
بیابونها پر از دشمن چو خنجر تیر مژگانش چو خنجر خار مژگانش
به چشمانش غبار غم گل صد ناله بر جانش
به چشمانش غبار غم گل کوهی به دامانش
تفنگ بی فشنگش را فکند از شانه بر مرداب شکسته قرص مه در آب
به سینه زد دو تارش را و صدا سر داد ودر مهتاب
های ...های... ای داد ای داد
راهی خواهم یافت...

امروز این مطلب را از طریق ایمیل از دوستی دریافت کردم جالب است شما هم بخوانید:
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کارخیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به اوکمک کند در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
"دوستدار تو پدر"
***
پیرمرد چند روز بعد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آن جا اسلحه پنهان کرده ام.
صبح فردا 12 نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت: که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد:
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.
در دنیا هیچ بن بستی نیست؛ یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت.
اگر امیر کبیر زنده بود
می خواستم با این فکر که اگر امیر کبیر زنده بود یا اگر علیه مصدق کودتا نمی شد،یا اگر فلانی سر کار بیایدچنین و چنان می شود به مبارزه برخیزم و نشان دهم که ساختارهای سیاسی اجتماعی اقتصادی فرهنگی تاب تحمل اصلاحات این بزرگان را نداشتند. می خواستم نشان بدهم که اگر صد بار با استبداد گلاویز شویم و آن را تحویل دیگری بدهیم ثمری ندارد و تا ساختار های استبداد پرور هستند همچنان به تولید محصول خود خواهند پرداخت.
"جامعه شناسی نخبه کشی" علی رضا قلی
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت