چند هفته ای از اومدنمون می گذره...(در واقع دو ماه)
هوا گرمه اما نه خیلی ..خونه هنوز کار داره و نقاشی تموم نشده. عجله ای نداریم.
اینجا حوصله ام سرنمیره کتاب و فیلم و بعد از ظهرها آتیش بازی و نگاه کردن به باغچه. غیر از گل و درختچه های زینتی هنوز چیز دیگه ای تو باغچه نکاشتیم...
دلم واسه یه روز بارونی تنگ شده. هر روز ابرها رو می شمارم و اگه زیاد بشن به دلم صابون می زنم که قراره بارون بیاد.
با همسایه ها جز چند تایی آشنا نشدیم اینجا همه چیز آرومه... جز صدای قورباغه درختی و آواز پرنده ها صدای دیگه ای نمی شنویم.
دو تا گربه سفید خوشگل بازیگوش دایم روی ایوان می خوابند و سیامک با گوشت چرخ کرده های داخل فریزر براشون مهمونی می گیره...
خیلی سال ازآخرین باری که به یه گربه دل باختم گذشته بیست سال شاید هم بیشتر... گاهی دلم میخواد گربه باشم اما بعد میگم گربه ها اکثرا گرسنه هستند بعد آرزو میکنم کاش ماهی یا پرنده باشم، درخت باشم یه درخت تناور و پر ریشه و پر از...مثل درخت تبریزی پشت خونه که سر به فلک کشیده... اینجا خیلی آرومه اینقدر آروم که میخوام با هرچیز اطرافم یکی باشم هر چیزی جز آدمیزاد...