بزرگترین گناه
نزار قبانی می گوید : بزرگترین گناهی که انسان مرتکب می شودآن است که عاشق نشود...
او می نویسد : من هستم چون رسوا یم و شعر می گویم...
ای لاله تو هم رنگ رخ یار منی
همیشه آهنگ های محلی رو دوست داشتم چیزی دارند که در ترانه های دیگر نمی بینید یک اندوه و دلتنگی خاص که نسل اندر نسل تکرار شده .عاشقانه های لطیف که در آنها دلدار مثل گل و ماه توصیف می شود و گویا آسمان و زمین در دلتنگی آدمی شریک هستند مثل این تصنیف سیما بینا:
در دیده به جای خواب آب است مرا یا مولا دلوم تنگ اومده شیشه دلوم آی خدا زیر سنگ اومده
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا یا مولا دلوم تنگ اومده شیشه دلوم آی خدا زیر سنگ اومده
گویند بخواب تا که به خوابش بینی یا مولا دلوم تنگ اومده شیشه دلوم آی خدا زیر سنگ اومده
ای بی خبران چه وقت خواب است مرا یا مولا دلوم تنگ اومده شیشه دلوم آی خدا زیر سنگ اومده
ای لاله تو هم رنگ رخ یار منی یا مولا دلوم تنگ اومده شیشه دلوم آی خدا زیر سنگ اومده
ای غنچه تو چون دُهان دلدار منی یا مولا دلوم تنگ اومده شیشه دلوم آی خدا زیر سنگ اومده
ای ماه اگر مثل شکرخنده کنی یا مولا دلوم تنگ اومده شیشه دلوم آی خدا زیر سنگ اومده
بلبل به سر چشمه چکارآمده ای یا مولا دلوم تنگ اومده شیشه دلوم آی خدا زیر سنگ اومده
یا تشنه شدی یا به شکار آمده ای یا مولا دلوم تنگ اومده شیشه دلوم آی خدا زیر سنگ اومده
نی تشنه شدی نی به شکار آمده ای یا مولا دلوم تنگ اومده شیشه دلوم آی خدا زیر سنگ اومده
دیوانه شدی دیدن یار آمده ای یا مولا دلوم تنگ اومده شیشه دلوم آی خدا زیر سنگ اومده
زنی را می شناسم من...
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
"سیمین بهبهانی"
اغما
تا حالا دیدید که یک درخت به اغما بره؟ من دیدم...
ماجرا از یه روز نسبتا گرم شروع شد . چند روز قبل از یک گلفروشی چند تا درختچه تزئینی برای باغچه خریده بودیم . یکی از اونا یک درخت افرا سلطنتی بود با قدی متوسط و برگهایی به شکل برگهای درخت چنار اما زرشکی... اینکه چرا اسمش افرا سلطنتی است نمی دونم...
در هرحال اون روز نسبتا گرم اواخر بهار افرا رو از گلدان پلاستیکی اش در آوردیم تا در باغچه بکاریم و گویا در حین در آمدن از گلدان ریشه اش ضربه خورد و با توجه به اینکه مغز یک گیاه ریشه اش هست که در خاک فرو میره (مغز در خاک تعبیر جالبیه) اون دچار ضربه مغزی شد و از اون موقع تا به حال در اغما فرو رفته... برگهاش پژمرده شدن ولی خشک نشدن تا از شاخه جدا بشن و روی زمین فرو بریزند. هرچی هم کود و آب میخوره بی فایده است... برگهای پژمرده سمج به تنه چسبیدن. نه می ریزن ونه تازه میشن...
الان چهل روزی از اون ماجرا می گذره اما درخت حالش سر جاش نیومده... نمی دونم باید چکار کنیم تا اون حالش بهتر بشه... با توجه به اینکه بعضی وقتا کما و اغما تا چند ماه ممکنه طول بکشه پس باید صبر کنیم و دعا تا اینکه ریشه درخت حالش خوب بشه و زندگی رو به مرگ ترجیح بده...
ترس بقیه از ترس تو بیشتر است
کتاب "حاصل روزهای ما " اثرایزابل آلنده رو می خونم... این کتاب هم خطاب به دخترش پائولا است که در اثر یه بیماری به کما می ره و بعد از چند ماه می میره...
با اینکه این کتاب هم خاطرات بعد از مرگ پائولاست و ماجراهای واقعی داره اما جذاب و خواندنی است. آلنده از درآمد حاصل از کتابهایش موسسه خیریه ای راه انداخته که در سرتاسر دنیا به زنان و کودکان کمک می کنه و در ضمن با درآمدی که دارد تونسته اعضای خانواده رو دور هم جمع کنه و به همه اونها کمک کنه.
چند روز قبل با ناشرم حرف زدم ازم پرسید چیزی در دست نوشتن دارم یا نه؟ گفتم نه… او هم گفت : خانم رمان بنویس رمان.
نتونستم بگم که بقول ایزابل آلنده چاه الهاماتم خشکیده و الان به جز مسائل روزمره به چیز دیگه ای فکر نمی کنم... برای نوشتن باید از یه سری دغدغه های معمولی فارغ بشی. وگرنه دائم تمام ایده ها و الهامات از کله ات می پره...اینجا خیلی آرومه و جون میده برای نوشتن… اما خونه بهم ریخته و شلوغه وهنوز تا پایان کار بنایی چند روزی باقی مونده...
برام دعا کنید یه کتاب بنویسم که پر فروش باشه و بعد بتونم یه کارایی بکنم... برای بچه ها… بنظرم اونا خیلی نیاز به کمک دارند...
جملات زیبایی از کتاب را اینجا می نویسم:
-ترس بقیه از ترس تو بیشتر است...
- تنها آنچه می بخشی از آن توست...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت