بوی هیزم و سبکی روح
امروز در بالکن با پارسا نشسته بودیم...آتش روشن کرده بودیم کُنده های خیس با سرو صدا می سوختند بوی هیزم سوخته همه جا پیچیده بود.(بهترین عطر دنیا بعد از بوی علف و خاک بارون خورده)
نسیم خنک و مرطوبی می وزید و لکه های ابر رو جابجا می کرد. توله سگ کوچولوی خوابالود روی پاهام خوابیده بود. تازه بهش شیر با شیشه داده بودیم.
بابا با سیامک توی حیاط کار می کردند. حس خوبی داشتم می تونستم تا ابد در این حالت بمونم. پیش خودم گفتم آیا خوشبختی چیزی غیر از این حس خوبه؟
آرامش و سکوت درونی... فارغ از قیل و قال های بیرونی و درونی و سبکی روح ... خوش بودم... از این لحظات تازگی ها خیلی برایم پیش می آید... خدایا شکرت
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت