بوی هیزم و سبکی روح

امروز در بالکن با پارسا نشسته بودیم...آتش روشن کرده بودیم کُنده های خیس با سرو صدا می سوختند بوی هیزم سوخته همه جا پیچیده بود.(بهترین عطر دنیا بعد از بوی علف و خاک بارون خورده)

 نسیم خنک و مرطوبی می وزید و لکه های ابر رو جابجا می کرد. توله سگ کوچولوی خوابالود روی پاهام خوابیده بود. تازه بهش شیر با شیشه داده بودیم.

 بابا با سیامک توی حیاط کار می کردند. حس خوبی داشتم می تونستم تا ابد در این حالت بمونم. پیش خودم گفتم آیا خوشبختی چیزی غیر از این حس خوبه؟

آرامش و سکوت درونی... فارغ از قیل و قال های بیرونی و درونی و سبکی روح ... خوش بودم... از این لحظات تازگی ها خیلی برایم پیش می آید... خدایا شکرت

حال همگی ما

حال همگی ما خوب است...باور کن...

آنچه نیستم

«آنچه نیستم برای من خدا و فضیلت است.»

"نیچه" 

بندر

در کتاب آنک انسان اثر نیچه ترجمه بهروز صفدری خواندم :

نیچه از کسانی که مایلند فقط به او معتقد باشند می خواهد که استقلال رای نشان دهند زیرا او کسی است که پیوسته از خویش جدا می شود و هر بار مواضع کسب شده خود را وا می نهد تا مبادا به مکانهایی که اشغال شده تبدیل گردد.

 او به هرچه یک سویه و محدود است نه می گوید . مفهوم فرا انسان به معنای ابر انسان نیست بلکه به معنای فرا ، برتر ، آن سوتر است. لنگر انداختن در یک بندر و عزیمت دوباره به سوی بندری دیگر. ابر انسان را بایستی به معنای انسانی در حال حرکت به دیگر سو و ورای چیزها دانست.

"- همانگونه که همیشه عادتم بوده است برای من زلالی مطلق با خودم یک ضرورت حیاتی است من در اوضاع ناپاک نابود می شوم همواره در آب زلال یا هر عنصر شفاف و درخشان دیگری شنا می کنم و غوطه ورم و دست و پا می زنم.

سالهای آزگار وضعیت ها،مکانها، مسکن ها و جماعت های تقریبا غیر قابل تحملی را که از قضای روزگار نصیب من شده بود تحمل کردم. اینکار بهتر از آن بود که بخواهم تغییرشان دهم که احساس کنم قابل تغییرند که علیه اشان عصیان کنم. من از کسی که می خواست این تقدیر گرایی مرا بهم بریزد و به زوربیدارم کند تا حد مرگ بیزار بودم.

خویشتن را چونان یک سرنوشت پذیرفتن خود را غیر از آنچه هستیم نخواستن..."