گفتم کجا ؟ گفتا به خون
گفتم چه وقت ؟ گفتا کنون
گفتم سبب ؟ گفتا جنون
گفتم مرو، خندید و رفت
گفتم چه بود؟ گفتا که یار
گفتم چه گفت؟ گفتا قرار
گفتم چه زد؟ گفتا شرار
گفتم بمان، نشنید و رفت
اگر درست ایستاده ای،نگران نباش که سایه ات کج و معوج بنظر برسد.
زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که درپایان روز از او پرسیدند فروختی؟
گفت : نخریدند ولی تمام شد...
آمار سایت