برهوت عشق

... آنهایی را که دوست داریم٬ مرگ از ما نمی گیرد. برعکس٬ مرگ آنها را برایمان حفظ می کند: مرگ خاک عشقهامان است. این زندگی است که عشق را در خود حل می کند...!
"فرانسوا موریاک"

... آنهایی را که دوست داریم٬ مرگ از ما نمی گیرد. برعکس٬ مرگ آنها را برایمان حفظ می کند: مرگ خاک عشقهامان است. این زندگی است که عشق را در خود حل می کند...!
"فرانسوا موریاک"
با زهم دو شبی است تصنیف های سیما بینا را گوش می دهم ،صدای دو تار و دف و صدای صاف و حزن انگیز سیما بینا مرا با خود می برد به بیابو نهای سرزمین مادری ام و غم نسل های رنج کشیده در دلم زنده می شود. غم غربتی که انسانی تنها در پهنه کویر سر می دهد و در این تنهایی از غم روزگار و حکام جور گله می کند و در خلوت برهوت به خدا پناه می برد. این غم و دلتنگی هاغمی آشناست برایم ...
" جوونای قلعه پیر... شیر بیقرار ... برق شمشیر... ستم از پا در افتاد...چه بازیه زندگانی ...خدا پیر پایداره...جوونای قلعه دار همه یاران فرهاد هزاران تیشه بر دست شکسته کوه بیداد...جوونای قلعه راز هزاران دلبر ناز...چه بازیه زندگانی غم عشق و شادمانی..."
سرزمینی کهن و قلعه ای ستبر و هزاران ساله ای را می بینم که شبهاجوونهای شیر مانندش که برای برق شمشیر بیقرارند در کنار آتش از بیداد و مبارزه علیه داروشکستن کوه بیداد با تیشه عشق فرهاد ، شادمانی و وصال دلبرانشان می گویند...
یا آن جا که می خواند :
" از ره اومد مهربونوم ، پر از غصه دو چشمانش ، به دستش تیهوی زخمی ،گل کوهی به دامانش
از ره اومد، هوا ابری، بیابونها مه آلوده ،هزاران قلعه سنگی به پای خسته پیموده، به دستش تیهوی زخمی ، گل کوهی به دامانش
از ره اومد، هوا ابری، بیابونها مه آلوده ، از ره اومد شب تاری، غبار آلوده و خسته ، به روی زخم شمشیرش ، غبار تیره بنشسته به دستش تیهوی زخمی ، گل کوهی به دامانش
بیابونها پر از دشمن ، بیابونها پر از دشمن ،چو خنجر تیرمژگانش ،چو خنجر خار مژگانش، به چشمانش غبارغم ، گل صد ناله بر جانش، به چشمانش غبارغم، گل کوهی به دامانش
تفنگ بی فشنگش را ، تفنگ بی فشنگش را فکند از شانه بر مرداب ، شکسته قرص مه در آب ، به سینه زد دو تارش را صدا سر داد و در مهتاب ... های های... ای داد ای داد..."
از کسی سخن می گوید که خسته از پیکار از راه می رسد و تیهویی زخمی را با خود می آورد و تفنگ بی فشنگش را به مرداب می اندازد و شب است و بیابونها مه آلوده و باعث گم شدن ره گم کرد ه ها می شود و همه جا پر از دشمن است کسانی که تیهو را زخمی کردند و گلهای کوهی را پر پر می کنند و مرد مهربان خسته ای که از راه دور رسیده دو تار را به جای تفنگ بی فشنگ بر می دارد و صدایش سکوت شب را می شکند که از داد و بیداد می خواند...