زنی با اشک های سبز
خواب دیدم در دشتی خشک سرگردانم. آفتاب دیوانه وار می تابیدو از آب خبری نبود . من سرآسیمه به هر سو می دویدم...
از دوردست زنی میانسال و میان قامت با چهره ای مهربان به سوی من آمد.دستانش را به سوی من دراز کرد و مرا در آغوش گرفت و به خانه اش که همچون بهشت بود برد.
به یاد نمی آورم چند وقت پیش او ماندم اما وقتی زمان بازگشت فرا رسید اندوهی سنگین بر دلم نشست با دلی خون از او خداحافظی کردم .
زمان وداع زن چشمانش سبز شد و همینطور از گوشه چشمانش جوانه های سبز بیرون می ریخت و دشت را سبز می کرد.
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت