زنی با اشک های سبز

                       

خواب دیدم در دشتی خشک سرگردانم. آفتاب دیوانه وار می تابیدو از آب خبری نبود . من سرآسیمه به هر سو می دویدم...

از دوردست زنی میانسال و میان قامت با چهره ای مهربان به سوی من آمد.دستانش را به سوی من دراز کرد و مرا در آغوش گرفت و به خانه اش که همچون بهشت بود برد.

به یاد نمی آورم  چند وقت پیش او ماندم اما وقتی زمان بازگشت فرا رسید اندوهی سنگین بر دلم نشست با دلی خون از او خداحافظی کردم .

 زمان وداع زن چشمانش سبز شد و همینطور از گوشه چشمانش جوانه های سبز بیرون می ریخت و دشت را سبز می کرد.

چیزی نیست...

 اصلا زندگی چيزی نيست


اِلا همين هوای خوش و گزنده و دلپذير و تلخ!

"سیدعلی صالحی"

می خواهم جا بمانم...!

به قول چینی ها امسال قرار است سال من یا سال اژدها باشد. اما خودم فکر می کنم امسال سال سکوت و فراگیری  آن و گوش سپردن به نوای جادویی اوست. خیلی خوانده ام خیلی دیده ام خیلی شنیده ام وخیلی به جا و نا به جا حرف زده و سخن گفته ام .

 لختی و لحظه ای درنگ لازم است. مثل بچه پرخوری بوده ام که هرچه به دستش رسیده بی آنکه گرسنه باشدخورده در واقع بلعیده و حالا دچار رو دل و اضافه وزن شده...

در این دنیای پرشتاب و سرسام گرفته لحظه ای درنگ قدری تامل و بسیاری سکوت برای خودم آرزومندم... بگذار تا از قافله جا بمانم هراسی نیست... لطفا دنبالم نگردید!