خداوند سلام می کند

در چند سوره قرآن آمده است که وقتی مومن و انسان نیک سرشت به بهشت وارد می شود خداوند و فرشتگان به او سلام می کنند.

اندیشمندی می گوید بهشت و جهنم و قیامت همچون کوله باری همواره با ماست و ما آن را دائم با خود حمل می کنیم و مکانی بنام بهشت و جهنم وجود ندارد.

 باید پرسید:

بهشت واقعی که همیشه با ماست کی صورت واقعیت به خود می گیرد؟

فرشته کیست؟ لحظه حضور و شهود و غیبت کدامست؟

چرا خدا و خودآ به ما در آن لحظه خاص سلام می کند و خوش آمد می گوید؟

آیا آن لحظه لحظه ناب حضور در اکنون و هماهنگ شدن با ضرباهنگ کائنات نیست؟

آیا آن لحظه زود گذر هدف هستی نیست؟

آیا چنین حالی ممکن است برای هر کس پیش بیاید؟

 پاسخ این است... آری بهشت قیامت و دوزخ و سلام و خداوند با ما و در ماست... لحظه حضور رسیدن به آگاهی است نه دانش بلکه معرفت است معرفت پیدا کردن خود وبه خود آ رسیدن است... شاید این جملات بی معنی و شعار گونه بنظر برسد اما می دانم که بهشت و لحظه حضور در محضر هستی ونوشیدن جرعه ای از لامکانی و بی زمانی و غرق در حال همیشه بوده و خواهد بود راه دشوار و سخت است اما ناممکن نیست...باور کنید...

سیگاری ارزان

                                                

یک تختخواب پر از خمیازه  یک بالش مچاله...

 یک کتاب نیمه باز یک پاکت سیگار تند و ارزان که نشانی از افلاس اندیشه است

 یک زیر سیگاری جرم گرفته وبدبو چند فندک که یکی در میان آتش دارند... یک دست که به دنبال موهای ریخته می گردد... و هوای اتاقی که گرفته و گرم و خفقان آور شده وآسمانی که می بارد می بارد و می بارد ...

 فکر کردن به یک دنیا کار ناتمام و اندیشه ای خسته که واژ ه ها در آن غوطه ورند بی هیچ میلی به نوشتن ...یک دل پر از تردید و دلواپسی...

نمی دانم این را خواب می بینم یا زندگی می کنم شاید هم سکانسی از یک فیلم  گرد گرفته  باشد یا قسمتی از شعر یک شاعر پریشان حواس... نمی دانم...

هیچکس

                       

 شروع یک دگردیسی بزرگ ...

گم

گم شدن در گم شدن دین من است...

مقصدی وجود ندارد .آنچه حقیقی است گشتن و گم شدن در کوچه پس کوچه های هستی است. سر کشیدن به کوچه عشق   وفا   شادمانی بی دلیل  و صبر .

آرام و آهسته قدم زدن در شاهراه زندگی و آموختن آموختن وآموختن و گاهگاهی ماندن در یک کوچه  با باغ دلگشا مثل ...

اگر به کوچه ها سر نزنی به انتها میرسی اما با افسوس. گویی هیچ نیاموخته ای...

در کوچه گم می شویم و بعد به خود می آییم که کوچه بسیار است وگم شدن ها بیشتر...