فلکه ولی عصر
در بیرون فرودگاه ،مردی مسن جلویم را می گیرد وو می گوید خانم تاکسی نمی خوای مسیرت کجاست؟
می گویم،فلکه ولیعصر پل پیر نیا
حوصله منتظر ماندن را ندارم ، مرد این را می فهمد و ساکم را در صندلی عقب پشت سر خودش می گذارد ، سوار می شوم ، زمستان است و نم نم بارانی می بارد،
کمتر از ده دقیقه جلوی خانه مادر بزرگ پیاده می شوم، زنگ را می زنم و تاکسی را می بینم که دور می زند و می رود،کوچه خلوت است، باردیگر زنگ می زنم ، صدای زنگ ، چلچلی بلند می شود ، صدایش را می شنوم
اومدم ،
در را باز می کند پیرزنی کوچک و در هم فشرده ، ریز نقش و خمیده با عینک ته استکانی، می بوسمش، به داخل می روم پلکان آهنی به سمت پشت بام ، حیاط کوچک و لنگه در آهنی کوچک هال ،به سختی وارد می شوم ،
در هال خانه بخاری دیواری روشن است و فلاسک و قندان استیل کوچک در دار، تا لباسم را عوض کنم ، او دو استکان می آورد، تلو تلو خورا ن به آشپزخانه می رود و بر می گردد.
ساعتی بعد نهار می خوریم خوراک مرغ با پلو ، ماست و خرما ،
بعد از ظهر خسته از بی خوابی شب گذشته در کنار گرمای وجود پیرزن دوست داشتنی با صدای باران می خوابم ، عمیق شیرین و دلچسب...فارغ از عالم و آدم
فرزندانم
خاطره دخترم مونس شبهای بلند پاییز همچون یلدا،قصه گویی خستگی ناپذیر.
رویا ، دخت دیگرم ، دلپذیر، همدم شبهای سرد زمستان.
امید ،پسرم ، پور آفتاب ،بلند بالا و رشید ، عصای دست پیری ام ، چاووشی خوان، خبر از بهار می دهد.
فرزندانم را چون جان شیرین دوست می دارم ، تمام دارایی و حاصل عمرم ...
شب پر هیاهو
شبی با تفسیر سوره آل عمران قرآن آقای بازرگان
شبی با صدای دکترسروش در باب خدای بی صورت
شبی با کتاب صوتی نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشده
شبی با صدای لارا فابیان که فریاد می زند دوستت دارم
شبی...
امشب صدای سپیده را می شنوم:
من برعکس تو واسه خوشحالی تو جونمم می دم
تو برعکس من واسه رنجوندنم پیشم نمیشینی
من برعکس تو خدا رو هم تو لبخند تو می بینم
تو برعکس من منو هیچ جای زندگیت نمی بینی...
شکار
القصه گرسنگان این هشدار را نشنیده گرفتند و بچه فیلی را شکار کردند و خوردند فقط یک نفر از آنان نخورد.
شب فیل مادر سر وقت خفتگان می آید و دهانشان را بو می کند همه را می کشد فقط آن کس که گوشت بچه فیل را نخورده زنده می ماند.
مولوی تعبیر جالبی دارد که بچه فیل اولیا خداوندند و فیل مادر و انتقام گیر خداوند است. البته این ظاهر تعبیر اوست. مولانا به بویی که از آدمیان به مشام می رسد خیلی تاکید می کند، از نظر او گروهی در جستجوی بویی از حقیقت اند و گروهی نفسی گرم و خوشبو دارند و گروهی دمی سرد و ناخوش. چنان که پای صحبت اشان بنشینی از دم سردشان زکام می شوی. سراسر کلامشان سرد است.
حکایت مجنون
او می گفت که «آخر من لیلی را به صورت دوست نمی دارم، و لیلی صورت نیست. لیلی به دست من همچون جامی ست، من از آن جام شراب می نوشم. پس من عاشقِ شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است. از شراب آگاه نیستید. اگر مرا قدح زرین بود مرصّع به جوهر، و در او سرکه باشد یا غیر شراب چیزی دیگر باشد، مرا آن به چه کار آید؟ کدوی کهنه شکسته که در او شراب باشد، به نزد من به از آن قدح و از صد چنان قدح.
این را عشقی و شوقی باید تا شراب را از قدح بشناسد.»
«فیه مافیه مولانا»
می ترسید
برای همین ، هیچ وقت شنا نمی کرد ...
سوار قایق نمی شد ...
حمام نمی کرد ...
و به آبگیری پا نمی گذاشت !
شب و روز در خانه می نشست،
در را به روی خود قفل می کرد،
به پنجره ها میخ می کوبید،
و از ترس اینکه موجی سر برسد، مثل بید می لرزید و اشک می ریخت !
عاقبت آن قدر گریه کرد،
که اتاق پر شد از اشک !
و او را درخود، غرق کرد ...
شل سیلور استاین | کافه کتاب
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت