نقاشی

 

می خواهم دریایی نقاشی کنم،

رنگین کمانی...

اما نمی توانم

 

تلاش می کنم جزیره ای را کشف کنم

که درختانش،

 به جرم مزدوری

 به دار آویخته نمی شوند

 

و شاپرکهایش،

 به جرم سرودن شعر

 محبوس نمی شوند

اما نمی توانم

 

سعی می کنم اسبهایی را نقاشی کنم

که در دشتهای آزادی می تازند

اما نمی توانم

 

می خواهم قایقی بکشم

که مرا با تو

تا آخر دنیا ببرد

اما نمی توانم

 

می خواهم وطنی اختراع کنم

که مرا به جرم دوست داشتن تو،

پنجاه ضربه تازیانه نزند...

اما نمی توانم...

 

 

«سعادالصباح»

مردان غمگین

زنان از  مردان غمگین خوششان می آید،چون فکر می کنند می توانند به او کمک کنند و دوباره شادش کنند،بخصوص وقتی مردان شکست خورده و پاک باخته باشد.

تند خو

آنقدر تشنه نورم

که می توانم از هر پشمینه پوش تند خویی

 شمس ای بسازم.

رویای بیداری

حتما خاصیت این فصل است ,پناه بردن به پتویی گرم و رفتن و آمدن...

رفت وآمدی میان خواب و بیداری,رویا و واقعیت,

آن چنان زندگیم آمیخته به رویا شده که از ابتدای بودنم ,زنده نبوده ام 

من خواب دیده ام ,من خواب بوده ام,خواب مانده ام...

برایم بنویس

برايم بنويس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟

برايم بنويس، چطوري ميخوابي؟ جايت نرم است؟

برايم بنويس، چه شکلي شده اي؟ هنوز مثل آن وقت ها هستي؟

برايم بنويس، چه کم داري؟ بازوان مرا؟

برايم بنويس، حالت چطور است؟ خوش مي گذرد؟

برايم بنويس، آن ها چه مي کنند؟ دليريت پا برجاست؟

برايم بنويس، چه کار ميکني؟ کارت خوب است؟

برايم بنويس، به چه فکر مي کني؟ به من؟

مسلماً فقط من از تو مي پرسم!

و جواب ها را مي شنوم که از دهان و دستت مي افتند

اگر خسته باشي، نمي توانم

باري از دوشت بردارم.

اگر گرسنه باشي، چيزي ندارم که بخوري.

و بدين سان گويا از جهان ديگري هستم

چنان که انگار فراموشت کرده ام.

"برتولت برشت"