می ارزد

اودیسه ،فرمان داد:

؛بادبانها را برافرازید
بسوی خانه می رویم؛
وبا خودش اندیشید
آیا خدایان اورا فریب نداده بودند
آیا بدست آوردن پشم زرین
ارزش بیست سال آوارگی بر روی
دریاها را داشت؟
بیست سال دوری از خانه،
از معشوق صبورش ،
همسرش،پنه لوپه
جنگ با غول یک چشم
جدال با مدوزا
فریب خواهران سیرن را خوردن
آیا می ارزید؟
دل نگران و خسته
چشمش را به افق های دور
دوخت.
در دل با خود گفت؛
بوزید
ای بادهای همواره
که
من مسافرم...

عیسی بر فراز صلیب
بر بلندای تپه جلجتا
در حالیکه تاجی از خار
بر سر داشت و چشمانش را
بسته بود و
اشک از دیدگانشان بر روی گونه می ریخت
با خود اندیشید
آیا یهوه
فریبش
نداده بود؟
براستی او رسول رستگاری بود؟
# # #

نیچه بر روی تخت ،در حالت هذیان و جنون
در حالتی
مرگبار
ندای ،اودیسه ،بودا ، یحیی
عیسی ...
را شنید
با فریادی
خشم آلود
غرید ؛

می ارزد
می ارزد
می ارزد
جان شیفته
جانی
است که در
هیچ بندر و
اسکله ی
امنی
لنگر به آب
نیندازد
و در هیچ جان پناهی
برای رفتن به
قله متروک و یخ زده
از پا ننشیند..

رحم کن

رویاهای شیرین می روند
کابوس ها از راه می رسند
خداوندا خودت بر این
بندگان ،خاکی و
خاک آلودت رحم کن

ممنون دکتر

از راه که رسید مرد شناختش ، مو به مو ،همه جزئیات را بخاطر داشت ، صورتش را لبخندی گرم و دوستانه پوشانده بود.
زن ننشسته شروع کرد ،
آسمانم ابری است...
حواسش به ساعت بود .فقط نیم ساعت وقت داشت ،دلش می خواست از هر ثانیه اش استفاده کند تا بتواند کمک بگیرد.
گفت که ریسمانی بر گردن دارد و معلق در چاهی آویزان شده
مرد با تمام وجود به زن گوش می داد ،
گفت همان سال هم می دانستم که عجولانه تصمیم گرفتی ،
خب حالا چه بدست آوردی ؟
زن خواست بگوید ،هیچ اما نگفت ،قدری صبر کرد ،می خواست منصف باشد، چیزهایی را سرهم بندی کرد...
مرد پرسید کافی است؟
زن گفت نه
مرد گفت ،دل بریده ای کاملا
،مشخص است،
زن سرش را فرود آورد
مرد توصیه هایی کرد...مراقب خودت باش

در آخر زن دست مرد رافشرد ،
مرد گفت ، حواست باشد ،وارد بازی های قایم باشک نشو ،آسیب میبینی ،رو در رو و چشم در چشم بازی کن.
زن گفت چشم
به سمت در رفت و در را باز کرد بار دیگر به چهره مهربان مرد نگاه کرد،کاش می توانست برگردد و بازهم حرف بزند ،اما فقط گفت،
،ممنونم دکتر
دلش گرفته بود ،می خواست به محض آنکه پایش را بگذارد بیرون بغضی را که گلویش را می فشرد با حلقه های ،آبی دود ،بیرون بدهد...

مطربم

مطربی
شبگردم
هرشب قرار عاشقانه ای
با ماه دارم
او در گوش جانم نجوا می کند:

ابیات عاشقانه ام را در گوش آنان که
رنجور از عشقند
بخوان و
بگو ،
اندکی صبر
سحر نزدیک است.

چاه

فیزیک و نجوم را دوست دارم ، عاشق مبحث سیاه چاله ها،کرم چاله ها ،ابر نو اختر ،مهبانگ و فروپاشی ستارگان هستم ،خیلی سر در نمی آورم ،اما همه تلاشم را می کنم که بفهمم.
در فضا ماده سیاهی وجود دارد ،فضای خالی مابین سیارات و ستارگان ،که دانشمندان اطلاعات کمی از آن دارند ،
جرم سیاه ،که سیال است و در حرکت ، دانشمندان می گویند بادتمام دانشی که تا به امروز بدست آورده اند توانسته اند فقط ۳ درصد این ماده سیاه را شناسایی کنند.
فضا و کهکشان برایم پر از رمز و راز است ، جالب است که فکر کنیم همه آنچه در فضا وجود دارد در درون ما ،مابین اتم های تشکیل دهنده سلولها ووجود ما هم قرار دارد .
همینجاست که فیزیک نجوم با فیزیک کوانتوم (ذرات بنیادی) پیوند می خورد ،
فیلم بسیار زیبایی دیدم بین سیارات ، پر از رمز و راز ،سفر در زمان و مکان... فرصت کردید ببینید.
بگذریم ،قنات معمولا یک مادر چاه دارد و چندین مظهر ( همانجایی که آب به سطح زمین می رسد )
حال تصور کنیم هر کدام ما مظهری از مادر چاهی بسیار بزرگ و عظیم باشیم ،که باریکه ای از آبی گوارا را در خود دارد. جالب است نه؟
عرفا به جهان مادی عالم شهود ( عالم اصغر) و به آنچه که غیر قابل لمس و دیدن است عالم غیب یا اکبر می گویند. بیشتر هستی شامل عالم اکبر می شود ،
اما بیاییم تصور کنیم هر کدام ما می توانیم با لایروبی تونل درونمان به مادر چاه دسترسی داشته باشیم و ذره ای ،
فقط ذره ای از آن آب را بچشیم و احیانا به دیگران هم بچشانیم ،چقدر جالب می شود ،
به همه وحی می رسد بشکل الهام و پیامهایی درونی ،عده ای آنها را جدی می گیرند و عده ای بی تفاوت از کنار آن می گذرند ،
بازهم تصور کنیم که همه ما قطعه ای از آینه ای که هزاران هزار تکه شده را در دست داریم و اگر زمانی آنها را کنار هم بگذاریم ،چه می شود ؟
من می اندیشم همانطور که هر کدام از ما می تواند البته با تلاش مستمر و پایان ناپذیر ،نقبی به درون خود بزند و به مادر چاه هستی برسد و یا تکه ای از آینه هزار پاره را بیابد ،فارغ از حقیقت نخواهد بود ،
گرچه همه ی حقیقت با او نیست اما ، خالی از حقیقت هم نیست ...

فقدان آگاهی

وضعیت تراژیک فقدان آگاهی و اراده

در غیبت آگاهی، اراده و اختیار، به خواب می رویم. خوابی بد، تلخ و آشفته که در آن همه چیز معنای خود را از دست می دهد. شرایطی که در آن، انگار دیگر آدم نیستیم و بلکه به مجموعه ی تیک ها و حرکات بی معنای فیزیکی تبدیل شده ایم. به میزانی که از اراده و آگاهی برخورداریم، بیداریم و هر آن اندازه که این دو عنصر اساسی را از دست می دهیم به خواب می رویم.
دنیای آنانی که خوابند، چقدر به هم شبیه است. خواب، گویی سبب شباهت می شود. در مقابل، این بیداری است که موجب تنوع و تکثر می گردد. از این رو جهان آدمیان بیدار، رنگارنگ، گوناگون و متفاوت است. سلایق، باورها و رفتارهای متفاوت در برابر "خواب"، رنگ می بازد و به جای آن، هم سطحی و یک نواختی جایگزین می شود.

 انسان های خواب زده چه ویژگی های مشترکی دارند؟: 1- فقدان آگاهی، مهم ترین وجه مشترک کسانی است که خوابند. 

آگاهی از سه جهت، اولا، آگاهی نسبت به خود (خود آگاهی)، دوم آگاهی نسبت به دیگران، و سوم آگاهی نسبت به هستی.

2- فقدان اختیار و اراده، دومین ویژگی خواب رفتگان است.
از خودشان اراده ای ندارند و این دیگران هستند که آنان را راه می برند. نتیجه ی فرو نهادن اراده و اختیار، اطاعت محض و پیروی از دیگران و تبعیت بی چون و چرا و فرمانبرداری، قوت می گیرد. هر چه خواب، عمیق تر گردد، درجه ی اطاعت کورکورانه و پیروی شیفته وار بیشتر می رود.

3- مطابق با الگوی دیگران زندگی کردن (زندگی غیر اصیل). 

گرچه الگوها و تجربه های زیسته ی آدمیان را باید ارج نهاد اما انجماد در الگوها و فراموش شدن خلاقیت انسانی، سبب می گردد که صرفا تا جایی راه برود که خطوط از پیش تعیین شده معلوم کرده اند. زیستن در الگوی دیگران، زیستنی برده وار و تسلیم خود به دیگری است. وانهادن خود و نقطه ی پایان زندگی است.

 4- متوقف شدن به هنگام مواجهه شدن با موانع
یکی دیگر از ویژگی انسان هایی که خوابیده اند، توقف، اضمحلال و شکستن، در هنگامی است که با مانع روبرو می شوند. وقتی با مانع برخورد می کند منتظر می ماند تا کسی و یا کسانی مانع را از پیش پایش بردارند. تلاشی برای گذر از موانع ندارد و چاره ای برای عبور از مانع نمی کنند. این گروه، پویایی لازم برای حل مسایل شان را از دست داده اند و در برخورد با اولین مانع فرو می ریزند و از رفتن به سوی هدف شان باز می مانند.

5- افرادی که خوابند، تجربه ی زیسته ندارد.
تجربه، ناشی از زندگی کردن و با چشمان باز زیستن است. خواب، یعنی فقدان تجربه، زیرا آن که در خواب است مواجهه ای فعالانه با هستی و با زندگی ندارد. تجربه، با سن شناسنامه ای نسبتی ندارد بلکه با سن بیدارشدگی ارتباط وثیق می یابد. این گونه نیست که هر کسی سن بیش تری دارد، الزاما از تجربه ی بیش تری برخوردار است. تجربه، محصول مواجهه ای فعال، آگاهانه و پویا با روند زندگی است. آگاهی، زیرساخت تجربه است. تجربه با هوشیاری و دریافت آگاهانه ی آدمی از هستی شکل می گیرد و افزایش می یابد.

6- عدم تلاش برای شناخت جهان و فقدان روحیه ی پرسشگری

آنان که خوابند، مطلقا راکدند. درون شان به آرامش نرسیده است بلکه به سکون و جمود و رکود دچار شده اند. هیچ پرسشی در وجودشان رخنه نمی کند. جوانه نمی زند. پرسشی از خود و از جهان ندارند. آنان که خوابند بی پرسش اند. نه از آن رو که پاسخ ها را دریافته اند بلکه از آن رو که در کویر بی حاصل درون شان، دانایی مرده است، درخت جست و جو گری پژمرده است. پرسشی ندارند زیرا نمی دانند که نمی دانند. هیچ چیز جلب توجه شان نمی کند. گویی مردابی عفن، در حال گندیدن است.

7- فقدان گفت و گوی درون، (فقدان تفکر)
تفکر، جهت مندی لازم دارد. فکر کردن، همواره فکر کردن در باره ی چیزی است. آن چیزی که موتور تفکر را به حرکت درمی آورد، پرسش ها و مسئله هایی است که در ذهن نشسته اند و فرد را به اندیشیدن وادار می کند. انسان بی مسئله و پرسش، به واقع انسان بی تفکر است. گفت و گوی درون، وقتی شکل می گیرد که مسئله ای در ذهن جوانه بزند و پرسشی مزاحم از راه برسد. از همین رو شک کردن، هنر انسان های بیدار است

 8- زندگی در یک مدار بسته
زندگی تکراری و تکرارهای بی معنا، نشانه ی خواب گرفتگی ذهنی است. در دایره ی تکراری گام زدن و روزها و ماه ها و سال های شبیه به هم را سپری کردن، از یخ زدن روح و فرسودگی جان خبر می دهد.

9- در خود ماندگی
ماندن در خود و فرو رفتن در لایه های زیرین و پنهان شدن در پستوهای خاک گرفته ی روح کسل کننده، از جمله ی علایمی است که انسان خواب زده از خود بروز می دهد. آن کس که خواب است به واقع زندانی خویش است. در اسارت گاه خاموش بی خبری و تاریک خانه ی روحی فلج شده اسیر است. انسان خواب زده، زندگی اش جهت مندی ندارد. رو به سویی ندارد. ناظر به چیزی نیست و چون کلافی سر در گم، به هم پیچیده شده است.

 10- سست و بی احساس مثل شبح
آنان که خوابند، رنج های دیگران را نمی بینند. عواطف شان گویی در هیچ حال، برانگیخته نمی گردد. روح یخ زده ی خود را در چهره ای سرد و فسرده نمایان می کنند. چهره ای که رد پایی از شفقت ورزی و مهربانی را در آن نمی توان یافت. جانی که در سرمای برهوت درون گرفتار آمده است البته نمی تواند شاد بزید و جهان سرد دیگران را گرما بخشد. سست و بی احساس هم چون شبح، در حاشیه ی سکوت و فراموشی قدم می زند.

کانال خرد منتقد، علی زمانیان

سلام

سلام بر آنان‌
كه در پنهان خويش
‌بهاری برای شكفتن دارند
و می‌دانند هياهوی گنجشكهای حقير
ربطی با بهار ندارد
حتی كنايه‌وار
بهار غنچه‌ی سبزی است‌
كه مثل لبخند بايد
بر لب انسان بشكفد...

سلمان هراتی

 

آن

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده طلعت آن باش که آنی دارد
شیوه حور و پری گر چه لطیف است ولی
خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد

حافظ

بادیه نشین

در مثنوی داستانی است که عرب بادیه نشینی ،آبی را که از باران جمع کرده و بنظرش گواراست را به رسم هدیه نزد خلیفه می برد ،  
خلیفه کوزه آب را می پذیرد و به مرد بادیه نشین و صحرا گرد که آب کم دیده انعام می دهد و دستور می دهد که افرادش مردرا در راه بازگشت از مسیر رودخانه به خانه اش برسانند.
هر کدام ما عربی بادیه نشین هستیم که کوزه ای آب باران یا جوی و برکه گل آلود داریم و فکر می کنیم که دریا را در اختیار داریم ،به داشته هایمان می نازیم، با عشق و عاطفه ای که در زندگی نصیبمان می شود ، فخر فروشی می کنیم.
غافل از اینکه ،خلیفه ،یا پادشاه یا لیلی و معشوق ازلی و ابدی امان صدها هزار از این کوزه ها را دارد. او همسایه رودخانه است ،او دریاست ،او اقیانوس است ،او کل هستی است،که پر از زیبایی و برکت و مهربانی است.

خدایا عاقبت مارا بخیر کن


مادر بزرگ همیشه می گفت ننه جون ،خدا عاقبت بخیرت کنه
دعای زیبایی است، شروع زندگی ،شکل و چگونگی اش در اختیار ما نبوده ،اما عاقبت و سرانجامش دست خودمان است...

 

نگاهت می کنم

روبرویم بنشین
می خواهم برایت شعر بخوانم
به همین سادگی كه چای می خوریم
وحرف می زنیم

حالا زمین بچرخد یا بایستد
برف ببارد یا تیغ
من تنها از روی شانه های تو نگاه می كنم
وپیشانی ام رام می شود
با عاشقانه هایی كه جنگ را
خاموش می كند !
كه دلهره را
تاریكی را
و می درخشند چشم هایت
كه دوستشان دارم

نگاه كن!
كمی از برف مانده است روی قله ها
كمی از برف روی موهایت
روی سال هایی كه از شانه های تو دوووووووووووور بوده ام

روزنامه بخوان
نگاهت می كنم
حرف بزن
نگاهت می كنم
پنجره را باز كن
بگذار باد موهایت را به بازی بگیرد
باران گونه های مرا
نگاهت می كنم
وقتی كه صندلی ات خالی ست
وباد پرده را تكان می دهد !

ناهید عرجونی