ابله

رفیق،دوست،همدرد،ای آدمی زاد،
دوستت دارم ،نه بخاطر بهانه ای،که بی بهانه...
چون مرامم دوست داشتن است،چون با بدبینی خیلی دوام نمی آورم، ویروس نفرت،میکروب تردید و بدبینی وشک ،ممکن است بیمارم کند ،اما مرا نمی کشد،
 گویا فقط برای همین به این دنیای پر نمایش،آمده ام،که به همه بگویم دوستت دارم.
دوستت دارم،زیرا کار دیگری بلد نیستم ، دوستت دارم،زیرا اگر روزی برسد و کسی را دوست نداشته باشم ،خواهم مرد‌...
هنوز یاد نگرفته ام کمی خود دار باشم ، که بیاموزم ؛
نمی توانم بگویم هی رفیق ؛
دوستت دارم...

زیرا پس از گفتن همین جمله ساده ،از تو می خواهند ادعای ات را به اثبات برسانی، حتی اگر شده با جانت ،
آدمهای پر توقع،زیاده طلب
چطور ثابت کنم ،آنها را همان قدر دوست دارم که جوانه نارنج سر برآورده از خاک گلدان را 
آنها را به اندازه کبوتران کز کرده در باران که برای گندم خوردن می آیند ،دوست دارم
مردان ، برادرانم
زنان را خواهرانم
کودکان را فرزندانم
کهنسالان را پدر و مادر ،می بینم
،دوست ،رفیق، همدرد، 
چرا این ماجرا را برایم سخت می کنید؟
مگر چه خواستم، فقط خواستم بدانی،که دوست داشتنی هستی 
اگر که هرگز کسی این را بتو نگفته باشد،
دوست داشتنی هستی حتی اگر ...
لایق عشقی،حتی اگر...
انسانی،حتی اگر...
نگذار که چون لاک پشت ترسیده و رمیده ای ،
به لاک تنهایی ام فرو بروم و عطای برگ سبز را به لقایش ببخشم
با تمام اینها ،دوستتان دارم ،
چون یک ابله ام
چون سود و زیان را نمی دانم
چون،فقط همینکار را بلدم...
فقط گاهی کمی خسته می شوم و درمان اش فقط چند قطره اشک است،
نگران نباش ،من تغییر نمی کنم.

بی خبر

با یک دوست قدیمی حرف می زدم ،خانمی سالمند،تقریبا همسن مادرم که تنها زندگی می کند، سالها پیش وقتی هنوز از عزلت و گوشه گیری چیزی نمی دانستم و نیازش را درک نمی کردم ،او کنج خلوت گزیده بود،با کسانی که در تماس و مراوده بود،کمتر از انگشتان یک دست بودند،
اهل مطالعه و  سودای نوشتن داشتن، او بود که  جذبم کرد، تفاوت امان اما،در  سکوت بود،
او هوادار سکوت و من فراری از آن بودم
حالا می فهمم که او آن زمان چطور فکر می کرد،یکی از انتقاداتی که به من داشت این بود،
اینهمه اطلاعات و بیوگرافی افراد به چه دردت می خورد؟ وقتت را تلف نکن

انتخاب کن ،زندگی اینقدر بهت فرصت نمی دهد،که به همه بپردازی،
امروز مطابق معمول پرسید چه می کنی
گفتم که می خوانم و گوش می دهم و می بینم... با افتخار گفتم در این مدت شاید بیشتر از سی کتاب خوانده ام و شنیده ام 
با خنده گفت ،اوه چه خبر است
از خودش گفت که کمی می خواند و فقط به رادیو گوش می دهد،
 وقتی مکالمه امان تمام شد فکر کردم با این که به شیوه زندگی او نزدیک تر شده ام،اما هنوز به اندازه او نتوانستم دایره آنچه که مطلوبم است را کوچک تر کنم،
انتخاب و گزینشی زندگی کردن هنوز فاصله زیادی با من دارد،

دنیای شلوغ داشتن باعث افتخار نیست، باید در همه حال دست به انتخاب زد، هر چه زمان می گذرد ،فرصتمان  کمتر و کارمان بیشتر می شود،
اما کار و بار من چیست؟
 معرفت اندیشی،خود آگاه تر شدن،شناخت خودم  همین وبس .
بقول حافظ ؛

ای بی خبر بکوش 
تا صاحب خبر شوی...

یا بقول مولانا ؛
جان نباشد ،جز خبر در آزمون
هر که را افزون خبر،جانش فزون

مشق

دید" مجنون" را یکی صحرا نورد
  در میان بادیه بنشسته فرد

کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم
میزند با اشک خونین این رقم

گفت ای مجنون شیدا ، چیست این؟
می نویسی نامه  ، بهر کیست این؟

گفت مشق نام "لیلی " میکنم
خاطر خود را تسلی میکنم

چون میسر نیست من را کام او
" عشق بازی "میكنم با نام او

🖋جامی

دست

خسته بودم و زود بیهوش شدم،
دستی لازم داشتم ،نمی دانم چرا ،
گویا باید جایی می بردم بخاطر ندارم

دوستی برایم دستی آورد از مچ بریده ،یک کف دست با انگشتانی باریک ،چروکیده بود و تیره رنگ،
تشکر کردم ؟ نکردم؟
نمی دانم چیزی گفت یا نه،اما همین که دست را از او گرفتم فهمیدم،
پرسیدم دست یک مرده است؟
سکوت کرد
بازم هم گفتم؛
از گورستان از توی یک قبر برایم آوردی؟
پاسخم باز هم سکوت بود، و فقط صدای بسته شدن در خانه راشنیدم
 به محض اینکه او رفت ماجرایم شروع شد،
دست به من چسبید و رهایم نکرد، چندش آور لمسم می کرد، پا به فرار گذاشتم،اما او هم همراهم بود ،چسبیده به دستم، وحشتزده فریاد می کشیدم
هیچ کس نبود،
با دست دیگرم تلاش کردم تا خودم را از آن پنجه های آهنین باز کنم، 
کف دست شوم ،تکه پاره شد، به دستم دیگرم هم چسبید ،عجب زور و قدرتی داشت،
مستأصل و ناران ماندم، فشار هر لحظه بیشتر می شد ،بند بند ،انگشتان،شست جدا شده از کف،در من نفوذ می کرد،
آن دست مرده،آن دست مرگ آور، در من فرو می رفت،
گریه کردم ،از وحشت قالب تهی می کردم، پس مرگم را این دست سرد و منجمد رقم خواهد زد؟
کسی وارد خانه شد،دست با انگشتان تکه‌تکه شده اش گریخت و پنهان شد، همه جا را نگاه کردم اثری از او نبود
با لکنت به تازه وارد از دستی که از گورستان آمده بود گفتم،
عزمم را جزم کردم تا آن پنجه های آهنین  را پیدا کنم
آن را چسبیده به تن عروسکی یافتم ، قدرتش کم شده بود ،گرفتمش و در پلاستیکی انداختمش،به حیاط خانه بردم و آتشش زدم، حسی داشتم می دانستم تکه ای از آن در جایی از خانه باقی مانده،
با این حال احساس آسودگی کردم،
دوست دیگرم دستی پلاستیکی و بی جان برایم آورد ،بی حرکت و زشت ،
با خود گفتم همین خوبست ،لااقل گریبانم را نمی گیرد،
اما شست جدا شده از آن دست مرده ،در خانه ام بود و گاهی به چیزی که می خوردم یا به تصویری که می دیدم یا کسی که دوست داشتم ،چسبیده بود ،
ومن فقط یک فکر در سر داشتم ،
آتش تنها راه علاج آن انگشت باقیمانده جهنمی بود...
۹۹٫۱٫۱۶

موش کور

موش کور ،اگر خودش را هم بکشد فایده ای ندارد
او کور است و تحمل آفتاب و روشنی را ندارد
او فقط بلد است در دل خاک نقب بزند 
خانه اش زیر خاک است
موش کور را با آفتاب کاری نیست
او حتی حسرت هم نمی خورد
حسرت درخت و پرنده و نسیم را
برای او همه فصل ها زمستان است
او امنیت را بیشتر از هر چیز دوست دارد
خانه تاریک و امن و گرم
همه عمر او در ظلمت می گذرد
بی آرزو ،بی حسرت،بی هیچ تمنایی
او به تاریکی عادت دارد
با ظلمت خو کرده
همه جهانش خاک است و نقب زدن
در خاک مرده ،
او با اکنون کار ندارد
او سودای در گذشتگان و مرده ریگ دیگران را دارد
موش کور 
موش کور 
موش کور عمری طولانی دارد
طولانی تر از
بلبل عاشق

رهایش کنید او آفتاب را دوست ندارد