نمی دانم
این همه آشفته حالی از تو دارم از تو دارم،این همه نازک خیالی از تو دارم از تو دارم...
امشب حس عجیبی را تجربه کردم، دلم خواست برگردم به چندین سال پیش ،به زمانی که هنوز نیروی کافی داشتم همراه با نگاهی که امروز به زندگی و هستی دارم ،
زندگی درنگ کوتاهی میان دانستن و ندانستن است، وقتی می فهمی که اگر خیلی دیر نشده باشد ،حتما دیر شده،
درک منطق زندگی و رنجی که می بریم ،معرفتی است که به راحتی به دست نمی آید،
سفید کردن موی سر و دندان برهم ساییدن های بسیار ، بار هستی به دوش کشیدن ها در خلوت و تنهایی و غربت شبانه فراوان لازم است تا بدانی که همه چیز بسیار آسان تر از چیزی بود که تصور می کردیم،
مشت بر دیوار سیمانی کوبیدن،باد را به آغوش کشیدن، خشم و ترسیدن زیادی لازم است تا بفهمی که چقدر در برابر امر دانستن نادانی...
فقط باید تسلیم شد، سلاح ها را بر زمین گذاشت و دستها را بالا برد و با آخرین توان فریاد زد ؛
نمی دانم...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت