پای بند

چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم

مرا هوشی نماند از عشق و گوشی
که پند هوشمندان کار بندم

مجال صبر تنگ آمد به یک بار
حدیث عشق بر صحرا فکندم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ای خواجه پندم

چنین صورت نبندد هیچ نقاش
معاذالله من این صورت نبندم

چه جان‌ها در غمت فرسود و تن‌ها
نه تنها من اسیر و مستمندم

تو هم بازآمدی ناچار و ناکام
اگر بازآمدی بخت بلندم

گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم

و گر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود می‌پسندم

سعدی 
 

عشق سالهای بلوا

بیاد کتاب عشق در سال‌های وبا،(گابریل گارسیا مارکز) وکتاب سال‌های بلوا( عباس معروفی)، می افتم
در بحبوحه بیماری،جنگ و قحطی ، ناگهان عشق از راه می رسد،
نمی دانی با آن چه کنی ،اما بدون آن هم سر کردن محال و ناممکن است.
اما سوال مهم این است ؛
دقیقا چه زمانی این خاک و ولایت خالی از آشوب و بلوا بوده است؟

پاسخ روشن است؛
هیچ وقت
آیا زندگی تعطیل شده ؟ 
خیر
دختر افغان در سرزمین آغشته به خون ،چگونه به عشق فرمان دهد که نه حالا وقتش نیست ،سراغم نیا!
یا مرد جوان بیکار و بیمار ایرانی ، به عشقی که تنها بهانه زنده ماندنش شده ،فرمان عقب گرد بدهد؟
 نه نمی شود ،بدون عشق ممکن نیست، عشق به انسانی که می شناسیم و دوستش داریم می شود بهانه زیستن،

 بقول شاملوی بزرگ؛
 
جز عشق جنون‌آسا
هر چیز جهان شما جنون‌آساست

جز عشق
به زنی
که من دوست می‌دارم

چه‌گونه لعنت‌ها
از تقدیس‌ها
لذت‌انگیزتر آمده است

چه‌گونه مرگ
شادی‌بخش‌تر از زنده‌گی‌ست

چه گونه گرسنه‌گی را
گرم‌تر از نان شما
می‌باید پذیرفت

لعنت به شما
که جز عشق جنون‌آسا
همه چیز این جهان شما جنون‌آساست