زیبا

پرسید می دانی چه چیز عشق زیباست؟
نمی دانستم،
گفت  زیبایی و لطف بیشترش آن  است که من با یاد معشوق بیشتر  بیاد خداوند می افتم، و او را بخاطر محبوبم ،روزی هزار بار شکر می کنم،
عشق از ما آدم آهنی ها ،یک شاخ تر ساخته، شاخی که به رقص آمده و همه را هم خواهد رقصاند،

واقعه بد

‏ما را 
غم هجران تو بد واقعه‌ای بود...

اوحدی

ماریا

امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم ... که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا می‌کرد. ماریا ... ماریا ... و بعد جلو چشمان من مُرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم‌سنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد. من معمولا پای افراد را نشانه می‌گیرم. سعی می‌کنم آن‌ها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند. اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینه‌اش خورد.
 حالا ماریای کوچکش چه‌قدر باید منتظر او بماند. چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. ماریا حتی نمی‌داند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد. جنگ بدترین فکر بشر است ... 
از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با  هم بجنگند و حالا می‌بینم بله. گاهی مجبورند ... چون آن‌ها که دستور جنگ را می‌دهند زیر باران نیستند. میان گل‌ولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند. آن‌ها در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌ و پیپ یا سیگار می‌کشند و دستور می‌دهند ... 
کاش اسلحه‌ام را به سمت رییسانی می‌گرفتم که در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. بچه‌هایشان در استخر شنا می‌کنند و آن با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا می‌کنند. راحت‌تر از نوشتن یک سلام.


آندره_مالرو 

جنگ را شریرترین افراد برمی انگیزانند
و شریفترین افراد اداره میکنند.

خریدار

نه بدرم نه بدوزم نه بسازم نه بسوزم

نه اسیر شب و روزم نه گرفتار کسادم

چه کساد آید آن را که خریدار تو باشی

چو فزودی تو بهایم که کند طمع مزادم

روش زاهد و عابد همگی ترک مراد است

بنما ترک چه گویم چو تویی جمله مرادم

مزاد/افزودن قیمت

"مولانا "

فواره

مثل فواره ای شده ام در حوضی کوچک که رویای آن را دارد که روزی آنقدر اوج بگیرد تا از حوض کوچک سرریز کند و رودی شود و به دریا بپیوندد،
  فواره ای دیوانه و بی خیال از ترس فرو رفتن در زمین وخشکیدن زیر آفتاب داغ، که تمام جانش
در آرزوی جاری شدن و رهایی از تکرار پرپر می زند...