قدم های دوازده گانه برای رسیدن به خود

قدم چهار-قدم چهار از ما می خواهد که "مو شکاف باریک بین و بی باک" باشیم. به این معنا که باید از دروغ گفتن به خود پرهیز کنیم و شهامت داشته باشیم که بطور کامل و صادقانه به کلیه خصوصیات خود بنگریم. قدم چهار بعد از تهیه ترازنامه شخصی به ما این امکان را می دهد تا تمامی جنبه های وجود خود را کشف کرده و بپذیریم.

 

قدم پنج- چگونگی دقیق خطاهای خود را با خداوند خود و یک انسان دیگر(راهنما) در میان می گذاریم.

 

قدم شش- از خداوند می خواهیم تا به همراهی او رفتارهای زیانبارمان را برطرف کنیم. قدم شش فرصت دیگری است تا از اراده خود دست برداریم.

 

قدم هفت-  عاجزانه از خداوند می خواهیم تا کمبودهای رفتاری ما را برطرف کند. در واقع این قدم شکل عملی قدم ششم است. تنها کاری که لازم است انجام دهیم درخواستی ساده است: کمکم کن.

 

قدم هشت- فهرستی از تمام کسانی که به آنها آسیب زده ایم تهیه می کنیم و مشتاق جبران خسارت از آنها می شویم.

 

قدم نه- تا جایی که امکان داشت از کسانی که به آنها خسارت زده ایم جبران خسارت می کنیم مگر آنکه این کار به آنها یا دیگران لطمه ای بزند.

 

قدم ده- در مورد رفتارهایمان بسیار دقت می کنیم و چنانچه بار دیگر از ما اشتباهی سر بزند به آن اعتراف کرده و در تراز نامه شخصی یادداشت می کنیم.

 

قدم یازده- این قدم از ما می خواهد که به در گاه خداوندی که با توجه به خصوصیات خود او را درک  می کنیم دعا کنیم تا قدرت به جا آوردن اراده خود را به ما بدهد.

 

قدم دوازده- با بیداری روحانی  حاصل از این قدم ها تلاش می کنیم تا این پیام را به دیگرانی که آنان نیز دردمند هستند برسانیم واین اصول را در تمام زندگیمان به کار می بندیم.

قدم های دوازده گانه برای رسیدن به خود

به تازگی از طریق یکی از دوستان با انجمن NA آشنا شده ام. انجمنی که ظاهرا به دلیل خاصی بوجود آمده  و فقط به گروه خاصی خدمات  معنوی می رساند اما بنظر می رسد تمامی افراد می توانند از آن استفاده کنند.

یکی از رهنمود های این انجمن بحث و گفتگو راجع به دوازده قدم یا دوازده گام می باشد که برای خودسازی و بهبود نگرش نسبت به خود و دیگران است.

قدم یک- اعتراف و اقرار به عجزهای شخصیتمان و اینکه اختیار زندگی از دستمان خارج شده است.

اینکه اختیار زندگی چگونه و چرا از دستمان خارج شده است.

 

قدم دو- به مرور ایمان می آوریم که نیرویی مافوق می تواند سلامت عقل را به ما برگرداند.

بتدریج ایمان می آوریم که نیروی برتری وجود دارد که با درک این نیرو به ناتوانی عقل و یا عدم سلامت آن پی می بریم.

 

قدم سه- تصمیم گرفتیم که اراده وزندگی خود را به لطف خداوند (آنگونه که او را درک می کنیم) بسپاریم.

ما تصمیم می گیریم که اختیار زندگی و حیات خود را به خداوندی که درک می کنیم بسپاریم و این اولین  تصمیم درستی است که یک فرد نیازمند برای زندگی تازه خود می گیرد. این فقط یک تصمیم است و بدون پشتوانه اقدام و عمل هیچ ارزشی نخواهد داشت .

 ادامه دارد...

اما عشق

   

به شدت میل دارم چیزی بنویسم اما نمی دانم چی بنویسم از عشق... سیاست... تعهد... انسانیت...

ذهنم پر است از واژه ، پر از خاطره ، پراز یاد کسانی که دوستشان دارم . ذهنم مملو از چیزهای خوب و بد است .

خسته ام ،هرچه می خوابم خستگی ام رفع نمی شود ،برای یک آدم صد ساله این خستگی خیلی دور از ذهن نیست .

 بگذارید از وصال دیر هنگام بنویسم ، یارم کودکی بازیگوش است پر از انرژی نیرو و سرزندگی . خودم را می کشانم تا بتوانم همپای او بدوم اما ممکن نیست. او همیشه چند قدم جلوتر است...بازی می کند تا به او برسم .او میل به دویدن دارد ولی من دلم می خواهد گوشه ای بنشینم  ودر آفتاب لم بدهم و به آسمان و زمین خیره شوم ...

 اما اوفقط مرا می بیند و خودش و خورشیدی که هر روز فقط برای ما می تابد. او زخم هایی را که در بازیگوشی هایش برداشته از یاد می برد اما من زخم هایم را نه تنها از یاد نمی برم بلکه آنها را می شمارم...

ای کاش زودتر به او رسیده بودم زمانی که مثل او کودکی بیش نبودم. او بزرگ نمی شود کودکی و بی خیالی را دوست دارد... اما من پیر شدم و حالا در حسرت کودکی ام .

 هر چیز زمان خودش را دارد حتی وصال و پیوستن به معشوق...اما عشق در هر حال معجزه خود را دارد و من معجزه اش را دیده ام... 

روزگارم بد نیست

درست است وقتی کسی را که دوست می داری در کنارت هست کمتر دلتنگ می شوی. اما دلتنگی میراث آدمیزاد است ازوقتی که از بهشت و روزگاربی خبری رانده شد. میراثی که بی هیچ استثنائی به همه فرزندان به ارث میرسد...

مرد من در کنارم است اما هر دو دلتنگیم و دلتنگیمان هم از یک جنس است. همه مردمان دلتنگ و غمگین می شوند ... اندوهناک از آنچه برسر زندانیان خاک می رود غم نان غم خفقان غم دوری و...شرمنده ام که بگویم اگر رنج همسایه دوست برادر هموطن و... بگذارد روزگارم بد نیست...

فقط برای امروز

پذیرفتن هدیه ای چون تو یک معجزه بود زیرا با تو کامل خواهم شد.

دیروز و فردائی وجود ندارد:

هرچه هست امروز است پس فقط برای امروز دوستت دارم.

یخبندان دلها در فصل گرم

    

شب بی مرز

بندی گسسته است

خوابی شکسته است.

رویای سرزمین

افسانه شکفتن گلهای رنگ را

از یاد برده است.

بی حرفی باید از خم این ره عبور کرد:

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.

"سهراب سپهری"

مردی با چشمانی بزرگوار

مردی را دوست می دارم  مردی با چشمانی مهربان و بزرگوار. خودم را دائم در آینه چشمانش می بینم. شریک شادیهایم را در غربت تنهائی های درونم یافتم جائی که هیچ به آنجا سرکشی نکرده بودم این دنیای پر آشوب همه ی ذهنم را مشغول کرده بود . جائی که اورا یافتم آخرین جائی بود که به آن سر زدم،همان مکانی که سالها از آنجا بی خبر گذشته بودم این  بار با چشمانی باز به بی نهایت خیره شدم تا همه آنچه را که می خواستم در یابم .او را یافته ام و این همان اولین جائی است که باید سر می زدم. برای حضور او در این مکان مقدس از خداوند سپاسگزارم زیرا که این مکان امروز مقدس ترین جای عالم است.

عشق سالهای بلا

گفته بودم که در زندگی مردی لازم است. مردی که سر بر شانه هایش بگذاری و یک دل سیر گریه کنی و نپرسد چرا... مردی که نگفته بداند ونشنیده بداند چه می گویی...

مرد من موی سپیدی دارد به سفیدی برف. دلی دارد به بزرگی دریا وعاطفه ای که انتهایی ندارد و تنهایی زیادی که سالها با خود حملش کرده...

دوستش دارم و می شناسمش به یگانگی و عشقی که در بیان نمی آید.

خدا را سپاسگزارم که در این سالهای بحبوحه و بلوا عشقی را به من عطا کرد که سالهاست منتظرش بودم...سالها چشم انتظارش بودم و چشمم برای دیدنش به جاده سفید شده بود...

 این است عشق سالهای بلوا  قحطی مرگ و زندان.

همه دنیا

من با خودم وهمه دنیا در آشتی و آرامشم. به همگان عشق می ورزم و همگان به من عشق می ورزند.

نعره کن خاک خسته...

                   

نعره کن ای سرزمینِ جان سپردن نعره کن

نعره کن ای خاکِ خسته خاک گلگون نعره کن

شب هق هق شب پرپر زدن چلچله هاست

از غزل گریه پُرم خانه هم غصه کجاست؟

این همه جوخه این همه دار این همه مرگ

اینهمه عاشق خفته در خون

این همه زندان این همه درد این همه اشک

نعره هایت کو خاک گلگون

شب هق هق شب پر پر زدن چلچله هاست

از غزل گریه پُرم خانه هم غصه کجاست؟

خاک گُل مُردگی و قحطی و آفت زدگی

وطن تعزیه در مرگ و مصیبت زدگی

شب یاران شب زندان شب ویرانی ماست

شب اعدام رفیقانِ گل و نور و صداست