من خیلی خوشبختم...

همه چیز آرومه... هوا ابری است و هر چند ساعت یکبار باران ریزی می بارد... گل سرخ و یاس و نسترن پر از گل شده اند... بوی بهار پرتقال مستت می کند...تمام زمین سبز شده... اردک ماده روی تخم هایش نشسته چند روز دیگر جوجه ها از تخم در می آیند... باد در برگهای تبریزی می پیچد و صدای رود پر آب را می دهد... شبها بلبلی برای جفت اش آواز می خواند...همه چیز آرومه و من خیلی خوشبختم...

نازلی

 نازلی ، بهار خنده زد و ارغوان شکفت !

در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر

دست از گمان بدار

 با مرگ نحس پنجه میفکن

بودن به از نبود شدن

خاصه در بهار...

همیشه ترس

می ترسم ،همیشه ترسیده ام،دائم بها نه ای برای ترسیدن داشته ام،ترس از زمین خوردن در حضور دیگران،ترس  از ناتوانی ،ترس از گم شدن ، ترس از فراموش شدن، ترس از رها شدن ،ترس از مرگ،نمی دانم چرافکر می کنم وقتی می میرم باز هم حس هایم با من خواهد بود و به پس از مرگ جزحس خفگی وبند آمدن نفس در زیر خرواری از خاک اعتقاد و باور دیگری ندارم.

 چیز عجیبی است، حتی وقتی فکر می کنم نه ماه در جایی تنگ و تاریک در شکم مادرم بوده ام با زهم حسی مثل خفگی بهم دست می دهد و بزرگترین ترسم از خواب است ،خواب که برادر مرگ است،هرشب می ترسم که اگربخوابم هرگز بیدار نخواهم شد. شاید به همین دلیل است که ماهها است خوب نخوابیده ام. مگر با کمک دارو و قرص های خواب آورکه کامم را تلخ می کند ...و این دل نامروت و بیگانه با من همیشه مثل یک پرنده کوچک در سینه ام لرزیده...

مثل باد

غمگینم...در بهشت و در فصل بهاران دوزخ را تجربه می کنم. وقتی غمگین می شوم سبک می شوم به سبکی باد هیچ تعلق و دلبستگی از اندوهم کم نمی کند و از یاد می برم همه تعلقاتم را و آن وقت رها و بی سرزمین و بی ریشه می شوم مثل باد... بادی سرشار از گرد و غبار و خاشاک...