خبر

کوبیدن مدام یک درگاه،خراشیدن جلد سیاه یک پنجره،ضربه زدن مداوم و پی درپی به ظلمت ، نقب زدن به آنچه حقیقی می نماید،کشتی گرفتن با خود و خاک شدن، پنجه افکندن در خاک خود، شکستن و فرو ریختن،برخاستن...
یافتن شکلی دیگر،شرکت در جشن باران و وباد وپس ازآن در شادمانی آسمان آبی،برگهای رقصان و بازیگوش و شادی که در فضا موج می زند سهیم شدن.
رقصیدن با موسیقی که در هوا جاری است،یافتن ترنم حیات، هماهنگ شدن با ضرباهنگ طبیعت ،گوش سپردن به صدای میو میو گربه ای که از تو دعوت می کند تا در جشنی که برپاست شرکت کنی.
تن شستن از واقعیت سرد و ملموس و سخت ،تکاندن غبار دانسته های پیشین و گوش جان سپردن به آموخته های تازه. شکل دگر خوردن و هضم آنچه خوردی و بلعیدی.
گرسنه بهتر می داند که سیری چیست،سیر نمی داند که گرسنگی و طلب چیست،سیر نمی داند که جشن کدام است،هیچکس شدن در سرای هیچکسی.
خبر دار شدن از بی خبری، بی خبری ازخبر،از جشن . ازپایکوبی و دست افشانی ...سکوت را شناختن و بازگو نکردن اسرار. به خود آمدن، به خدا آمدن ،خودآ را پاس داشتن...
من تر س خود نیستم

از هر چه می ترسی آن را می آفرینی.ترس منبع انرژی است. از گذشته نباید ترسید.گذشته درد آلود ما پر از خار نیست بازگشت به گذشته بدون قضاوت و احساس گناه باعث می شود گلهایی را که در آنجا وجود دارد را ببینیم.ما مدیون دردهای دیروز خود هستیم.
بایستی دائم به خود بگوییم:
من مسبب رنج های خود نیستم. بایستی دست از سرزنش کردن دائمی خود بر دارم.من خشم و ترس هایم نیستم. خود من چیزی فراتر از احساس های موقتی من است. چیزی عمیق تر و ماند گار تر...
یوسف ...
بسی صبر باید تا کسی دستی برای بیرون آوردنمان از تاریکی بلند کند...
خریدار ما ممکن است عزیز مصر یا بادیه نشینی بیابانگرد باشد...
پیرکنعان در فراق ما نور دیده خود را از دست داده...
جالب آنکه بدانی چاه و یوسف وبرادرانش و خریدار بادیه نشین و عزیز مصر و پیر کنعان و دست یاری کننده همگی در خود خود ماست...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت