می نداند او

 

صد هزاران فضل داند از علوم                               جان خود را می‌نداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر جوهری                                   در بیان جوهر خود چون خری

قیمت هر کاله می‌دانی که چیست                         قیمت خود را ندانی احمقیست

 

"دفترسوم مثنوی"

 این چند بیت حکایت احوال علم و دانش ماست ...از هر کوفتی سر در می آوریم الا خودمان...

داستان در مثنوی قصه کور وکر و لخت وعوری است که همه چیز را می بینند الا احوال خودشان را...حوصله نوشتن ندارم وگرنه کامل می نوشتم... وقت کردید نگاهی بیندازید...

زندگی با چراغی روشن

                                                    

دو سه روزه که هوا ابری است و باران می بارد  کمی هم سرد شده .امروز باد شدیدی می وزید آنقدر شدید که شاخه بعضی درخت ها و گلها را شکست.

 در همین اوضاع و احوال مار آبی کوچک و نازی را در باغچه پیدا کردیم دو تا برآمدگی کوچک روی سرش داشت. برای اولین بار همسر مهربان مار شکار شده و بقول خودش شاخدار رانکشت و در میان درختان پشت خانه رها کرد.

غروب هم به دیدن دریا رفتیم . دریا از بازی باد خسته شده بود و با شدت خودش را به سنگ های درشت ساحل می کوبید وبا هر کوبش موجها به ساحل کمی هم آب به سر و روی ما می پاشید. ابرهای سیاه در میان آسمان تاریک شب و کف های سفید وپریشان دریا خیلی جذاب بود.

الان هم نمی دونم ساعت چنده اما شغالها شروع به هوار کشیدن کردند بعد از اونا خروسها و سپس پرندگان می خوانند. حیف این شب نیست که بخوابم؟ اینجا شبها هم زندگی بیشتر از روز جریان دارد. وقتی به خیابان می رویم به خانه هایی که چراغی در آنها روشن است نگاه می کنم زندگی که در هر خانه جریان دارد را پیش خودم تصور می کنم. هر چراغ روشن برایم نشان از زندگی دارد که در جریان است...

شاید هم زنی تنها از پشت پنجره خانه ای به ازدحام کوچه خوشبخت می نگرد. شاید...

هنگام بودن با تو

 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتی که در هنگام بودن با تو پيدا می كنم.

"مارکز"

 

یک نفر

 شاید در جهان یک نفر بیشتر نباشی اما امکان دارد در وجود تو دنیایی نهفته باشد...

"بیل ویلسون "