می نداند او
صد هزاران فضل داند از علوم جان خود را مینداند آن ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری در بیان جوهر خود چون خری
قیمت هر کاله میدانی که چیست قیمت خود را ندانی احمقیست
"دفترسوم مثنوی"
این چند بیت حکایت احوال علم و دانش ماست ...از هر کوفتی سر در می آوریم الا خودمان...
داستان در مثنوی قصه کور وکر و لخت وعوری است که همه چیز را می بینند الا احوال خودشان را...حوصله نوشتن ندارم وگرنه کامل می نوشتم... وقت کردید نگاهی بیندازید...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۲ ساعت 0:30
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت