برایم بنویس

برايم بنويس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟
برايم بنويس، چطوري ميخوابي؟ جايت نرم است؟
برايم بنويس، چه شکلي شده اي؟ هنوز مثل آن وقت ها هستي؟
برايم بنويس، چه کم داري؟ بازوان مرا؟
برايم بنويس، حالت چطور است؟ خوش مي گذرد؟
برايم بنويس، آن ها چه مي کنند؟ دليريت پا برجاست؟
برايم بنويس، چه کار ميکني؟ کارت خوب است؟
برايم بنويس، به چه فکر مي کني؟ به من؟
مسلماً فقط من از تو مي پرسم!
و جواب ها را مي شنوم که از دهان و دستت مي افتند
اگر خسته باشي، نمي توانم
باري از دوشت بردارم.
اگر گرسنه باشي، چيزي ندارم که بخوري.
و بدين سان گويا از جهان ديگري هستم
چنان که انگار فراموشت کرده ام.

"برتولت برشت"

پل شکسته است

دختران شهر                  

 به روستا فکر می کنند

دختران روستا               

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک    به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند

             کدام پل در کجای جهان

شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد؟


"گروس عبدالملکیان"

ساکت چشم به راه بهارم

دیو خفته درونم را که در این سرما به خواب رفته بیدار نکن. از او فقط نفرت و خشم بیرون می ریزد .کار دیگری بلد نیست. همین قدر که دیو تو بیدار است و هنوز نتوانسته ای به بندش بکشی کافی است. او می غرد و هرچه دم دستش هست را در هم می ریزد.

بهار در راه است بگذار زمستان و روزهای سرد بگذرند و روسیاهی به زغال بماند.ببین سلاح من فقط سکوت است.

ساکت به انتظار بهار نشسته ام. برایت دعا می کنم تا آرامشی را که از تو گریخته به تو برگردد.

شاه خوبرویان

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد

 پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن


مولانا

ای کاش همسفر بودا بودم...

گاهی فکر می کنم هیچ چیز عظیم تر از رنج های انسان نیست ...در برابر آنها خم می شویم و گاهی می شکنیم...رنج های آدمی سهمگین تر از هر سیل و گردبادی است... این رنج ها گریز ناپذیرند مثل یاس، نومیدی، دلتنگی ،احساس گناه وتنهایی... کاش می توانستیم مثل پدر سیذارتا(بودا)خود و فرزندان و عزیزان و حتی کسانی را که نمی شناسیم در برابر آنها حفظ کنیم.داستان سیذارتا را همه شنیده ایم پسر مرد قدرتمند و ثروتمندی بود .

گویا وقتی کودک شیر خواری بوده توسط جادوگری نفرین می شودو به دستور پدربرای پرهیز از نفرین جادوگر تا هیجده سالگی در قصر و دور از مردم پیر و بیمار نگهداری می شود تا فقط سبکباری و شادی را بشناسد و از رنج نصیبی نبرد اما براثر اتفاقی چهره دیگر زندگی یعنی درد و رنج و بیماری و پیری را می بیند و تصمیم می گیرد راه حلی برای آنها بیابد. به کوه و جنگل می رود در رودخانه های پر آب سفر می کند و در نهایت زیر درخت ودا به بیداری می رسد...

 راه حل او برای رنج های انسانی راه دیگری است که اطلاعات من در باره آن بسیار کم است...هر چه می گذرد دل نازک تر می شوم رنج دیگری همان رنج من می شود...در هر حال تحمل گریه یک دوست یا عزیزی را ندارم بند دلم پاره می شودوبه اندازه خود او دلتنگ می شوم... می دانم که این راهش نیست.

 امروز به نرده های ایوان خانه نگاه می کردم نقش سرو خمیده را داشت و بیاد  آوردم  در فرهنگ ما سرو خمیده یا بته جقه نشان صبوری و مقاومت است.سرو در برابر تند باد خم می شود اما نمی شکند...ای کاش همسفر بودا بودم...خوب اگر نمی شود لا اقل یک سرو سبز و بلند و سر فراز بودم...