ساکت چشم به راه بهارم
دیو خفته درونم را که در این سرما به خواب رفته بیدار نکن. از او فقط نفرت و خشم بیرون می ریزد .کار دیگری بلد نیست. همین قدر که دیو تو بیدار است و هنوز نتوانسته ای به بندش بکشی کافی است. او می غرد و هرچه دم دستش هست را در هم می ریزد.
بهار در راه است بگذار زمستان و روزهای سرد بگذرند و روسیاهی به زغال بماند.ببین سلاح من فقط سکوت است.
ساکت به انتظار بهار نشسته ام. برایت دعا می کنم تا آرامشی را که از تو گریخته به تو برگردد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ ساعت 6:55
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت