قسمتی از کتاب ناتور دشت  دی جی سالینجر

- یه چیزی که روم خیلی تاثیر گذاشت این خانومه بود که بغلم نشسته بود و همه اش گریه می کرد. هر چی فیلم مزخرف تر میشد بیشتر گریه می کرد.آدم فکر میکرد چون آدم مهربونیه داره گریه میکنه ولی ازین خبرا نبود... یه بچه همراش بود که طفلک خیلی خسته شده بود و می خواست بره دستشویی ولی خانومه هی بهش می گفت آروم بگیره و مواظب رفتارش باشه. اندازه ی یه گرگ،مهربون بود. بعضیا اینطوری ان. واسه یه فیلم چرت وپرت اشک میریزن ولی در بیشتر موارد حرومزاده های پستی ان.دکتر نجومیان  در باره سالینجر می گوید

 

"دنیای اصلی آثار سالینجر دنیای برزخ است یعنی جهانی است بین دو جهان و شخصیتهای داستانهایش نیز بیشتر در حال گذار از یک موقعیت به موقعیت دیگر هستند. دیگر اینکه این گذار همیشه با رنج همراه است. نکته سوم وجود "کودک نابغه" در آثار سالینجر است که در آن 2 شخصیت بزرگسال و کودک با هم گره خورده اند اما درعین حال این کودک نابغه با کسانی که به "بزرگسالان احمق" مشهورند در تقابل است.

 

 اساساً عرفانی که سلینجر در آثارش مورد توجه قرار می دهد نه به آرامش، بلکه به تشویش و نگرانی می انجامد و او معتقد است که دلیل اصلی وجود اضطراب در شخصیتهای ما عدم تطابق ما با دنیای بیرون است.

 

عرفان آثار او به آرامش منتهی نمی شود و آدم هایش همواره در تشویش و نگرانی به سر می‌برند. ریشه این اضطراب در تحمل ناپذیری دنیای بیرون است که انسان های خوب آن را تاب نمی‌آورند. روابط اعضای خانواده نیز در داستان های او شکننده و از هم گسیخته است و والدین هیچ گاه نجات دهنده بچه ها نیستند."

 

 

 

 

قناری ها به فاصله یک روز پشت سرهم  ترک امان کردند اول پسرک و  بعد هم دخترک با آن کاکل زیبایش.. دلم به  حضورشان  گرم بود ،با اینکه ماهها بود که توی لک رفته بودند اما حضورشان ملموس بود،زنده بودند، نفس می کشیدند، سرو صدا می کردند و برای سیب و سبزی بی تاب بودند.

جایشان خالی است ،دلم برایشان تنگ می شود ،برای آواز پسرک و شیطنت دخترک ،،

همسر گرامی آنها را در خاک باغچه چال کرد، امیدوارم در بهار از محل دفن اشان گل زرد و زیبایی بروید، پاییز و زمستان بدون آن دو موجود کوچک نازنین سخت خواهد گذشت ،می دانم ،اتاق ساکت و مغموم است ،

 

مسکین کیا

از همه نومید شد مسکین کیا                          پس برآرد هر دو دست اندر دعا

 

کز همه نومید گشتم ای خدا                           اوّل و آخر تویی و منتها

 

دفتر سوم مثنوی قصه ی دقوقی

روزی صد بار خدا را شکر می کنم که فرزندی ندارم ، روزی صد هزار دغدغه و دلشوره به سراغم می آید ، روز صد حسرت کار ناتمام گریبانم را می گیرد ، روزی صد بار به پایان و مرگ فکر می کنم ،روزی صد بار به دلخوشی های کوچکم می اندیشم ، روزی... صدبار...

بالاخره چاپ شد ،کتابم را می گویم ،احساس طرد شدگی داشتم ،گویی در مجلس بزرگان جایم نبود ،می راندنم ، راهم نمی دادند ، نمی دانستم که آنجا جای کسی و ملک طلق پدر کسی نیست که مخاطب است که کسی را در صدر و یا در ذیل می نشاند، روزی صد بار  شکرگزاری بقول فروغ خودم را به ثبت رساندن ،دیر است ، زود است یا بموقع ، نمی دانم ، نمی دانم فقط صد را می شناسم و دنباله صدها چیز و فکر روزانه...م

نظری پنهانی

گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود