روزی صد بار خدا را شکر می کنم که فرزندی ندارم ، روزی صد هزار دغدغه و دلشوره به سراغم می آید ، روز صد حسرت کار ناتمام گریبانم را می گیرد ، روزی صد بار به پایان و مرگ فکر می کنم ،روزی صد بار به دلخوشی های کوچکم می اندیشم ، روزی... صدبار...

بالاخره چاپ شد ،کتابم را می گویم ،احساس طرد شدگی داشتم ،گویی در مجلس بزرگان جایم نبود ،می راندنم ، راهم نمی دادند ، نمی دانستم که آنجا جای کسی و ملک طلق پدر کسی نیست که مخاطب است که کسی را در صدر و یا در ذیل می نشاند، روزی صد بار  شکرگزاری بقول فروغ خودم را به ثبت رساندن ،دیر است ، زود است یا بموقع ، نمی دانم ، نمی دانم فقط صد را می شناسم و دنباله صدها چیز و فکر روزانه...م