بقا

امروز داشتم به فیزیک فکر می کردم ، سالها اصل بقا انرژی ذهن فیزیکدانان را مشغول کرده بود ،بعد از آن اصل بقا انرژی مطرح شد و در نهایت با ارائه‌ی نظریه نسبیت ، توسط انیشتین اعلام شدکه انرژی و ماده هر دو دارای بقا هستند ،
از بین نمی روند ،اما از شکلی به شکل دیگر در می آید ،
ماده و انرژی همیشه بودند ،هستند و خواهند بود
ماده به انرژی و انرژی تبدیل به ماده می شود. این چرخه دائمی است.
گاهی برای تفنن در گوشه حیاط هیزم می سوزانم . بوی هیزم را دوست دارم
بارها تبدیل چوب و هیزم را به آتش و انرژی گرمایی دیده بودم
فرایند سوختن...
چوب خشک ، زود آتش می گیرد اما چوب خیس وقتی به داخل آتش می افتد،
اول داغ می شود بعد آرام آرام آبی را که در خود دارد مثل بخار و دود سفید بیرون می دهد،
بعد که خشک شد ،داغ می شود و با کوچکترین جرقه ای آتش می گیرد ،
با سرو صدا می سوزد ،ترق ،تروق،

هیزم تکه تکه می شود ، در خودش می شکند و به زیبایی تسلیم آتش شده، دود می کند ،
ظاهرش سیاه ،تیره و چروک خورده ، جمع می شود ،آتش او را در آغوش می کشد. ابتدا شعله های کوچک ، روی هیزم لحظه ای پدیدار می شود ،بعد زبانه ای از دل آتشمی زند و همه ی شعله ها یکی میشوند ،
چوب وزغال سیاه ،آرام آرام سفید وسبک و در نهایت خاکستر می شود .
انرژی گرمایی، حاصل چوبهایی است که سوخته اند .
خب حالا عکس این ماجرا چطور اتفاق می افتد؟ تبدیل انرژی به ماده.

فردای آن شب ،خاکستر پر از عنصر کربن و چند ماده دیگر را که باقیمانده هیزم و آتش است رادر باغچه می ریزم ،

او با خاک می آمیزد ،کرم خاکی اورا می خورد ،وبعد به شکل دیگری پس اش می دهد.
او در خاک می ماند و تا مدتی دیگر توسط ریشه های درختی همراه با آب و مواد دیگری در تن درختی ،
با آوند ها به بالا کشیده می شود. به درون شاخه ای می رسد ، و زیر پوست شاخه به انتظار می نشیند تا هوا گرم شود ،
روزی آفتابی به سختی پوست شاخه را می شکافد و جوانه می زند. چند روز بعد یک برگ سبز می شود.
در آفتاب گرم می شود ، با باد بازی می کند و آوندها برایش آب و غذا می آورند ،
زمان می گذرد و پر بار و تناور شاخه می شود و به مرور هیزم می شود .
در هر رفت و آمد میان شاخه و خاکستر، معجزه ای رخ می دهد.

معجزه ، خاک ،سبزینگی ، زیبایی ،گرما ،نور... و این همه به دلیل میل به اتحاد و حرکت ، اجزای عالم است .

مردی برای تمام قرون

امشب همدم مولانا می شویم
بایزید بسطامی ،عارف ،در حالات جذبه ،شطحیات می گفت ،یعنی سخنانی که بوی کفر می دهند،
یکی از اوقاتی که بایزیدشوریده شد ،گفت
من خداوندم،(در تذکره الاولیا آمده ،گفته خداوند در جبه منست، یا شأن من از شأن خداوند بالاتر است،)
روز بعد مریدانش به او گفتند که در حالات بیخودی چه بر زبان آوردی ،
بایزید وصیت می کند ،اگر باز هم این سخنان را گفتم مرا بکشید،
مریدان هر کدام کاردی آماده کردند و بایزید دوباره همان سخنان را گفت.
مریدان به او حمله می کنند ،اما می بینند که استادشان ، که یکی بود صدها نفرشده ، آنها به تصاویر بایزید حمله می کردند و با هر حمله خودشان زخمی می شدند ،

مولانا می گوید بایزید عقلش را از دست داد و آواره شد.
عقل در برابر عشق مثل
پاسبان و شحنه در برابر سلطان؛
مثل سایه و آفتاب است، پاسبان کنار می کشد ، عقل پاسبان است ، سایه در برابر آفتاب کنار می رود
پس شحنه کنار می رود ،و همه جا را به عشق می دهد ، و وقتی آفتاب کامل درمیان آسمان باشد ،سایه ها هم می روند،
عاشق ،بایزید ،هر چه را که گفت ،از خودش نبود ،پری جان به او گفته بود بگو ، برایش از عشق این سری و آن سری وقتی که هر دو یک سر می شوند گفته بود.
وقتی حال پری واری به آدمی دست دهد ،حال آدمی زاده گی خود را فراموش می کند و پری وار رفتار می کند.

دوستان بنظرتان ،منظور مولانا از پری که می گوید چیست؟
بنظر من می رسد که پری سبک و آسمانی است و در جوار خداوند جان حضور دارد ،بوی او و خوی اورا دارد، مولانا اسرار فاش می کند ، و سبکی و بی وزنی پری را به عارفانی مثل بایزید تشبیه می کند ،
که بی خود و هیچکس می شوند ،بی تعلق ،بی هویت و مثل یک خیال شفاف و واضح.
پس به همین خاطر بود که خنجر بر او اثر نمی کرد ،چون در مرز بی خودی بود و دیگر از او جز غباری باقی نمانده بود.
مولانا در ابیات آخر غوغا می کند
می گوید که آنقدر بی خود می شوی و صیقل می خوری ،که
می شوی آینه ،
تو خود آینه ای اگر نقش عیسی و مریم و بد و خوب ،زشت و زیبا می بینی ،همان نقش توست، آینه ی بی نقش نقشی نمی تاباند ،
پس بی نقشی ،بی صورتی ،معشوق است آینه ای که نقشی را نشان نمی دهد... بر خود نهیب می زند ،بس است کافی است بر لب بام ایستاده ای و بد مستی می کنی ؟
به خودش می گوید که یا بنشین یا بپر ،
یا بگو یا نگو ،مولانا هم می گوید و هم نمی گوید ،اما می گوید تا جان عاشقی او را دریابد ،مردی برای تمام قرون

هوایی تو

تقدیم به او


دارم زبان تازه ای کشف می کنم.

غلطم را می گیری
کشف؟
بله
کشف
پیدا کردن ،
آفریدن

آسمان همیشه مهربان و آبی
بوده است
رویش را پوشاندند و
گفتند خاکستری است

بعد تو ،بعد از آمدنت
بعد از کشف بودنت
بودنی همیشگی
حروف همه صدا دار و
وراج می شوند.

صدا دار و هم معنا،
می شوند
آااااااا
ببببببببب
پپپپپپپپپ
می شنوی، آواز یک بندشان را؟

همه ی دیروزها
چه کردند با من ؟
چه کردم با خودم؟؟
لحظات راالکی،
بیخود ،
اضافی ،
یا مفت
هدر دادم

،

به زبان تازه می اندیشم
زبانی که تو هم بلد باشی
ساده
آسان
عاشقانه


کجابودم من؟
آهای ...
کجایی ؟
از دور سایه خودم را می بینم
از خودم دور بودم
دارم پیدا می شوم

بخاطر تو ست ؛
پیدا شدنم را می گویم
هستی... شانه به شانه ام
روز به روز،هر روز
با من ،در
لحظات دشوارم
شریک می شوی
کنارمی ،شانه به شانه
شانه ای برای چشم بستن
برای اشک ریختن
برای روی پوشاندن ازهر آنچه که تو نیستند
تویی که
حاضری
ناظری

در پشت سرم ،
هر آنچه که روبروی توست،

جز تو
جز تو

عزیز دل وجانی ،
نفس ،نه ،هوایی تو

اندازه

آدمی زاد به یک چیزی مثل همین جمله ،
زندگیت بدون دوست داشتن
بی معناست،زنده ای که دوست بداری،هیچ کاری نکن ،حتی سپاسگزاری و نیایش هم نکن،نیاز دارد، لذت می برد از شنیدن
برای یکی شدن با هستی
دوست بدار... دوست بدار تا رستگار شوی ...
...

مولانا گفت ،

رفیق شرابی گس دارم
اما
ارزان نمی فروشم.

گفتم گران می خریم، سر گران می شویم،
گفت،به اندازه بخر نه کم نه زیاد
گفتم اندازه،،،، چقدره؟
گفت اندازه ،قدر نداره، اندازه درست اندازه اصلشه،

اندازه قدر ،شکل
ورنگ ندارد،
سیال ،ابدی ،همیشگی است
گاه به اندازه مشت توست
گاه به اندازه صد ها هزار فرسنگ دور از تو
با این همه ،
او همیشه ی همیشه هست ،

سوخته

در عشق,بی بهانه ،بی علت ،بی دلیل ،جانت مجذوب می شود...


پرسید یکی که عاشقی چیست

گفتم که مپرس از این معانی

آنگه که چو من شوی ببینی

آنگه که بخواندت به خوانی

مولانا


«ای سوخته ی سوخته ی سوختنی
عشق آمدنی بود ،نه اندوختنی»
سنایی

تماشا

می گویند انسان در سه موقعیت ،کاملا تنهاست ؛تولد،عشق،مرگ.

ارواح و جانهای انسانی در این مواقع ،شبیه به هم رفتار نمی کنند زیرا،
تولد رخداد ظاهراً مشابهی است اما ،آن دو موقعیت دیگر متفاوتند،
اگر بگوییم هر کس همانطور زندگی می کند که عاشق می شود،بنابراین مرگش هم ،مثل شیوه عاشقی اش ، می شود.

من همیشه فکر می کردم ،روح چون از جنس ماده نیست ،پس همه ارواح و جان ها یک شکل اند،

همه پاک ،مشتاق ،عاشق ،جسور ،
اما نه این طور نیست.
روح و جان آدمی هنگام روبروشدن با حوادث و اتفاقات دگرگون می شود.بالا ،پایین می رود ،کم و زیاد، پر و خالی می شود.
چون در طول زندگی ،دگر گونی جان آدمی بیشتر از جسم اوست

از روزی که فهمیدم که ارواح و جانها مثل هم نیستند ، چیزی در من به ریخت ،
اما بعد از آن بیشتر می بینم ،می شنوم و دقیق می شوم.
به نظرم آدمها سه جور رفتار می کنند در برابر عشق و مرگ.

۱_ آرام ،محتاط،مردد، صبور و آرام.
در هر کاری عمیق می شوند،
مهربان و قابل اعتمادند.

۲_ بازیگوشند و سر به هوا،شاد ،پر از میل به زندگی،
مثل سنجاقک می نشینند و بر می خیزند،بیقرارند،نا آرام ،شیدا، رسوا و اهل تماشا، اهل خطر ،جسور و عجول

۳_ معامله گرند ،می گیرند ،ودر ازایش چیزی می دهند ، عاشق نمی شوند و اگر هم بشوند باور نمی کنند، گرفتن آرامش از معشوق در ازای تأمین رفاه او. آنها اهل دیدن و تماشا نیستند ، غریزی عمل می کنند.

جا خالی نده رفیق

با خودم ،می اندیشم آنچه امروز فقط
باشنیدن نام او بر من رفت
اگر خودش را ببینم
چه خواهد شد
همه می شود او
منی نخواهد ماند تا ببیند و یا بفهمد که همه او شده ،
می پندارد
که از اول
او بوده است،
تکه ای
از جان او


شب یلدای من
احیای من
امشب است
نام لیلی آمد

من
توئی هستم که
در من
طلوع کرده

عشق ،
گذشتن از مرز وجوده
عاشق واقعی از خودش فراتر می‌رود
معشوقش را حریف بازی تخته نرد و مقابل خودش نمی داند که بخواهد پوزه اش را به خاک بمالد
برایش رجز نمی خواند ،دنبال بهانه نمی گردد تا ترکش کند
عاشق قهر نمی کند ،جا خالی نمی کند
عاشق در می گشاید ،همه ی درها را نمی بندد که معشوق برای دیدنش از پنجره بیاید و یک عمر بپندارد دزد است
عشق مهر فراوان است به کسی که حتی بدون تو خوش است...

یوسفم

عاشق ،همه ی داشته هایش

همه ی دانسته هایش
همه ی خودش را
در اتاقی زندانی می کند

و کلید را به معشوق می دهد
و به بازار برده فروشان مصر تن
میرود و منتظر می شود ،معشوق بیاید

اورا به مفت می خرد یا نه؟
اگر او را نبیند و بگذرد؟

عاشق ،همه ی داشته هایش
همه ی دانسته هایش
همه ی خودش را
در اتاقی زندانی می کند

و کلید را به معشوق می دهد
و به بازار برده فروشان مصر تن
میرود و منتظر می شود ،معشوق بیاید

اورا به مفت می خرد یا نه؟
اگر او را نبیند و بگذرد؟

لیلی لیلا

دید مجنون را یکی صحرا نورد

در میان بادیه بنشسته فرد

صفحه ای از خاک و انگشتان قلم
می نویسد نام لیلی دم به دم

گفت:ای مجنون شیدا چیست این ؟
بهر که نامه نویسی کیست این؟

گفت: مشق نام لیلی میکنم

خاطر خود را تسلی میکنم

چون میسر نیست ما را کام او
عشق بازی میکنم با نام او

نظامی

موسیقی و قطعه و خوشنویس بسیار زیبا ی ،مشق لیلی را سخت خوش یافتم ،
حس جالبی بود،انگار مرا کسی به اسم می خواند ،می گفت دنبالت آمدم ،مدرسه ات دیر شده، تکالیفت را انجام نداده ای، ای فراموشکار!
حالا قدری دنبال دمت بگرد . تا حالت جا بیاید و ما را بهتر بشناسی، و ادب عبودیت را بجا آوری
پس کمی سیاه مشق کن ،هزاران بار بنویس
مشق لیلی
مشق نام لیلی
نوشتم ، ،چه نوشتنی
که نوشتن نبود ،تماشای لیلی بود
نگاه نه نه تماشا
به تماشا سوگند
تماشا نه اینکه فقط ببینی ،بشنوی ،لمس کنی ،زندگی اش کنی ،با بازیگر یکی شوی...

مجنون در حال نوشتن نام لیلی بر ریگ ،در تک تک دانه های ریگ لیلی را می دیده
جمال و کمالش را
معشوق ،
محبوب ،مقصودش را
زنده حاضر
در کنار خود
می یافتش.....

عطر تو

در طول و عرض 

روحم قدم می زنی ،

می روی و برمی گردی

،روح لطیفم ،از جای پایت

فرو می رود

اما تو آنقدر سبکبالی

که دوباره به جای خودش باز می گردد.

خانه ام،از تو و عطرت

انباشته شده

کلیدش را هم بگیر 

فروختم 

خانه ام مال تو

فروختمش به یک بوسه...

 

داستان ماه و پلنگ را شنیده ای

پلنگ آنقدر عاشق ماه است که

هر شب که ماه کامل است

بر بالای بلندی می رود

و آنقدر خودش را به ماه

نزدیک می بیند که بسویش می پرد

وبقیه اش را می دانی...

اما من پلنگ نیستم ،

بقول هرمان هسه گرگ بیابانم

که تنها ،بر بلندایی از عشقت 

فقط زوزه می کشد و زخم هایش

را می لیسد.

ماه من بیشتر بتاب...

 

عاشق،به عشقی که به معشوق می ورزد هم حسادت می کند.

مجنون ،عشق خود به لیلی را هم

رقیب خودش می داند.

 این « خود» چیست ،کیست که این همه زیاده ،معشوق را می خواهد؟

خود، غیور ،اصیل و شجاع است 

از این که حضورش ،در خانه لیلی ،غباری برانگیزد که بر روی لیلی نشیند، ناخوش می شود،

 او لیلی شناس است 

و اورا شیرین تر از جان خودش 

می یابد.

وقتی هم همین «خود» ،جدی و مصمم به وصال معشوق 

می رسد.

گنگ و خاموش می شود،

خاموش نه اینکه حرفی برای گفتن ندارد،که در جانش بلواست

خاموش است ، 

چون حیران و سرگردان ،زیبایی ،جان 

لیلی و معشوق شده...

خاموش.

نفس بریده،

نا آرام

                                       ...

قرار است قیامت بر پا شود 

عاشق و معشوق

لیلی و مجنون 

به وصال رسیده اند.

نیستی

نور چشمم،گوهر شب چراغم

همیشه فکر می کردم نیستی باید چیزی فراتر از هستی باشد ،بزرگ ،عمیق ،لایزال.بی کران
سخنرانی محمد مجتهد شبستری را در باره راز جهان هستی خداوند شنیدم، ایشان معتقدند که خداوند نامی دم دستی ، برای مفهومی بزرگتر است که ،کمتر کسی پی به ماهیت او برده است ،
او با اشاره به آیات سی و یک تا سی و سه سوره بقره ،می گوید ،خداوند در مباحثه با فرشتگان ،به آنها می گوید موجودی را می آفریند که همانا انسان است، سپس پس از آفریدن به انسان،کلمات و اسماء را می آموزد و انسان هم شروع به نام گذاری بر موجودات و از جمله
خدا کرد در واقع برای خودش مفهوم سازی می کند،
از نظر مولانا خداوند چیزی از جنس،نیستی و عدم است ،اما نه تصوری که ما از نیستی داریم ،در نیستی وحدت بر قرار است ،همه چیز آنجا متفاوت با این عالم هست و در واقع هستی ( زیستن ،تکثر ، دنیای صورت و نقش) برعکس نیستی ، است.
بقول مولانا
پس عدم گردم ،عدم چون ارغنون
گویدم انا الیه راجعون.

نیستی به معنای منفی آن نیست ،عکس هر چیزی است که در هستی است ...
نیستی همان عالم غیب است ،همان ،یگانگی ،آرامش ،یکی بودن با هستی ووحدت تام و تمام است،... عدم ، عدم وجود زمان و جاودانگی است...
نیستی،نبود زمان ،است ، نیستی فقدان صورت و نقش و تفاوت و تمایزاست.. بقول مولانا این جهان عکس آن جهان است ( دارالغرور) ما عکس درختان و آسمان را همه چیز را در آب ،برکه و دریا می بینیم.
یا همان نقش و سایه بر دیوار غار یا مثل افلاطونی است.