در طول و عرض 

روحم قدم می زنی ،

می روی و برمی گردی

،روح لطیفم ،از جای پایت

فرو می رود

اما تو آنقدر سبکبالی

که دوباره به جای خودش باز می گردد.

خانه ام،از تو و عطرت

انباشته شده

کلیدش را هم بگیر 

فروختم 

خانه ام مال تو

فروختمش به یک بوسه...

 

داستان ماه و پلنگ را شنیده ای

پلنگ آنقدر عاشق ماه است که

هر شب که ماه کامل است

بر بالای بلندی می رود

و آنقدر خودش را به ماه

نزدیک می بیند که بسویش می پرد

وبقیه اش را می دانی...

اما من پلنگ نیستم ،

بقول هرمان هسه گرگ بیابانم

که تنها ،بر بلندایی از عشقت 

فقط زوزه می کشد و زخم هایش

را می لیسد.

ماه من بیشتر بتاب...

 

عاشق،به عشقی که به معشوق می ورزد هم حسادت می کند.

مجنون ،عشق خود به لیلی را هم

رقیب خودش می داند.

 این « خود» چیست ،کیست که این همه زیاده ،معشوق را می خواهد؟

خود، غیور ،اصیل و شجاع است 

از این که حضورش ،در خانه لیلی ،غباری برانگیزد که بر روی لیلی نشیند، ناخوش می شود،

 او لیلی شناس است 

و اورا شیرین تر از جان خودش 

می یابد.

وقتی هم همین «خود» ،جدی و مصمم به وصال معشوق 

می رسد.

گنگ و خاموش می شود،

خاموش نه اینکه حرفی برای گفتن ندارد،که در جانش بلواست

خاموش است ، 

چون حیران و سرگردان ،زیبایی ،جان 

لیلی و معشوق شده...

خاموش.

نفس بریده،

نا آرام

                                       ...

قرار است قیامت بر پا شود 

عاشق و معشوق

لیلی و مجنون 

به وصال رسیده اند.