فروختم

در طول و عرض 
روحم قدم می زنی ،
می روی و برمی گردی
،روح لطیفم ،از جای پایت
فرو می رود
اما تو آنقدر سبکبالی
که  روحم تاب نمی خورد
  دوباره به جای خودش باز می گردد.
خانه ام،از تو و عطرت
انباشته شده
کلیدش را هم بگیر 
فروختم 
 به یک بوسه
مال تو ...

هوای قریه

هوای قَریه بارانی است
کسی از دور می آید
کسی از منظر گلبوته های نور می آید
صدایش بوی جنگل های باران خورده رادارد
ووقتی گیسوانش را
رها در باد می سازد
دل من سخت می گیرد
دلم ازغصه می میرد.

 

هوای قریه بارانی ست
جمیله جان
درها را کمی واکن
که عطر وحشی گل ها
بپیچد در اتاق من
که شاید خیل لک لک ها
نشیند بر رواق من.
جمیله جان
می بینی که ساحلهاچه خاموش است؟
کنارکومه ها دیگر گل و سوسن نمی روید
و ماهیگیرها آواز گرم روستایی را نمی خوانند

جمیله جان
برنجستان ما غمگینِ غمگین است
و دیگر برزگرها شعر لیلا را نمی خوانند
روایت های شیرین را نمی دانند
هوا در عطر سوسن های کوهی بوی اردک های وحشی را نمی ریزد
و در شبهای مهتابی
صدایی جز هیاهوی مترسک ها نمی آید

تمام کوچه ها دلتنگِ دلتنگند
جمیله جان خداحافظ
خداحافظ
دل من سخت غمگین است.

شمس لنگرودی

بی قراری

عمری به بوی یاری کردیم انتظاری

زآن انتظار ما را نگشود هیچ کاری

از دولت وصالش حاصل نشد مرادی

وز محنت فراقش بر دل بماند باری

هر دم غم فراقش بر دل نهاد باری

هر لحظه دست هجرش در دل شکست خاری

ای زلف تو کمندی ابروی تو کمانی

وی قامت تو سروی وی روی تو بهاری

دانم که فارغی تو از حال و درد سعدی

کاو را در انتظارت خون شد دو دیده باری

دریاب عاشقان را کافزون کند صفا را

بشنو تو این سخن را کاین یادگار داری

 سعدی