قصه پر غصه
می گوید؛
- در این اوضاع سخت چگونه روزگار می گذرانی؟
می گویم؛
- جانفرسا می گذرد،
غم بی نانی و درد همسایه را خوردن...
حفظ سلامتی روح و جسم در سونامی بیماری ها،
منصف بودن، شریف ماندن،
ترس از حال بد وقتی ناگهان به جسم و جان حمله ور می شود،
همه چیزی است که این روزها بنام زندگانی می گذرانم...
می گوید؛
- وعشق...
می گویم؛
- عشق در این بلوا ،ناپیداست، گمش کرده ام، گاهی حس می کنم از عشق و عاشقی گفتن در این اوضاع ،شاید چیزی تجملی بنظر برسد و حکایت شکم سیری است در خیابان های سرخ در کنار زنبیل های خالی...
می گوید؛
- مگر نمی گفتی عشق ،جان تازه ای به تو می بخشد ، عاشقی اصیل ترین کار این عالم است ؟مهر ورزیدن برایت ، انگیزه بخش و راهگشاست؟
می گویم؛
- بله می گفتم ،هنوز هم می گویم، اما...
می گوید ؛
- اما چه؟
می گویم ؛
- یار ناپیداست اما اندوه پیداست و پر زور در میدان حریف می طلبد .
می گوید ؛
- اما قول دادی که وفا دار بمانی...؟
می گویم ؛
- قول دادم ، حق با توست ،اما یادت هست سعدی چه می گفت؟
چنان قحط سالی شد، اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
می گوید ؛
- بلوا و ستم در این سرزمین همیشگی است. مردمان رنج دیده ،گرسنه ومحروم حکایت تکراری این آب و خاک است.
می گویم؛
- واقعا همین طور است ،اماوقتی نگاه ما فقط به امروز است ، و بپنداریم که هرگز روزگارمان به این دشواری نبوده ،طبیعی است که به قصه پر غصه نیاکان توجهی نداشته باشیم .
می گوید؛
- با این همه از عشق نگذر ، باور کن درمان همه دردهاست.
می گویم؛
- حتی درمان ظلم و ستم؟
می گوید؛
- ایمانت را از دست داده ای؟
می گویم؛
- نه ! فقط کمی خسته ام ، بگذار دمی بیاسایم ، به زودی دوباره بر می خیزم ...
تنهایی کامل
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد، بیشتر تنهاست. چون نمیتواند به هیچکس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد؛ و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود…!”
سمفونی مردگان
عباس معروفی
نان
عطار نیشابوری در «مصیبتنامه» میگوید: از اهل دلی پرسیدند: اسم اعظم خدا چیست. گفت: نان. پرسیدند چگونه ممکن است نان، نام خدا باشد؟ گفت: آیا فراموش کردید که در سال خشکسالی و قحطی نیشابور، مردم به مسجدها نمیآمدند و نماز و روزه را رها کردند، و چون نان به سفرهها بازگشت، نماز و روزه نیز به میان مردم بازآمد؟
سپیده می دمد
رفیقِ جان
نمی دانم قبلاً برایت گفته ام یا نه؟ بچه که بودم وقتی بچه ها در کوچه بازی می کردند مادر برایم یک صندلی پشت در حیاط می گذاشت تا آنها را تماشا کنم . شاید هم مادر می دانست که دخترک کوچک ، کنجکاو و دقیقش در شور و شادی بازی آنها شریک می شود و همه چیز را برای روزهای بعد بخاطر می سپارد،
نمی دانم از همان زمان بود یا سالهای بعد که من شیفته تماشا شدم ؟ بهتر است بگویم اصلا بی قرارِ تماشا شدم ، به مرور آموختم برای دیدن لازم نیست ،در جریان و قلب یک واقعه و ماجرا باشی ،فقط کافی است از هر منظری که تماشا می کنی دقیق نگاه کنی و چیزهایی را ببینی که دیگران نمی بینند.
شاید نتیجه همان دیدن هاست که حالا که سالهاست خانه نشین شده ام در خانه این قدر دوام می آورم و بی نهایت تصویر در ذهنم برای دیدن دارم. راستش دیدن برایم از جنس عشق است،می بینم تا خودم را و رنج و سختی هایم را فراموش کنم و این اتفاق خیلی تصادفی رخ می دهد،غفلت از خود و زیستن در دیگران.
گمان نمی برم چیزی وجود داشته باشد که آرزوی دیدنش را داشته باشم.
کتاب و فیلم هم ذهنم را با مکان ها و افرادی که در طول زندگیم ندیدم و از نزدیک به آنها نگاه نکردم ، بیشتر آشنا کردند.
مدتی طولانی است که شبها ،کتاب می خوانم، فیلم می بینم و سراغ صفحه تماشای فیس بوک می روم، با این صفحه به پاکستان و کابل می روم، همراه مردم پرکار و کم توقع آنجا از غذاهای خیابانی می خورم ، به زندگی شهر های منظم و مرتب مردم چین سر می زنم،با دوستداران طبیعت همراه می شوم و در دل جنگل با چوب خانه می سازم، و شبها با سگی دوست داشتنی کنار آتش با صدای ترق و تروق سوختن هیزم ها وقتی دل به آتش می سپارند و با آن یکی می شوند می خوابم.
با زنان روستایی ،در سرو صدای مرغ ، خروس ، اردک و گاو نان می پزم و با آنها از باغچه ، فلفل و گوجه می چینم و آشپزی می کنم،
به خانه های خالی از وسایل رفاهی مردم نپال سر می زنم، روی زمین خاکی می نشینم و آب دماغ کودکان ژنده پوش و نیمه برهنه را پاک می کنم.
به نجاری ،نانوایی، قالیشویی و کارخانجات تهیه خوراک می روم .
به هند سفر می کنم و دهانم از فلفل زیادی که در غذا می ریزند می سوزد، به همراه نظافت کاران زحمتکش خانه های نامرتب و آشفته را تمیز می کنم،به دیدار حیوانات در طبیعت می روم، با کودکان می دوم، زمین می خورم،می خندم و گریه می کنم.
در آرایشگاه های زنانه اروپایی و امریکایی، در شادی زیبا شدن زنان شریک می شوم، موی وز کرده دختران سیاه را می بافم .از افراد مبتکر در بازسازی و تعمیرات و ابتکارات خانه داری بسیار می آموزم،
با زنان بافنده و خیاط می بافم،می دوزم،به روستاهای صعب العبور می روم،در کنار رودخانه ها ماهی می گیرم، در تایلند و چین با چوب بامبو میز و صندلی می سازم ،در معابد ژاپن عبادت می کنم،
خلاصه آنکه ساعتها به تماشا می نشینم،تماشای مردمی که در حال تلاش و تکاپو و زندگی هستند، با همه آنان زندگی می کنم و از خودم غافل می شوم،چه لذتی بالاتر از این که در دیگران زندگی کنی؟
در دلت خدارا شکر کنی؛ که هنوز زندگی می تواند بی نهایت زیبا و سرگرم کننده و با معنا باشد.
مثل ژول ورن شده ام در اتاقم به همه جای عالم سفر می کنم و به تفاوت ها می اندیشم و از مشترکات لذت می برم... در آمریکای لاتین با مردمان سرخپوست لباس های رنگارنگ می پوشم ،در کارناوال ها شرکت می کنم،در استرالیا با دامداران اسب سواری می کنم و گوسفند می چرانم... می گردم ،لذت می برم و نمی فهمم که سپیده صبح دمیده و من هنوز بیدارم...
دلیل
می گویم؛
- رفیق جان ! خبرت هست که از تو خبری نیست مرا ؟
می گوید؛
- بسیار دلتنگم ...
می گویم؛
- اوه، همه سوتفاهمات زیر سر زبان است،کاش بیشتر وساده تر حرف می زدی ،دلتنگیت کم می شد.
می گوید؛
- چه بگویم؟ با که بگویم؟
می گویم؛
- شاید در میان این همه جماعت فقط یکی دو نفر تو را درک کنند.
می گوید؛
- پس همان بهتر که نگفتم و نمی گویم.
می گویم؛
- پس وقتی می گویم متکبری ،حق دارم، وقتی جان و دلت دردمند است ،از گفتن پرهیز نکن ،آن قدر بگو تا آن کس که باید بشنود ، بشنود.
می گوید؛
- عمری است که حتی دردم را برای خودم هم بازگو نکرده ام ،نمی توانم بگویم.
می گویم؛
- پنهانی غم خوردن و گریستن کافی است ، باور کن عاقبت گوشی شنوا برای درد دلهایت خواهی یافت.
می گوید؛
- کاش همین طور بود که می گفتی.
می گویم؛
- راستش بیشتر اوقات نمی فهممت، خیلی متناقض رفتار می کنی،
تشنه دیده شدنی، اما پنهان می شوی،
عاشق مهر ورزیدنی ،اما همه درها را به روی خودت می بندی،
عاشق زندگی هستی اما از مرگ می گویی،
جویای یار همدلی، هیچ دری رابر روی کسی نمی گشایی،
پر از عاطفه و احساسی ،
از لزوم عقلانیت می گویی.
شاید علت جستن و نیافتن همین است !
می گوید؛
- مگر تو خودت همین طور پر از تناقض نیستی؟
می گویم؛
- شاید من هم پر از تناقض باشم ، اما سالهاست صداقت در گفتار و رفتار برایم حالت وسواس پیدا کرده، حتی جرات نمی کنم به خودم هم دروغ بگویم ،آنچه را که می جویم؛ دستانم را برای گرفتنش دراز می کنم و اگر چیزی را نخواهم روی ام را از آن بر می گردانم.
می گوید؛
- خوش به حالت!
می گویم؛
- می توانی باور نکنی ،یا بنظرت دور از واقعیت و مسخره بیاید ،اما دلیلی برای دروغ گفتن ندارم.
می گوید؛
- دلیل دروغ گفتنت منم،
می گویم؛
- بله دلیل صداقتم تویی ، حضورت همیشه باعث می شود که تلاش کنم ،آدم بهتری باشم...
چیزی نمی گوید ،فقط لبخند می زند.
آگورا
فیلم بسیار جالب و قابل تاملی دیدم ،بنام آگورا( در زبان یونانی به معنی میدان و محل تجمع ) محصول ۲۰۰۹ اسپانیا به کار گردانی الخاندرو آمنه بار.
داستان فیلم بر اساس زندگی واقعی زنی فیلسوف و ستاره شناس است که در قرن چهارم و پنجم میلادی در شهر اسکندریه مصر زندگی می کند و به عنوان معلم به جوانان علم و فلسفه می آموزد ، نام او هایپِیشیا (Hypatia) است .
در ابتدای فیلم در سال ۳۹۱ پس از میلاد در اسکندریه اشراف شهر همچنان بتپرستند و فقرا به دین مسیحیت ایمان آوردهاند و بخشی از شهر هم جامعهی یهودی است. در میان این تعارضات مذهبی،دغدغه اصلی هایپیشیا یافتن مرکز جهان هستی و مدار گردش زمین به دور آن و چگونگی حفظ تعادل جهان است، در حالیکه شاگرد اشرافزادهاش، اورستس و بردهی جوانش داووس عاشقانه او را دوست دارند. اما او بی توجه به علاقه هردو دل در گرو علم و فلسفه دارد و برای هر پرسشی به دنبال پاسخی منطقی و به دور از خشونت است.
او در سال ۳۷۰ پس از میلاد زادهشد. نام او به معنای برترین و والامقامترین است. اوبرای تحصیل به آتن و ایتالیا رفت. هایپیشیا کارهای ارزشمندی در علم محاسبات، هندسه، هیئت بطلمیوسی، عناصر اقلیدسی انجام داد و مقالهای دربارهی «قوانین نجومی» نوشت. سرانجام در مناقشات مذهبی اسکندریه در سال ۴۱۵ پس از میلاد به تحریک کشیش سیریل به جرم ساحرگی به وضع فجیعی کشتهشد. این فیلم آمنهبار کارگردان اسپانیایی ، بر محوریت داستان زنانه قرار دارد. در شهر پس از تسلط مسیحیان جنگهایی به نام خداوند و مسیح یا مقدسات آیین یهود شکل می گیرد .مسیحیها از دست اربابان زورگوی خود رها شدهاند و بردهی اربابانی شدهاند که کارهایشان را تقدسی خدایی میبخشند. تعصبات کوری که راه خرد برای رسیدن به خداوند را برنمیتابد و علم را بر اساس آنچه رؤسای مذهبی میگویند منبع فساد و گناه میانگارند. اینهمه از وقتی آغاز شد که بزرگان شهر تصمیم گرفتند با زبان شمشیر با ایمانآورندگان به خدا سخن گویند و از علم و مصلحت دانشمندان و فیلسوفان خود بهره نبردند. هر گروهی که به قدرت میرسد شروع به ریختن خون گروه تضعیفشده میکند. در جاهایی از فیلم و در سکانسهای آغازین فیلم، دوربین کارگردان ما را به خارج از جو میبرد، به نمای کلی از سیاره زمین، تا پوچی و بیهودگی خشونت و خونریزی که بخاطر مذهب رخ می دهد را از نقطه ای بالاتر نشان دهد و سیارهای را به ما بنمایاند که خود نقطهی ناچیزی از جهان است. سکانس های حمله وکتاب سوزان کتابخانه بزرگ اسکندریه به دست مسیحیان پا برهنه و گرسنه بسیار تکان دهنده است، این غارت و حمله و آتش سوزی به دستور کسانی اتفاق می افتد که علم را گناه میدانند، و کتابخانه را تبدیل به طویله میکنند و حکم تکفیر و ساحره بودن و مرگ هایپیشیا را صادر می کنند، رهبر مسیحیان شهر اعلام می کند بنا بر حکم کتاب مقدس، زنان نباید دیگران را آموزش دهند و باید فرمانبردار مردان باشند و خود را بپوشانند.
در انتهای فیلم با حمله به اورستس که حاکم و فرمانروای سیاسی شهر استو دوست و عاشق هاپیشیا است، او را به عقب نشینی وا می دارند تا دست از حمایت زن فیلسوف و دانشمند بردارد و در برابر رفتارهای افراط گرایانه رهبر مذهبی مسیحیان سکوت کند. با عقب نشینی او دست راهبان مسیحی برای کشتن هایپیشیا باز می شود و وقتی برای سنگسار وسوزاندن او آماده می شوند ،برده سابق و راهب فعلی یعنی داووس ( دیفوس) که عاشقانه او را دوست دارد ،هایپیشیا را قبل از سنگسار خفه می کند تا رنج کمتری تحمل کند . فیلم با پرداختن به عوامفریبی و قدرت طلبی رهبران دینی ،بت پرستان ،مسیحیان و یهودیان ،افراطی گری مذهبی و آیینی را در مقابل تعادل طلبی و خرد گرایی اهل اندیشه و فلسفه قرار می دهد و صحنه های قابل تاملی می آفریند.
باران توئی
دوباره باران گرفت
باران معشوقهی من است
به پیش بازش در مهتابی میایستم
میگذارم صورتم را و
لباسهایم را بشوید
اسفنج وار
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!
باران یعنی قرارهای خیس
باران یعنی تو برمیگردی
شعر بر میگردد
پاییز به معنی رسیدن دست های تابستانی توست
پاییز یعنی مو و لبان تو
دستکش ها و بارانی ت
و عطر هندیات که صد پارهام میکند
باران، ترانهای بکر و وحشی ست
رپ رپهی طبلهای آفریقایی ست
زلزله وار میلرزاندم!
رگباری از نیزهی سرخ پوستان است
عشق در موسیقی باران دگرگون میشود
بدل میشود به یک سنجاب
به نریانی عرب یا پلیکان غوطه ور در مهتاب!
چندان که آسمان سقفی از پنبه های خاکستری ابر میشود
و باران زمزمه میکند
من چون گوزنی به دشت میزنم
دنبال عطر علف
و عطر تو که با تابستان از این جا کوچیده
گل محمد ها
بالاخره کتاب کلیدر را تمام و کمال خواندم و چقدر پایان کتاب متاثر کننده و حسرت بار بود ،پیروزی زور و زر و تزویر و تنها ماندن قهرمانی که سر در سودای تغییر وضع موجود و ساختن دنیای بهتری برای مردم گرسنه و فقیر و محروم داشت،
با اینکه می دانستم جناب دولت آبادی برای نوشتن این کتاب ۱۵ سال زحمت کشیده و از مستندات تاریخی وواقعی استفاده کرده ،اما با این همه از این که تلاش نکرده بود از گل محمد کلمیشی ،انسانی معصوم و برگزیده و بدون خطا یاد کند ،لذت بردم ، گل محمد در وجود همه ما هست و زندگی می کند ،ارباب آلاجاقی و قدیر هم همین طور ،بابقلی بندار طماع و فرصت طلب و ستار مرد میدان و آگاه ،هم در ما وجود دارد،این که کدامیک از این شخصیت ها در ما خودی نشان بدهند ،به آگاهی و مرام و شخصیت ما بستگی دارد .
فقر و محرومیت همیشه انسانهای دون و خوار به بار نمی آورد ،ثروت و وفور امکانات هم همیشه مقارن با جوانمردی و انصاف نیست ،
با خودم فکر کردم در تاریخ سراسر آشوب ما و زندگی همراه با رنج و محنت مردم این سرزمین چه گل محمد ها که به بار نیامدند و چه بی صدا بر خاک نیفتادند ، مگر می شود که ذره ای وجدان داشت و در برابر ظلمت و زور و ستم فریاد بر نیاورد؟ نه نمی شود ،
ایمان قلبی دارم که سراسر این خاک پر است از خون گل محمد های ناشناس که جان فدای مردمی کردند ،که می ترسیدند ودر سکوت کامل به نظاره جنگ نابرابر دلاور تنها با ایادی ظلم کردند .
وقتی به عکس واقعی اجساد گل محمد و برادر و عمویش نگاه کردم دلم گرفت، او بی هیچ امکانی به جنگ رفت با گیوه وتفنگ برنو ،در کوههای سبزوار با لشکری از دشمنان جنگید و از مرگ نترسید ،از همسر و فرزند و خانواده گذشت ،وقتی صفحات آخر کتاب را می خواندم خودم را به جای او گذاشتم که اگر من جای او بودم همان تصمیم را می گرفتم؟ سازش با دولت را نپذیرفت،فرار نکرد ،پنهان نشد و همه همراهانش را به سوی خانه و زندگیشان راهی کرد و یکه و تنها همراه عمو و برادرش با دشمنانش جنگی نابرابر را آغاز کرد ،جنگی که محتوم به شکست بود.
خلاصه اینکه خاطره او گرانقدر و یاد تمامی زنان و مردانی که از زندگی بی دغدغه و راحت گذشتند و همچنان می گذرند، جان اشان و یگانه فرصت زیستن را از دست دادند و می دهند، تا راه و روزنی بر ظلمت روزگار مردم اشان بگشایند ، گرامی باد.
ستار
صدای قطرات پراکنده باران را روی کانال کولر می شنوم،از ذوق خواب از سرم می پرد،
با خودم فکر می کنم که در این لحظات خوشایند برای آنکه لذتم کامل شود ،چطور است، یک فیلم خوب ببینم؟
یا ادامه کتاب کلیدر را بخوانم؟
و یا نه به صفحه تماشای فیس بوک بروم و فیلم های کوتاه خانه سازی با چوب در جنگل را ببینم؟ و در شادی دوستداران طبیعت شریک شوم؟ و
یا دوباره به زور بخوابم؟
خواب دیگر نمی چسبد ، بهترین کار این است ؛به سراغ کلیدر بروم و چند صد صفحه ای که باقی مانده را بخوانم و به سلامتی این رمان بند را تمام کنم گرچه پایان غم انگیزی داشته باشد، بطور عجیبی با آدمها و فضای کتاب ،اخت پیدا کرده ام، گل محمد ،ستار ،نادعلی،پهلوان بلخی ،موسی،بلقیس، چقدر آشنا و دوست داشتنی هستند.
باخودم فکر می کنم، این اثر هیچ چیز از رمان های روسی ( زمین نو آباد ،دون آرام)،یا از خوشه های خشم کم ندارد ، فقر فلاکت و ناچاری و تسلیم مردم ستمدیده و محروم را می توان به سادگی در آن حس کرد و دید .
فضا سازی ،شخصیت پردازی ،گفتار شخصیت ها و قصه پردازی بی نظیری دارد ، و این خصوصیت شاید تا حدودی در ادبیات ما بی مثال باشد ،البته گاهی مرا به یاد قصه یک شهر احمد محمود می اندازد .
نویسنده آگاه به روحیات اقشار پایین دست و بالا دست جامعه ،در شخصیت پردازی این افراد فوق العاده عمل کرده.
شخصیت طماعِ بابقلی بندار، غیرت، سادگی و نا آگاهیِ سیاسی گل محمد، فریبکاری وشیادی ارباب آلاجاقی، بیکارگی وسرگردانیِ پسران کربلایی خداداد، پریشانی و سردرگمی نادعلی بعد از قتل مدیار، خواری وزبونی ماه درویش پادوی بابقلی ، سادگی ومطیع ومطاع بودن دهقانان ، خشم و کینه و آگاهی انقلابیِ پهلوان بلخی و غضنفر و ستار (زخمی از شکست قیام آذربایجان )برای شکل دهی به اعتراض رعیت ها در غائله سهم بری از محصول ،همگی باعث شگفتی ام شده است ،
جناب دولت آبادی در باز آفرینی صحنه های ،حمام نوروزی مردم روستا،مراسم عروسی پسر بندار،توصیف بازار سبزوار، صحنه بینظیر بُز مرگی گله کلمیشی ، درو خوشه های گندم توسط دروگران و خوشه چینی زنان ،شرح خانه خاله صنما و توصیف احساساتی مثل خشم ، ترس، حسادت،فریب کاری،انتقام ... بسیار استادانه عمل کرده،
این کتاب چند جلدی را قبلا شاید سی سال پیش تا نیمه خوانده بودم اما این بار سخت بر جانم نشست و گوارای وجودم شد واز آن لذت بردم.
به اقتباس سینمایی آن می اندیشم و این که کدام کارگردان توانایی ساخت چنین کار عظیم و به جا آوردن واقعی حق مطلب کتاب را دارد؟ که اگر بشود چه خواهد شد...
هست و نیست
می گوید ؛
- پیدایت نیست؟
می گویم ؛
- من هم دنبالش می گردم و او را نمی یابم،
می گوید ؛
- چه می کنی؟
می گویم ؛
- برای روزگار سپری شده عزا داری می کنم ،میان تصاویر و خطوط و کلمات خودم را می جویم، سرشار از خویش می شوم تا فراموش کنم خویشتن را.
می گوید ؛
- بقول رومن رولان آدمی سرشار از خویشتن است.
می گویم؛
-استادی می گفت، باید خودت را در دیگران بیابی و در آنها زندگی کنی و ادامه دهی.
می گوید؛
- عشق را فراموش کردی؟
می گویم؛
- عشق ؟ عشق ؟ ایمانم را به آن از دست داده ام، شاید مکانی و زمانی دیگر ،مرا دیگر با او کاری نیست... دست عشق از دامان من دور باد.
می گوید؛
- مرا فراموش کردی؟
می گویم؛
- تو از هوایی که به آن برای زنده ماندن محتاجم ،به من نزدیکتری...
می گوید؛
- مگر نام این احساس عشق نیست ؟
می گویم ؛
- هم هست و هم نیست ،واژه ی عشق از معنا تهی شده ، و شوربختانه این که در این قحطی ناچاریم به این واژه مستعمل پناه ببریم .
باید واژه ای دیگر کشف کنم ؛ برای مهر ورزیدن، اعتماد داشتن ، صمیمیت، خاموشی، وفاداری و صداقتِ میان دو جان،دو روح... کلمه ای ساده ،کوچک و بکر،بکر،بکر...
می گوید؛
-خوب است، دمت گرم و دلت خوش باد !
می گویم ؛
- بله آرزوی خوبی است، روزگارت همه پر معنا باد !
داستان خودکشی
امروز فیلم اگزیستانسیالیستی و قابل تامل داستان خودکشی تایپه Taipei Suicide Story محصول۲۰۲۰ کشور تایوان به کارگردانی KEffرا دیدم .
فیلم در باره هتلی است که میهمانانش برای خودکشی به آنجا می آیند،از اولین تصاویری که از این فیلم کوتاه، ۴۵ دقیقه ای که نمره ۷/۵ را از ۱۰ از سوی انجمن منتقدان گرفته ، می بینیم، تصویر کارگران هتل در حال حمل و جمع آوری اجساد کسانی است که شب گذشته در هتل خودکشی کرده اند ، مسئول این کار به مامور پذیرش گزارش می دهد ،دو نفر اُور دوز ، یک نفر حلقه آویز و...در همین حین یکی ازکارگران جوان هم بطور غیر رسمی به اطلاع مسئول پذیرش می رساند که زنی جوان در یکی از اتاقها یک هفته است که اقامت دارد و در این مدت نه خودکشی کرده و نه هتل را ترک کرده،مسئول پذیرش که مرد جوانی است ،خشمگین می شود و به سراغ زن جوان می رود.
او به زن جوان می گوید که به دلیل نقض قانون هتل( فقط یک شب اقامت در آنجا و در صورت انصراف ازخودکشی ،ترک هتل)از او به پلیس شکایت می کند،زن جوان و زیبا با لحنی اندوهگین به او می گوید که قصد او واقعاخودکشی بوده( بخاطر تنهایی و دردناک و تلخ بودن زندگی) اما دچار تردید شده ،اما این تردید آن قدرجدی نیست که هتل را ترک کند، مرد مسئول به او می گوید به شرط آنکه او فقط یک شب دیگر بماند و تصمیمش را در همین یک شب بگیرد ، به پلیس گزارش نمی کند. زن می پذیرد،
شب وقتی زن به رستوران می رود تا شام بخورد،مرد به او می گوید که رستوران تعطیل است چون آشپز مسموم شده ،بعد همراه زن به فروشگاه می روند تا غذایی تهیه کنند ،وقتی زن می خواهد غذایی کنسروی که در کودکی دوست داشته بخرد ،مرد می گوید،شایداین غذا سالم نباشد(دغدغه مرد به کسی که قصد خودکشی دارد از مفید نبودن یک غذا) ،اما زن آن را می خرد،با هم حرف می زنند و به هتل بر می گردند، آخر شب زن به پذیرش زنگ می زند و در خواست یک بسته تیغ می کند ، ومی گوید اگر ممکن است آن را خود مرد برایش به اتاق ببرد ، همکار مرد که متوجه توجه خاص او به زن شده به او هشدار می دهد که ما مرگ غریبه ها را بهتر از مرگ دوستان امان تحمل می کنیم ،
مردتیغ را در سینی مجللی به اتاق زن می برد و از او می پرسد تصمیمش را گرفته ،زن می گوید می خواهد حمام کند و بعد تصمیم بگیرد ،مرد شب بخیر می گوید ووقتی می خواهد از اتاق خارج شود زن او را از پشت بغل می کند ،مرد مات و بی تفاوت رو بر می گرداند وشب بخیر می گوید و زن هم بسیار غمگین و نا امید شب بخیر می گوید، صبح همان کارگر جوان به دیدن مرد می آید و می گوید، دیروزچه به زن گفته که او راضی به خودکشی شده، مرد مات و مبهوت به اتاق زن می رود وبا وان پر از خون مواجه می شود.
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت